نوشته های خیس

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس!

گروه سُنّی!

یه پیِس خیلی خیلی مهم از کتاب پر رمز و راز زندگی من(داش احسان رو عرض میکنم..معرف حضورتون که هست یا هستم)، دروان نوجوانی بنده هست و در اون دروان سالهایی است که من با "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" آشنا شدم و از ثمرات اون کانون بهره مند شدم...هر چند آثارش کم و بیش در زندگیم مشاهده میشه و هر از گاهی من رو یاد اون باغ سرسبز میندازه

کاری نداریم موسس این کانون کی بود، الان در چه وضعیتیه و کارکردش به چه میزان موثر بود؟

ولی در اون دوران من واقعا خلا فکری و ذهنی و خلاقیت و آموزش رو برای خودم با کانون پر کردم..(ادامه مطلب رو تحویل بگیرید.)....

البته الان گه گداری که به اونجا سر میزنم می بینم آبها از آسیاب افتاده و دیگه مثل سابق نیست....شاید یکی از علت ها طوفان سهمگین و سیاه فضای مجازی باشه..

یادش بخیر تو کانون، کلاسهای خوبی برگزار میشد


مهمترینش کلاس خطاطی بود.....استاد رجبی که من هر وقت میدیدمش یاد خود قلم نی میافتادم بسکه لاغر و نی قلیونی بود..ولی اینقدر ما رو میذاشت سر کار و بهمون سرمشق میداد که انگشتام از شدت درد بی حس میشد....

نتیجه اش؟ خیلی جاها بخاطر خط خوبم مورد تشویق قرار گرفتم..البته هیچ وقت نتونستم درجه ممتاز رو بگیرم..چون باید میرفتم انجمن خوشنویسان و قبل از اون استاد بیاد خط منو تایید میکرد ولی هیچ وقت این اتفاق نیفتاد...البته یکی از همسایه هامون به این درجه نایل اومد ولی من نیومدم! خلاصه مهارت من در همین بود...ولی خدائیش خطم خیلی خوب بود و هست

الانم هر کی خطم رو می بینه میفهمه من آدم حسابیم! (ولی جدا از شوخی خط آدم خیلی رو حساب کردن آدمها تاثیر داره..بخاطر همینه ما ایرانیها هیچوقت رو پزشک هامون حساب نمیکنیم واکثرا خودمون یه پا دکتریم..کافیه بگی سرم درد میکنه همه برات نسخه میپیچن خصوصا دخترا خخخخخخخ)

خلاصه دومین کلاس مهم کلاس عکاسی بود....عکسبرداری با دوربین پرکتیکا و به صورت سیاه و سفید....یادش بخیر ..ظهور و چاپ عکس سیاه سفید تو اتاق تاریک چه تجربه جالب و قشنگی بود..هیچوقت یادم نمیره..اسم استاد عکاسی یادم نیست ولی یکی بود خیلی بزرگتر از ما  و موفق تو عکاسی به اسم آقای مهدی آرانی....من دوست داشتم مثل اون بشم..ولی کلاس  عکاسیم خیلی طول نکشید...نمیدونم چر..شاید بخاطر درسها


سومین کلاس مهم من کلاس سفالگری بود..وای خدا...بوی گل رس!!!! من عاشق این بو بودم و هستم و خواهم بود!چرخ های پایی و کاردک های پلاستیکی.....گمشده من بود این کلاس سفالگری..یادم نیست چیا ساختم ولی خیلی خوش فکر بودم و علاقمند تو این رشته

من از بچگی مثل گورکن با خاکای باغچه حیاط خونه پدری ور میرفتم و چند بار هم بخاطر انتقال کلهم اجمعین خاکای باغچه به داخل حیاط  کتک مفصلی نوش جان کردم (جاتون سبز!!!)....ولی خلاصه خاکبازی رو خیلی دوست داشتم.....دیگه دیده بودن نمیتونن حریف من بشن به من میگفتن برو تخم سبزی و ترب بگیر بکار....یادمه من فقط ترب رو تونستم به عمل بیارم...تازه ترب ها رو هم هنوز بزرگ نشده در میاوردم ببینم چقدر شدن دوباره فرو میکردم تو خاک!! بنظرم من خاکباز خوبی بودم ولی اصلا گیاهباز خوبی نبودم!!!

دور نشیم از کانون....

کلاس قرآن و کلاس های دیگه هم که یادم نیست بود..تو کلاس قرآن فقط روی روخوانی من کار میکردن و خیلی فراتر از روخوانی بودم....

کلاس نقاشی هم داشتیم...ولی چیزی یادم نمیاد...این نقاشی منه برای یکی دو سال پیش در همین حد یاد گرفتم!


یه ویژگی مثبت کانون دکوراسیون جذاب، چراغهای نیم کره با ارتفاع پایین، رنگ آبی کله غازی قفسه های کتاب و محوطه حدودا 3 در 8 متری جلوی کانون بود که ما همیشه فوتبال بازی میکردیم..البته بخاطر زمین سیمانی و صاف شده هی لیز میخوردیم و گروپ نقش زمین میشدیم....

از همه جذابتر این بود که کانون وسط پارک بود........میدونید یعنی چی؟ بعید میدونم بدونید...نمیگم تا تو خماریش بمونید!!!

در هر صورت...

کانون یه خوبی دیگه هم داشت...پربود از کتاب های جور و واجور..

خدا من چقدر کتاب امانت گرفتم و خوندم..

از رمان بگیر  برو تا کتابهای تاریخی و علمی و....

کتاب بمن بگو چرا...محشر بود این کتاب..چندین جلد هم بود...

کتاب فرهنگ مردمان جهان(نه با این اسم البته)..برای یه کشور خاص..مثلا کتابی بود در مورد مردمان کشور دانمارک یا انگلیس....تاریخچه شون..خدا چه کتابایی بود!!!! اصلا میرفتی تو فضای جامعه اون کشور....خیلی جالب بود برام. کتابهای دیگه ای هم بود..باور میکنید بقیه اشو یادم نمیاد؟ خیلی کتاب گرفتم و خوندم...

اما یه نکته ای که مهمه احساس میکردم بعضی از کتابا مناسب سن من نیست و بنابراین یاد گرفته بودم که هر کتابی رو که بر میداشتم اول نگاه میکردم ببینم گروه سنی این کتاب چیه؟من یادمه اون زمان گروه ج و د به من میخورد....نمیدونم چرا ولی اون اوایل که سواد زیادی هم نداشتم خیال میکردم نوشته گروه سُنّی و بعد فکر میکردم چه لزومی داره کتاب رو از لحاظ مذهب تفکیک کنن؟؟؟!! بعد سوادم بیشتر شد متوجه شدم منظورش گروه سِنّیه! امروزم دلیل اینکه این پست رو زدم این بود که تو اینترنت به گروه سنی برخوردم و این خاطرات برای من تداعی شد

در هر صورت کانون خدمت بزرگی بمن کرد....ای کاش با همون شرایط و وضعیت برای بچه های امروزی هم باشه 


آذری قیز
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۲:۲۰
تو دوره ای که بچگی ماها گذشته محرومیت های زیادی بود ولی یکی از بهترین مکان ها برای خیال پردازی و رشد فکری همین کانون بود. منم کلاس خطاطی میرفتم ول یدر نهایت هم هیچی نشدم! چون بی استعدادی در خط تو خانواده ی ما موروثیه!
من کلاس خبرنگاری و تئاترش رو خیلی دوست داشتم. استعداد عجیبی هم تو هر دو مورد داشتم ولی در نهایت هم به آرزوم نرسیدم نه بازیگر تئاتر شدم نه خبرنگار!
جالبیش اینجا بود که کانون مام رو به روی پارک بود! یه فضای خیلی خوشگل و رویایی داشت

پاسخ :

منم موافقم...کانون خیلی خوب بود...
بعضی دوره ها تو کانون خوب بود بعضی ها هم نه....
قبول کنید که تئاتر و خبرنگاری هنرهای راحتی نیتند و زحمات زیادی میخوان
خدا رو شکر...نمیدونم چرا کانون ها اینقدر باصفا بود...
هلما ...
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۴:۰۷
بیکار نمینستیناااا، ماشالا چقد هنر.
خیلی هم خوش خط.
راستی خانم "آذری قیز" جان رو دیدم هر چند دیدارمان طولانی نشد، بهش گفتم: گفته بودین سلام برسونم :)
والا من یه بار رفتم گل چینی و تهش دوتا تابلو درست کردم.
ولی واقعا الان بچه ها الان زیاد رغبتی به کانون پرورشی اینا ندارن البته بعضا حق هم دارن وقت خالی زیادی ندارن.

پاسخ :

ببخشید اگر زحمتی نیست اینو ترانسلیت کنید:"بیکار نمینستیناااا"
اونکه بله از هر انگشتم یه هنر میریزه دیگه وقت شوهر کردنمه!
ممنون بابت ابلاغ سلامم
بله همینطوره بچه های الان فرق دارن
هلما ...
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۷:۴۶
:)) نمینشستین :)
تقصیر گوشی لمسی هاست.
بعضا هم با تلفظ تو ذهنم تایپ میکنم ولی فک نمیکنم اونجوری تلفظ کنم، اشتباه تایپیه.

پاسخ :

آهاااااااااان..از اون لحاظ..مرسی
آذری قیز
۲۴ آذر ۹۶ , ۱۷:۵۴
زحمت رو قبول دارم ولی من کلا هیچ کدوم از استعدادهامو جدی نگرفتم متاسفانه!

پاسخ :

هنوزم دیر نشده بنظرم
زهرا
۲۴ آذر ۹۶ , ۲۰:۵۵
وای خوشبحالتون که طاهرشدن عکس رو ازنزدیک دیدین.از ارزوهای بزرگ من این بوده که خودم عکس رو از طناب اویرون کنم و تو نور قرمز بزارم خشک شن. خوشبحااتون چه لحطه های قشنگی داستین.کانون فکری منم خونه مادربررگمو و کتابخونه داییم و باغچشونو و کوچه پر از بجشون بود که الان فقط یه خونه خالی مونده و خاطراتش...ولی من همیشه یا میرفتم نقشه کشورهای دیگه رو حفظ میکردم یا کتاب تاریخی میخوندم که اصلا مناسب سنم نبود...

پاسخ :

ممنونم تجربه خیلی جالبی بود....چه خوب که شماهم خاطره های اینچنینی دارید....واقعا یاد اون دوران بخیر....
آشنای غریب
۲۴ آذر ۹۶ , ۲۱:۱۴
منم عاشق سفال گری بودم و هستم ولی به کلاسی تاحالا نرفتم
خطاطی رو هم دوست دارم
اونم کلاس نرفتم و خودم با خودم با مداد و خودکار بعضی وقتا با خط خرچنگ قورباغه مینویسم

پاسخ :

کلاس رفتن وقت میخواد که اون زمان هم داشتیم ولی هیچ وقت برای هیچکاری دیر نیست
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan