نوشته های خودمونی احسان

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس...بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.

جسیکا

علیرغم اینکه اعتقاد چندانی به این جنگولک بازیا ندارم ولی بنظرم این حس دو طرفه از بس زیباست، قابل توصیف نیست!  (البته با فرض اینکه طرف مقابلت همونی باشه که باید باشه نه الان که دیگه عشق و عاشقی خز شده و به شارژ و دوستی نصفه روزه تقلیل پیدا کرده!)

اعتراف میکنم که ماها عاشقی بلد نبودیم........یا یادمون ندادن.... یا همش با نگرانی و دلهره و اضطراب بوده...
یا به این و اون نگاه کردیم که مثلا بد نباشه یوخ(خودمو میگم کاری به شما ندارم)
اظهار عشق جلوی بقیه هم بنظرم کمتر تجربه میشه بین ما ایرانیها
نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم میگه  چنین صحنه ای اگر تو ایران بود مخ دختره رو از صد متری(شایدم از در دژبانی!) میزدن و شاید چنین صحنه ای اصلا شکل نمیگرفت! درست میگم؟ولی تصور کنید چنین صحنه ای مثلا در ارتش ایران میخواست اتفاق بیفته! شدنی بود؟ عمرنگ!!! در مورد حس و حال این دو عکس هر چی بگم کم گفتم...تا تجربه نکنی نمیدونی چی میگم!!!!

(چند دقیقه همزادپنداری لطفا...............)
البته شایدم نمادین باشه ولی بنظرم حس خوبیه که به عالم و آدم اعلام کنی عاشقانه کسیو دوست داری!
یادش بخیر منم تو دورانِ سربازی خودم برای کاترین! چنین مراسمی رو عرشه کشتی گرفتم!!!!!(الکی)،
 برای جسیکا!!!!(جان؟) یادمه تو هلی کوپتر چنین برنامه ای رو تدارک دیدم و برای سونیا!!! در اعماق اقیانوس آرام در جمع کوسه ها.......الانم که در خدمت شما هستم
(چیه ولک؟ کروکودیل ندیدی؟؟؟؟!!)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
* آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
* تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
* میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
* بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
* یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
Designed By Erfan Powered by Bayan