نوشته های خودمونی احسان

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس...بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.

دیدید نتونستم طلاقش بدم؟

یادتونه گفتم میخوام تدریس رو رها کنم و درسمو ادامه بدم؟ 

یادتونه میخواستم به اصطلاح طلاقش بدم؟

واقعا نتونستم....دوباره این ترم برای یکروز از ساعت یک عصر تا بوق هاپو -منظورم همون 21 خودمونه- برام کلاس گذاشتن!

خود کرده را تدبیر نیست، از ماست که بر ماست، توبه گرگ مرگه و هزار تا ضرب المثل دیگه مصداق منی هست که نتونستم عشق به تدریس رو از کله ام بیرون کنم!

همین جا حکایتی به ذهنم رسید که بد نیست براتون تعریف کنم:

میگن ملانصرالدین همسر بسیارزیبایی داشت..هی طلاقش میداد هی باهاش ازدواج میکرد!

بهش میگن چه کاریه یا طلاقش بده یا باهاش ازدواج کن...ملا گفت: والا اخلاقش که قابل تحمل نیست ولی چون خوشگله میترسم یکی دیگه بگیرتش برای همین خودم سریع باهاش ازدواج میکنم!

حالا شده حکایت من....البته در مثل مناقشه نیست...تدریس رو فقط برای دل خودم انجام میدم..

دیگه منم یه جورشم دیگه..نه؟

Engineer Sarmadi
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۴:۱۰
ای حیات دل حسام‌الدین بسی

میل می‌جوشد به قسم سادسی

گشت از جذب چو تو علامه‌ای

در جهان گردان حسامی نامه‌ای

پیش‌کش می‌آرمت ای معنوی

قسم سادس در تمام مثنوی

شش جهت را نور ده زین شش صحف

کی یطوف حوله من لم یطف

عشق را با پنج و با شش کار نیست

مقصد او جز که جذب یار نیست

بوک فیما بعد دستوری رسد

رازهای گفتنی گفته شود

یا بیانی که بود نزدیکتر

زین کنایات دقیق مستتر

راز جز با رازدان انباز نیست

راز اندر گوش منکر راز نیست

لیک دعوت واردست از کردگار

با قبول و ناقبول او را چه کار

نوح نهصد سال دعوت می‌نمود

دم به دم انکار قومش می‌فزود

هیچ از گفتن عنان واپس کشید

هیچ اندر غار خاموشی خزید

گفت از بانگ و علالای سگان

هیچ واگردد ز راهی کاروان

یا شب مهتاب از غوغای سگ

سست گردد بدر را در سیر تگ

مه فشاند نور و سگ عو عو کند

هر کسی بر خلقت خود می‌تند

هر کسی را خدمتی داده قضا

در خور آن گوهرش در ابتلا

چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم

من مهم سیران خود را چون هلم

چونک سرکه سرکگی افزون کند

پس شکر را واجب افزونی بود

قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین

کین دو باشد رکن هر اسکنجبین

انگبین گر پای کم آرد ز خل

آیند آن اسکنجبین اندر خلل

قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند

نوح را دریا فزون می‌ریخت قند

قند او را بد مدد از بحر جود

پس ز سرکهٔ اهل عالم می‌فزود

واحد کالالف کی بود آن ولی

بلک صد قرنست آن عبدالعلی

خم که از دریا درو راهی شود

پیش او جیحونها زانو زند

خاصه این دریا که دریاها همه

چون شنیدند این مثال و دمدمه

شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل

که قرین شد نام اعظم با اقل

در قران این جهان با آن جهان

این جهان از شرم می‌گردد جهان

این عبارت تنگ و قاصر رتبتست

ورنه خس را با اخص چه نسبتست

زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند

بلبل از آواز خوش کی کم کند

پس خریدارست هر یک را جدا

اندرین بازار یفعل ما یشا

نقل خارستان غذای آتش است

بوی گل قوت دماغ سرخوش است

گر پلیدی پیش ما رسوا بود

خوک و سگ را شکر و حلوا بود

گر پلیدان این پلیدیها کنند

آبها بر پاک کردن می‌تنند

گرچه ماران زهرافشان می‌کنند

ورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند

نحلها بر کو و کندو و شجر

می‌نهند از شهد انبار شکر

زهرها هرچند زهری می‌کنند

زود تریاقاتشان بر می‌کنند

این جهان جنگست کل چون بنگری

ذره با ذره چو دین با کافری

آن یکی ذره همی پرد به چپ

وآن دگر سوی یمین اندر طلب

ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون

جنگ فعلیشان ببین اندر رکون

جنگ فعلی هست از جنگ نهان

زین تخالف آن تخالف را بدان

ذره‌ای کان محو شد در آفتاب

جنگ او بیرون شد از وصف و حساب

چون ز ذره محو شد نفس و نفس

جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس

رفت از وی جنبش طبع و سکون

از چه از انا الیه راجعون

ما به بحر تو ز خود راجع شدیم

وز رضاع اصل مسترضع شدیم

در فروغ راه ای مانده ز غول

لاف کم زن از اصول ای بی‌اصول

جنگ ما و صلح ما در نور عین

نیست از ما هست بین اصبعین

جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول

در میان جزوها حربیست هول

این جهان زن جنگ قایم می‌بود

در عناصر در نگر تا حل شود

چار عنصر چار استون قویست

که بدیشان سقف دنیا مستویست

هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر

استن آب اشکنندهٔ آن شرر

پس بنای خلق بر اضداد بود

لاجرم ما جنگییم از ضر و سود

هست احوالم خلاف همدگر

هر یکی با هم مخالف در اثر

چونک هر دم راه خود را می‌زنم

با دگر کس سازگاری چون کنم

موج لشکرهای احوالم ببین

هر یکی با دیگری در جنگ و کین

می‌نگر در خود چنین جنگ گران

پس چه مشغولی به جنگ دیگران

یا مگر زین جنگ حقت وا خرد

در جهان صلح یک رنگت برد

آن جهان جز باقی و آباد نیست

زانک آن ترکیب از اضداد نیست

این تفانی از ضد آید ضد را

چون نباشد ضد نبود جز بقا

نفی ضد کرد از بهشت آن بی‌نظیر

که نباشد شمس و ضدش زمهریر

هست بی‌رنگی اصول رنگها

صلحها باشد اصول جنگها

آن جهانست اصل این پرغم وثاق

وصل باشد اصل هر هجر و فراق

این مخالف از چه‌ایم ای خواجه ما

واز چه زاید وحدت این اعداد را

زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل

خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل

گوهر جان چون ورای فصلهاست

خوی او این نیست خوی کبریاست

جنگها بین کان اصول صلحهاست

چون نبی که جنگ او بهر خداست

غالبست و چیر در هر دو جهان

شرح این غالب نگنجد در دهان

آب جیحون را اگر نتوان کشید

هم ز قدر تشنگی نتوان برید

گر شدی عطشان بحر معنوی

فرجه‌ای کن در جزیرهٔ مثنوی

فرجه کن چندانک اندر هر نفس

مثنوی را معنوی بینی و بس

باد که را ز آب جو چون وا کند

آب یک‌رنگی خود پیدا کند

شاخهای تازهٔ مرجان ببین

میوه‌های رسته ز آب جان ببین

چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود

آن همه بگذارد و دریا شود

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرفها

هر سه جان گردند اندر انتها

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک

ساده گردند از صور گردند خاک

لیک معنیشان بود در سه مقام

در مراتب هم ممیز هم مدام

خاک شد صورت ولی معنی نشد

هر که گوید شد تو گویش نه نشد

در جهان روح هر سه منتظر

گه ز صورت هارب و گه مستقر

امر آید در صور رو در رود

باز هم از امرش مجرد می‌شود

پس له الخلق و له الامرش بدان

خلق صورت امر جان راکب بر آن

راکب و مرکوب در فرمان شاه

جسم بر درگاه وجان در بارگاه

چونک خواهد که آب آید در سبو

شاه گوید جیش جان را که ارکبوا

باز جانها را چو خواند در علو

بانگ آید از نقیبان که انزلوا

بعد ازین باریک خواهد شد سخن

کم کن آتش هیزمش افزون مکن

تا نجوشد دیگهای خرد زود

دیگ ادراکات خردست و فرود

پاک سبحانی که سیبستان کند

در غمام حرفشان پنهان کنند

زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی

پرده‌ای کز سیب ناید غیر بوی

باری افزون کش تو این بو را به هوش

تا سوی اصلت برد بگرفته گوش

بو نگه‌دار و بپرهیز از زکام

تن بپوش از باد و بود سرد عام

تا نینداید مشامت را ز اثر

ای هواشان از زمستان سردتر

چون جمادند و فسرده و تن‌شگرف

می‌جهد انفاسشان از تل برف

چون زمین زین برف در پوشد کفن

تیغ خورشید حسام‌الدین بزن

هین بر آر از شرق سیف‌الله را

گرم کن زان شرق این درگاه را

برف را خنجر زند آن آفتاب

سیلها ریزد ز کهها بر تراب

زانک لا شرقیست و لا غربیست او

با منجم روز و شب حربیست او

که چرا جز من نجوم بی‌هدی

قبله کردی از لئیمی و عمی

تا خوشت ناید مقال آن امین

در نبی که لا احب الا فلین

از قزح در پیش مه بستی کمر

زان همی رنجی ز وانشق القمر

منکری این را که شمس کورت

شمس پیش تست اعلی‌مرتبت

از ستاره دیده تصریف هوا

ناخوشت آید اذا النجم هوی

خود مؤثرتر نباشد مه ز نان

ای بسا نان که ببرد عرق جان

خود مؤثرتر نباشد زهره زآب

ای بسا آبا که کرد او تن خراب

مهر آن در جان تست و پند دوست

می‌زند بر گوش تو بیرون پوست

پند ما در تو نگیرد ای فلان

پند تو در ما نگیرد هم بدان

جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست

که مقالید السموات آن اوست

این سخن هم‌چون ستاره‌ست و قمر

لیک بی‌فرمان حق ندهد اثر

این ستارهٔ بی‌جهت تاثیر او

می‌زند بر گوشهای وحی‌جو

کی بیایید از جهت تا بی‌جهات

تا ندراند شما را گرگ مات

آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست

شمس دنیا در صفت خفاش اوست

هفت چرخ ازرقی در رق اوست

پیک ماه اندر تب و در دق اوست

زهره چنگ مسئله در وی زده

مشتری با نقد جان پیش آمده

در هوای دستبوس او زحل

لیک خود را می‌نبیند از محل

دست و پا مریخ چندین خست ازو

وآن عطارد صد قلم بشکست ازو

با منجم این همه انجم به جنگ

کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ

جان ویست و ما همه رنگ و رقوم

کوکب هر فکر او جان نجوم

فکر کو آنجا همه نورست پاک

بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک

هر ستاره خانه دارد در علا

هیچ خانه در نگنجد نجم ما

جای سوز اندر مکان کی در رود

نور نامحدود را حد کی بود

لیک تمثیلی و تصویری کنند

تا که در یابد ضعیفی عشقمند

مثل نبود لیک باشد آن مثال

تا کند عقل مجمد را گسیل

عقل سر تیزست لیکن پای سست

زانک دل ویران شدست و تن درست

عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ

فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ

صدرشان در وقت دعوی هم‌چو شرق

صبرشان در وقت تقوی هم‌چو برق

عالمی اندر هنرها خودنما

هم‌چو عالم بی‌وفا وقت وفا

وقت خودبینی نگنجد در جهان

در گلو و معده گم گشته چو نان

این همه اوصافشان نیکو شود

بد نماند چونک نیکوجو شود

گر منی گنده بود هم‌چون منی

چون به جان پیوست یابد روشنی

هر جمادی که کند رو در نبات

از درخت بخت او روید حیات

هر نباتی کان به جان رو آورد

خضروار از چشمهٔ حیوان خورد

باز جان چون رو سوی جانان نهد

رخت را در عمر بی‌پایان نهد

پاسخ :

قد صرفت العمر فی قیل و قال

یا ندیمی قم، فقد ضاق المجال

و اسقنی تلک المدام السلسبیل

انها تهدی الی خیر السبیل

و اخلع النعلین، یا هذا الندیم

انها نار أضائت للکلیم

هاتها صهباء من خمر الجنان

دع کئوسا و اسقنیها بالدنان

ضاق وقت العمر عن آلاتها

هاتها من غیر عصر هاتها

قم ازل عنی بها رسم الهموم

ان عمری ضاع فی علم الرسوم

قل لشیخ قلبه منها نفور

لا تخف، الله تواب غفور

علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

وه! چه خوش می‌گفت در راه حجاز

آن عرب، شعری به آهنگ حجاز:

کل من لم یعشق الوجه الحسن

قرب الجل الیه و الرسن

یعنی: «آن کس را که نبود عشق یار

بهر او پالان و افساری بیار»

گر کسی گوید که: از عمرت همین

هفت روزی مانده، وان گردد یقین

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

زان نگردد بر تو هرگز کشف راز

گر بود شاگر تو صد فخر راز

هر که نبود مبتلای ماهرو

اسم او از لوح انسانی بشو

دل که خالی باشد از مهر بتان

لتهٔ حیض به خون آغشته دان

سینهٔ خالی ز مهر گلرخان

کهنه انبانی بود پر استخوان

سینه، گر خالی ز معشوقی بود

سینه نبود، کهنه صندوقی بود

تا به کی افغان و اشک بی‌شمار؟

از خدا و مصطفی شرمی بدار

از هیولا، تا به کی این گفتگوی؟

رو به معنی آر و از صورت مگوی

دل، که فارغ شد ز مهر آن نگار

سنگ استنجای شیطانش شمار

این علوم و این خیالات و صور

فضلهٔ شیطان بود بر آن حجر

تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی

سنگ استنجا به شیطان می‌دهی

شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!

سنگ استنجای شیطان در بغل

لوح دل، از فضلهٔ شیطان بشوی

ای مدرس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

دل منور کن به انوار جلی

چند باشی کاسه لیس بوعلی؟

سرور عالم، شه دنیا و دین

سؤر مؤمن را شفا گفت ای حزین

سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی

کی شفا گفته نبی منجلی؟

سینهٔ خود را برو صد چاک کن

دل از این آلودگیها پاک کن

حمید رضا
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۴:۲۷
سلام و عرض ادب خدمت جنابعالی

می خوام شما را با یک سرویس جدید وب به نام لینک پین آشنا کنم.

لینک پین چیه؟
جهت بازدید بیشتر از مطالب / فروش محصولات / معرفی کسب کار و ... می توانید از سرویس اشتراک لینک، لینک پین استفاده کنید.

توجه داشته باشید که لینک پین علاوه بر اشتراک گذاری لینک ها، به دلیل داشتن فیلتر های متنوع دسته بندی، نوع محتوا و زبان محتوا با گذشت زمان تبدیل به دایره المعارف لینک های وب فارسی خواهد شد و سایر کاربران به راحتی

شما را در این دایره المعارف پیدا میکنند و با کسب و کارتون آشنا خواهند شد.

راستی یکی دیگه از خدمات لینک پین، ارائه لینک کوتاه، لینک های شما است. با افزودن لینک خودتون توی لینک پین هم مخاطب جذب کنید و هم می توانید از لینک کوتاه تولید شده توسط لینک پین در وبلاگ / وب سایت خودتون استفاده کنید.

سرویس اشتراک لینک : لینک پین
https://LinkPin.ir

آموزش استفاده :
https://linkp.ir/PN11

پیشاپیش از حسن توجه شما سپاسگذار
masiha
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۴:۳۶
ممنون
www.roustanews.com

پاسخ :

خواهش
بهارنارنج :)
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۴:۴۴
میگم خدایی اون شعر کامنت کامل خوندید؟؟:|

همین:|

پاسخ :

شعر کامنت رو یا پاسخشو؟
بهارنارنج :)
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۵:۲۴
شعر کامنت
پاسخ که کپی پیست کردید خیلیم داغون شده..
😁

پاسخ :

واقعا ممنون از شما
در مورد پست که نظر نداشتید رفتید گیر دادید به کامنت! اصلا انگار پست رو نخوندید
حالا پاسخ کامنت رو هم که میگید کپی پیسته! حتما شعر کامنت رو جناب مولوی فرموند شعرشو این دوستمون بگن!
شعر ما کپیه شعر کامنت کپی نیست؟؟؟ خدا شانس بده والا
خوخوخو............
بهارنارنج :)
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۷:۲۹
خواهش میکنم:دی
خوندم داشتم میومدم پایین مامنت بدم مسیر انقدر طولانی بود موضوع عوض شد:دی

پاسخ :

شما به همه همین جور مامنت میدید؟؟ خخخخخخخخ
بهارنارنج :)
۱۰ بهمن ۹۶ , ۱۹:۰۹
آره تازه ناشکری نکنید..تووب بعضی از دوستان بازی هوشه خوندن کامنت هام:|

پاسخ :

خدا بر توفیقاتتون بیفزاید
آذری قیز
۱۰ بهمن ۹۶ , ۲۲:۲۲
منم کلا با دیدن کامنت اول از موضوع پست منحرف شدم.
منم چند ساله میخوام تدریس رو رها کنم و نمیشه
اگه منبع درآمد دیگه ای دارید که حتما دارید
چه اشکالی داره برای دلتون هم هفته ای یه روز وقت بذارید
هم خدا راضیه هم دلتون:)

پاسخ :

بله تدریس رو بیشتر به خاطر دل خودم دارم..اشکال که نداره ولی بعضی وقتها آدم احساس اتلاف وقت میکنه
آخر ترم که میشه بازم دلم نمیاد رهاش کنم...ایشالا که خدا راضیه
Zeytoon fruit
۱۱ بهمن ۹۶ , ۰۸:۳۱
سلام
تدریس که خوبه نمی دونم چرا می خواستید بی خیالش بشید
من خودم از ترم سوم کارشناسی م تو دانشگاهمون درس میدم(البته استاد اصلی یه بخشایی رو میگه من هم یه بخش های دیگه) خیلی خوبه اصن لذت یاد دادن مطالب به دانشجوها(دانش آموزا هم همین طور) خیلی باحاله من که با هیچی عوض ش نمی کنم

پاسخ :

سلام
بله حق باشماست بیشترین مسئله نداشتن صرف مالی و زمانی هست
برای یه دورانی واقعا خوب بود ولی بعضی وقتها دانشجوها در مقابل فهمیدن مقاومت میکنن اونموقع هست که سخته
آشنای غریب
۱۲ بهمن ۹۶ , ۰۰:۰۵
گاهی خودت تصمیم میگیری عشقتو فراموش کنی
اما عقل یه چیزی میگه و دل چیز دیگری

پاسخ :

دقیقا همینطوره عقل یه چیز میگه دل یه چیز میگه قلب یه چیز دیگه میگه!
زهرا
۲۰ بهمن ۹۶ , ۱۶:۲۲
شما نتونستید طلاقش بدید ولی من دیدم حیفه حرف شما رو زمین بمونه و خودم طلاق دادمش رفته و راحتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت. گفتم ترم هشتی حیفه درگیری ذهنی عاطفی پولی و ... داشته باشم و الان خلاصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصص

پاسخ :

ای بابا.خوشبحالتون که طلاقش دادید..واقعا به معنای دقیق کلمه خلاص شدیدا
خمار مستی
۱۲ مرداد ۹۷ , ۱۴:۲۴
البته توجه داشته باشید که بعده سه طلاق محلل نیاز هست و وای به روزی که محلل ازین عروس خوشش بیاد و رهاش نکنه!!!! :)))))))

پاسخ :

محلل ؟؟ یعنی کی میتونه باشه؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
* آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
* تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
* میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
* بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
* یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
Designed By Erfan Powered by Bayan