نوشته های خودمونی احسان

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس...بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.

ویران خودرو...

 

 

ردیف/ نام و مدل خودرو/ سابقه مونتاژ /درصد داخلی سازی /قیمت قبلی/ قیمت بازار /درصد تغییر قیمت


 ۱ /پراید /۲۳ سال/ ۸۷ درصد/ ۲۱ میلیون/ ۳۷ میلیون/ ۷۶ درصد


 ۲/ پژو ۴۰۵/ ۲۹ سال/ ۹۳ درصد/ ۳۰ میلیون/ ۵۳.۵ میلیون/ ۷۷ درصد 


۳/ پژو پارس ال ایکس/ ۱۸ سال/ ۹۳ درصد/ ۴۲ میلیون/ ۸۱ میلیون/ ۹۲ درصد


 ۴/ سمند ال ایکس/ ۱۵ سال/ ۹۳ درصد/ ۳۲ میلیون/ ۵۵ میلیون/ ۷۱ درصد 


۵/ پژو ۲۰۶/ ۱۲ سال/ ۷۰ درصد/ ۳۴ میلیون/ ۷۴ میلیون/ ۱۱۶ درصد 


۶/ تندر ۹۰/ ۱۰ سال/ ۵۶ درصد/ ۳۹ میلیون/ ۸۲ میلیون/ ۱۱۰ درصد 


۷/ دنا/ ۴ سال/ ۷۰ درصد/ ۴۲ میلیون/ ۸۳ میلیون/ ۸۸ درصد 


۸/ تیبا/ ۵ سال/ ۸۷ درصد/ ۲۶ میلیون/ ۴۳ میلیون/ ۶۵ درصد
منبع

 

1- روحانی متشکریم....تا 1400 !

2-خودرو گرون شد به جهنّم..تو رو خدا کسی ناامید نشه...ما خدا رو داریم..تازه بهتر!  این همه هوا الوده نمیشه و لایه اوزون هم سوراخ نمیشه

3- خدا کنه زوج های جوونی که تازه ازدواج میکنن تسهیلات خرید خودرو هم براشون در نظر بگیرن

4- خودروهای بی کیفیتمون که قیمتش آزاد شد، خب حالا دیگه وقت برداشتن انحصاره...مرد باشید و انحصار رو بردارید

5- من تو رویاهام یه تویوتای اف جی کروزر رو نقش بسته بودم، لوکیشنشو منتقل کردم به بهشت با دو تا حوری مامان که با هم بریم دور دور! دیگه این دنیا نمیشه!:)

6- یه چند وقت دیگه اینجوری باید بریم دور دور:)))

 


دریافت

شبچراغ عشق

در آن شب های طوفانی که عالم زیر و رو می شد .....نهانی شبچراغ ِ عشق را در سینه پروردم...

هوشنگ ابتهاج

در محاصره‌ی دانشجوها....

عکس حدودا برای دو سال پیشه، آخرِ ترم دانشجوها دوست داشتن یه عکس سلفی بگیرن، گفتم بگیرید، برای منم بفرستید، من همون نورانیه هستم که نشستم!:) دیگه دعوتِ علنیِ من شروع شده گفتم به مخاطبانم رخ بنمایم! :))


سفرنامه خراسان 2 (مجن،توسکستان و گرگان)

و بالاخره مسافرت ما به خراسان و شهر مقدس مشهد تموم شد و قصد بازگشت به تهران رو داشتم.

چند تا مسیر برای برگشت وجود داشت:

1- مشهد، قوچان، بجنورد، آزادشهر، گرگان، ساری، بابل، آمل و تهران

2- مشهد، نیشابور، سبزوار، شاهرود، دامغان، سمنان، گرمسار و تهران

3-مشهد نیشابور سبزوار شاهرود، گرگان، ساری، بابل، آمل و تهران

من مسیر سوم رو انتخاب کردم. با خودم گفتم بیام یه پُلتیک بزنم و راه رو نصف کنم  و شب رو تو شاهرود بخوابم، فردا صبح بزنم تو جاده شمال..خصوصا اینکه شنیده بودم از مسیر شاهرود مجن و گرگان مسیر فوق العاده زیبایی رو در پیش خواهم داشت...

عصر از مشهد حرکت کردم و 10 شب شاهرود بودم...متاسفانه برآورد زمانی من اشتباه در اومد و من فکر میکردم ساعت 8 شب نهایتا شاهرود باشم که به علت باد شدیدی که در مسیر سبزوار به شاهرود بود و گرد و خاک، حرکت خودروها رو با کندی مواجه کرده بود، ساعت 10 شب خسته و کوفته به شاهرود رسیدم...


ضمنا در راه یک کامیون هم در راه چپ کرده بود که خیلی متاثر شدم..امیدوارم تلفات جانی نداشته باشه اون تصادف، جالب اینجا بود که پلیس 5 کیلومتر جلوتر تو تاریکی شب دنبال کامیون چپ شده می‌گشت و دو تا پلیس رفته بودن روی پل و با چراغ قوه دنبال کامیون می‌گشتن، در صورتی که ما وقتی مسیر رو ادامه دادیم، 5 کیلومتر جلوتر کامیون چپ شده رو دیدیم که خورد بود به کوه و وسط جاده پرِ شیشه خورده بود که خدا رحم کرد لاستیکای اسب سفیدم پنچر نشد!، در هر صورت به شاهرود رسیدیم و خوبیش این بود که قبلا یه جا رزور کرده بودم تو شاهرود....


شب رو رفتیم و خوابیدیم..ولی بسیار شهر زیبا و تمیزی هست شاهرود....به دلم افتاد اگر یه روز خواستم شهری رو برای زندگی انتخاب کنم در کنار فرانکفورت و اشتوتگارت! شاهرود هم یه گزینه میتونه باشه..شب رو با یه سالاد الویه سر کردیم و صبح روز بعد در حالی که خستگی راه حسابی از تنم خارج شده بود، پس از صرف صبحونه راهی شدیم...حدودا ساعت 8 صبح بود که اسب سفیدم رو زین کردم...هر چند خیلی دوست داشتم که زودتر حرکت کنم ولی خب چاره ای نبود چون واقعا زودتر امکانش نبود..

از شاهرود خارج شدیم...معمولا از شاهرود دو تا مسیر به گرگان هست:

1- شاهرود- آزاد شهر- جلین- گرگان

2- شاهرود- مجن-توسکستان- جلین -گرگان

ما وصف مسیر دوم رو نشیده بودیم و لاجرم از مسیر دوم رفتیم...

این مسیر در واقع از ارتفاعات پست و کویری شاهرود شروع میشه و با طی یک مسیر کوهستانی و مرتفع و جنگلی که بیشتر مواقع پوشیده از مه هست از روی ارتفاعات عبور کرده و نهایتا با طی یکی سرازیری مارپیچ و  خطرناک و طولانی به استان گلستان میرسه، در واقع شما از یک منطقه پست کویری و ارتفاعات خشک،به منطقه ای کوهستانی جنگلی و مرتفع میرسید و پس از طی مسیر سراشیبی دوباره به منطقه پست ولی سرسبز استان گلستان میرسید.

شکلهای زیر مسیر حرکت ما رو نشون میده:(نقشه ها در ادامه‌ی هم هستند)





خط های زرد رنگ مسیر رو نشون میده جاده اصلی با همون خط سفید روی نقشه هست که چون خواستم پرپیچ و خم بودن جاده مشخص بشه خط زرد رنگ رو کمی با فاصله از جاده کشیدم، ولی ما بچه خوبی بودیم و از خود جاده رفتیم:)

از مسیر شاهرود خشک بودن مسیر کاملا مشخصه تا وقتی که به ارتفاعات میرسیم..

شاید بتونم بگم زیباترین و البته سخت ترین مسیری که تا حالا رانندگی کردم همین مسیر بود....بنظرم راننده های تازه کار اصلا تو این مسیر رانندگی نکن..چون خطرناکه...به ارتفاعات که رسیدیم مه شدیدی بود به طوری که تا 5 متر جلوتر رو به سختی میتونستی ببینی، جاده کاملا پیچ در پیچ و دو طرفه با پیچ های خطرناک، ولی خب اطرافش احتمالا جنگل و پرتگاه، ولی خب چون مه بود من فقط خط زرد رنگ جاده رو گرفتم و فلاشر زنان  و لامپها و برف پاک کن روشن، شاید بیشتر از یکساعت حالا کمتر یا بیشتر به رانندگیم ادامه دادم...

به ارتفاع که رسیدم جاده سرازیری مطلق بود ولی همچنان پیچ در پیچ و همراه با مه، حدود 20 کیلومتری شایدم بیشتر تو سرازیری و مه و جاده های پیچ در پیچ ادامه دادم...قاعدتا اونایی که از گرگان میخوان بیان شاهرورد، بجای سرازیری این مسیر رو باید به صورت سربالایی بیان بالا و قطعا به ماشینشون فشار میاد، من همه سرازیری رو با دنده 2 اومدم و دوستان باید حواسشون باید که زیاد ترمز نزنن که ترمزهاشون داغ نکنه، خوشبختانه من این مسئله رو میدونستم و بدون مشکل و به لطف خدا مسیر رو تا خود جلین و گرگان طی کردم..

آبشار مجن و جنگل توسکستان رو خیلی تعریف میکنن که چون زیبایی جاده منو جوگیر کرد دیگه به همین مسیر قناعت کردم و خودم رو به گرگان رسوندم... خیلی نتونستم از مسیر عکس بگیرم بجاش این فیلم هوایی از سایت آپارات تقدیم مخاطبان عزیز

در هر صورت امیدوارم همگی بتونیم از زیبایی های ایران به خوبی استفاده کنیم...
تجربه ای که در این سفر کسب کردم اینه که برای این مسیر باید سفر جداگانه ای برنامه ریزی کرد و چه بسا یکی دو روز در این مسیر باید توقف کرد و از زیباییهای طبیعت استفاده کرد...
البته جنگلِ ابر شاهرود هم دیدنی هست که من نرفتم...ولی یکی از زیباترین مسیرها پس از لاویج در مازندران و دیلمان در گیلان بود از نظر من...
بعد از گرگان ، ساری و بابل و آمل از جاده هراز به تهران برگشتم...فقط بگم بخاطر تعطیلات، مسیر رفت جاده هراز بسیار شلوغ بود که شکر خدا ما در مسیر برگشت بودیم....

اندازه جوانی و پیری..

شما به میزان ایمان و اعتماد به نفس‌تان، جوان؛

و به اندازه تردیدها و ترس‌تان پیر می شوید؛

در حد آرزوهای‌تان موفق،

و همسنگ نا امیدی‌های‌تان شکست خواهید خورد.....


روز عکاس

امروز 19 آگوست روز عکاسه؛

به همه عکاسان عزیز چه حرفه ای و چه آماتور این روز رو تبریک میگم،

البته هیچ وقت به درجه ای از مهارت در عکاسی نرسیدم که بتونم اسم عکاس رو روی خودم بذارم،

ولی یک دوره عکاسی در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان رو گذروندم،

در اونجا با تکنیک های عکاسی،اتاق تحریک، محلول ظهور و چاپ، روش ظهور و چاپ عکس و برش نگاتیو و عکس و تنظیمات دروبین آشنا شدیم


یادمه یه دوربین پراکتیکا داده بودن دستمون خیلی باهاش قیافه میگرفتیم اون زمان میگفتن 300 هزار تومن قیمتشه..یادمه با اون دوربین از خواهر کوچیکم عکس گرفتم و خودم عکس رو ظهور و چاپ کردم..شما نمیدونید چه لذتی داشت..اینم عکس اون دروبین:

سفرنامه خراسان-1

در سپیده دمِ بیست و پنجمین روز از مرداد ماه سالِ یکهزار و سیصد و نود و هفت، اسب سفیدم را زین کرده و توشه راه برداشته و از کلانشهر طهران، چهارنعل قصد سفر به خطه سرسبز خراسان نمودم...از شهرهایی چون  گرمسار و ایوانکی و در ادامه سمنان(حدود هشت صبح سمنان بودم) گذر کردم و نهایتا به کاروانسرایی(استراحتگاه) در نزدیکی شهر شاهرود رسیدم تا اسب سفیدم نفسی تازه کند(یک لحظه احساس کردم دارم از این قصه ها میگم براتون)...

قابل توجه پلنگا، دافا، بردپیت ها و....


پ.ن:


1- ما خوشگلا باید همیشه مدنظر داشته باشیم که خوشگلا هم پیر میشن..به مالت نناز که ....به حسنت نناز که...

2-نگران باشید زشتها هم پیر میشن، و چه زشت و خوشگل، چه سیکل چه دکتر، چه دهاتی چه شهری، چه 4 درصدی چه 96 درصدی، همه میریم زیر خروارها خاک..پس این همه غیس و افاقه برای چیه؟؟

3- ببینیم روزگار با چهره های زیبایی که امروز، ساعتها جلوی آینه بهشون میرسیم چه میکنه! من که هنوز باورم نمیشه!

4- از خصوصیات معده انسان اینه که با یه پرس خوراک بّره سیر میشه، با یه نصفه نون سنگک هم سیر میشه! خدا معده مونو خیرش بده!

5-خانم آدری هپبرن ممکنه با خدماتی که داشتند زودتر از من وشما به بهشت برن، ممکن هم هست دیرتر،  پس تا دیر نشده کاری بکنیم

6-تا حدی الان درک میکنم که چرا بعضی پیرها از دست روزگار عصبانی هستن یا افسرده میشن، شما عکس سمت چپی باشی و بعد دور روز دنیا بشی دست چپی اعصاب خوردی نداره؟ بنظرم علاقلانه تره که بریم سراغ های کارهای ماندگار و در همه حال راضی باشیم از وضعیتمون(خودمم میدونم دارم شعار میدم چه برسه به شما) 

چپولیسم..

امروز روز کسانیست که خاص بودنشون دنیا رو بهم ریخته! 

آدمای بی توقعی که لابه‌لای ابزارهای مختلف برای راست دست ها به دنبال راهی برای راحت زندگی کردن هستند!

آدمای بی توقعی که سر سفره غذا، قاشقشون رو بی ریا به دست چپ میگیرن و مجبورن همراه با یک راست دست، دوشادوشِ هم و بازو به بازو دستشون رو بیارن بالا تا لقمه ای غذا بخورن!(چپ دست نبودی سیبیل به سیبیل کنارِ یه راست دست بشینی و غذا بخوری تا بدونی چه مکافاتی داره؟ منظورم هم اصلا این نبود که ما فقط با آقایون غذا میخوریم نه خانوما:))

آدمای بی توقعی که کنکورشونو روی صندلیِ یه راست دست دادن! (خدائیش خیلی سخته! باید چپ دست باشی تا این موقعیتو درک کنی!)

آدمای بی توقعی که یه عمر دنده ماشینشونو لاجرم با دست راست عوض کردن!

آدمای بی توقعی که اگه با قلمِ نِی هم خواستن خطاطی کنن با دست راست خطاطی کردن اونم چه هنرمندانه(خودمو میگم به درو ودیوار نگاه نکنید!)

آدمای بی توقعی که ....بیخیال....حقوقمون ضایع شد تموم شد رفت!

22 مرداد روز جهانی چپ دستها گرامی.....



گواردیولا

چه زمانی تصمیم گرفتی از بارسلونا جدا شوی؟
گواردیولا: وقتی در بازی مقابل بتیس، به گل نیاز داشتیم، چیزی نداشتم که به بازیکنان بگم و به خلاقیت فردی مسی دلبسته بودم.آنجا تصمیم گرفتم از بارسلونا جدا شوم (منبع خبر ورزشی)

پ.ن: مشابهشو تو ایران زیاد داریم! نه؟

لاویج

حدود سه سال پیش اون زمان که دلار رَم نکرده بود! مسافرتی به روستای لاویج داشتم...

روستایی بسیار زیبا که آب گرم اون معروف هست در نزدیکی چمستان و شهر نور..

علاوه بر راه پر پیچ و خم و زیبایی که داره واقعا منطقه ای است رویایی ...خونه های روستایی تقریبا تبدیل به هتل روستایی شده بود چون هر مسافری میومد دلش نمیومد یه شب رو حداقل اونجا نخوابه! البته به جز ما که هیچیمون شبیه این ملّت نیست!:)

در مورد طبیعت و هوای مطبوعش چیزی نمیگم...فقط در یک کلمه بسیار زیباست..اگر تونستید برید حتما...


هیولای فرکانس پائین!

شبها که ما میخوابیم، ضمن اینکه آقا پلیسه بیداره، گوشی هامونم بیداره!
یک کلام ختم کلام اینکه: نیارید این هیولاها رو تو رختخوابتون!
اگرم خیلی خاطرش براتون عزیزه و حتما باید تو بغلِ گوشیاتون بخوابید، بذاریدشون تو حالت هواپیما!
بعضی شبا که من یادم میره گوشیمو بذارم تو حالت هواپیما، صبح بدون استثنا با سر درد از خواب بیدار میشم!
البته اصراری بر خوابیدن تو بغلِ گوشیم ندارم ولی خب اگر کسی شب! زنگ بزنه و جواب بدم و فراموش کنم گوشیمو از خودم دور کنم این اتفاق میفته!
اگر گوشیتون دو سیم کارت یا سه سیم کارت هم باشه که دیگه بدتر!
بتاحالا شده مکالمه تلفنی تون با یکی حدود یکساعت یا بیشتر طول بکشه؟ برای من این اتفاق افتاده! البته برای دو قشر، این موضوع بیشتر اتفاق میفته! یکی برای ما قشر چهاردرصدی ها! یکی هم برای مرغ عشقایی که تازه نامزد کردن!
ولی اگر دقت کرده باشید بعد از مکالمه های طولانی احساس می‌کنید سرتون داغ شده و یا سردرد خفیفی دارید..
عکس زیر میزان گرمای تولید شده در سرِ انسان رو پس از 15 دقیقه مکالمه تلفنی  نشون میده!


با توجه به اینکه امواج موبایل فرکانس پائینی دارن و چون عمق نفوذ امواج،نسبت عکس داره با فرکانسِ اونها، بنابراین بدلیلِ فرکانسِ نسبتا پائینِ امواج موبایل، نفوذ بیشتری در بدن دارند پس تا جایی که میتونید از خودتون دور نگه دارید...
این نکات رو هم من به شخصه توصیه میکنم:
- جاهایی که آنتن دهیِ گوشی، ضعیف هست، گوشیِ موبایل برای دسترسی به شبکه، امواج قویتری میفرسته تا بتونه شبکه رو پیدا کنه و خودشون به عنوان مشترک معتبر به شبکه معرفی کنه، پس در این مکان‌ها، گوشی رو بیشتر از خودتون دور کنید، در این وضعیت، معمولا باتریِ گوشی هم سریعتر خالی میشه..پس اگر کوه رفتید یا جایی بودید که آنتن دهی ضعیفه اگر کاری با گوشی تون ندارید یا کسی با شما کار نداره بذاریدش رو حالت هواپیما..
- موقعی که دارید شماره می‌گیرید و در حال شنیدن بوق انتظار هستید هم سعی کنید گوشی رو دستتون بگیرید و نگاه کنید تا تماس برقرار بشه ولی نزدیک گوش یا سرتون نگه ندارید، چون اون موقع سیگنال ارسالی گوشی قویتر هست...
- تو خونه تو محل کار یا هر محیط دیگه ای خودتون هستید، صدای زنگِ گوشی تون رو در بالاترین میزان خودش تنظیم کنید و تا میتونید این هیولا رو از خودتون دور نگه دارید..

ما چاهار درصدی ها.......

دیگه به مددِ القائاتِ مخاطبانِ محترم و محترمه‌ی وبلاگم، کم کم باید بپذیرم که من یک چهار درصدی هستم!

اینم سندش:

چند روز پیش دلو زدم به دریا و رخت تنبلی را آویزان و در کیسه را شل نموده و خودم شخصا نیمرو درست کردم!

من از این مدل نیمرو ها خوشم میاد که به ظرف نچسبه و برای این کار لازمه که قبلش طلای مرغزاد یا همون تخم مرغ گرانبها رو(سمت ما شده دونه ای 900 تومن لاکردار!) قبل از ریختن تو تابه به شدت هم میزنم و تابه و روغنشم حسابی داغ میکنم تا تخم مرغا نچسبه! می بینید که کدبانویی شدم برای خودم! به جانِ هوشنگ و آزیتا(که میخوام سر به تنشون نباشه)؛ دخترایِ بیان هم عمرن بتونن اینجوری مثل من نیمرو بپزن! همینجا همه رو به چالش درست کردن نیمرو  و گذاشتن عکس دعوت میکنم! عکسم بذارید ولی همین الانش 3-0 از من عقبید! (از لحاظ روانشناسی به این حالت میگن اُور کانفیدنس....اینو یاد بگیرید....)

البته این تبحّر عجیب یه شبه و الکی به دست نیومده! یادش بخیر در عنفوان جوانی وقتی که مدیر پروژه مون برامون یه خونه مجردی گرفته بود، آشپزی شده بودیم برای خودمون...یه چیزایی درست میکردیم خودمون کفمون میبرید...فقط همینو بگم براتون که شبا نخود و لوبیا و گوشت رو میریختیم تو قابلمه که تا صبح بپزه، که صبح بریم سر پروژه و ظهر بیاییم آبگوشت بخوریم.....ولی شوربختانه ساعت 4 صبح از بوی آبگوشت سوخته از خواب بلند میشیدیم و تا 8 صبح قابلمه سوخته می سابیدیم!!! یه همچین موجوداتی بودیم ما:)

دخترِ چهل گیسِ آلمانی، بنظرم دیگه وقتمه....معطّلش نکن.....با شنلِ قرمزت بیا منو بگیر:))

از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها!

دکتر نیستم...

اما برایت ده دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم ؛ تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،اما دیوانگى قشنگ تر است.....

برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم ؛ تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد...

به تو پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى ؛ یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...

دکتر نیستم،اما به تو پیشنهاد میکنم که شاد باشى!

خورشید،هر روز صبح؛ بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!

هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش؛  سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر...

فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست! "مقصد" لذت بردن از قدمهاییست،که برمى داریم!

چایت را بنوش!

نگران فردا مباش!

از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها!


تشتکِ دوغِ آبعلی...

واقعا کی میشه مردم ایران تو اتوبانها، توهّمِ پیستِ فرمولِ یک برشون بر نداره، من ندیدم تا حالا به کسی که تو اتوبانای ایران از همه جلوتر رانندگی کنه، یه تشتک دوغ آبعلی هم بدن چه برسه به خود دوغ آبعلی! پس این همه تلاش برای رسیدن چیه؟ به کجا میخواید برسید؟ به جمشید بسم الله؟ بعضیا میخوان خودشونو از زیر ماشین آدم هم که شده بکشونن برسن به نقطه پایان..مگه مسابقه اس؟....بابا دست بردار!


 تقدیم به کنکوریهای عزیز

زندگی همین امروز است

داشتم به میهمانم میگفتم :

اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم ؛ البته اراده کرده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم ؛ او تعارف کرد و گفت :

راحت است ؛ من اما گرمم شد و برش داشتم ؛ بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحت تر است !

سه سالی می شد خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده 

 اگر چه بیشتر اوقات بدلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ام .

بعد یاد همه روکش های زندگی خودم و اطرافیانم افتادم ؛ روکش روی ...

موبایل ها

شیشه ها

صندلی های ماشین

کنترل های تلویزیون

روکش روی لباس های کمد و ...


که همه این روکش ها دال بر دو نکته است :

یا بر نالایقی خود باور داریم

یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم 


هر روز در روابط روزمره امان همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم

تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم

تا فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم

تا فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم


نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم ؛ اینگونه شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بهتر است 

کدام روز مبادا ؟! زندگی همین امروز است 

#شب_نوشت 


@bakelasbashim

روز صورتی (این از روز دختر جا مونده بود)..دخترا سیب گلابن....

یه گروه تلگرامی هست به اسم سُرنا، آقای مجتبی شفیعی گوینده توانایی هست که قبل با خانومی که اسمشونو نمیدونم کلیپ های قشنگی تهیه میکردن که به عنوان نمونه فایل صوتی روز پدر رو تو وبلاگم گذاشته بودم براتون ، الان هم فایل صوتی روز دختر رو کار کردن که بنظرم زیباست...تا اخرش گوش کنید:



واحد اندازه‌گیری انسانیت

واحد اندازه‌گیری انسانیت 


دست هایی‌ست که گرفتیم

گره‌هایی‌ست که از مشکلات دیگران بازکردیم

دلهاییست که به دست آوردیم

و اشکهاییست که به لبخند نشاندیم ...

دیشب عروسی داشتیم چه عروسی ای!!

دیشب جاتون خالی..

رفته بودم عروسی پسرداییم...در واقع تتقاریِ یکی از دایی های عزیزم...

عروسی در یک تالار عروسی بزرگ در حوالی کرج بود که خودش مجتمع بزرگی حساب میشد، با دو تا سالن بزرگ و یه پارکینگ خیلی بزرگ و درختهای بید مجنون تو محوطه اش..در واقع جای قشنگی بود..همون پارکینگش خیلی عالی بود برای منی که تویوتای اف جی کروزم رو حاضر نیستم هر جایی پارک کنم!، البته منظورم همون اسب سفید خوشگل باباست!(ما هنوز نود و شش درصدی محسوب میشیم...بوخودا)

وقتی ماشین ها رو پارک کردیم، اول از همه کلی تلاش کردیم همدیگه رو پیدا کنیم!...مادرم که با اجازتون اشتباهی رفته بود اون یکی سالن که عروسی یه بنده خدای دیگه بود!! کلی هم اونجا میوه و بستنی خورده بود! تازه بستنی که میاوردن دو سه تا هم برای خواهرام نگه داشته بود که اینا برسن! بعد با خودش گفته که چرا همه غریبه به نظر میرسن! جالبه دومادمون هم اشتباهی رفته بود تو اون سالن!(البته قسمت مردونه اش) بعد من هی منتظر دومادمون هستم که بیاد تو سالن پیش ما بشینه! خدا پدرِ مخترعِ این موبایلا رو بیامرزه! اول از همه دومادمونو پیدا کردم بعد به مادرمون زنگ زدیم که مادرجون عروسی پسر دایی این یکی سالنه! مادرم میگه من کلی بستنی براتون نگه داشتم کجایید پس؟ خلاصه بعد که متوجه شده اشتباهی رفته گفته یالا صاحب عروسی همین الان بیاد اینجا، خلاصه بدبختو آوردن مادرم گفته من اینا رو خوردم اینا رو هم نخوردم،  باید حلال کنی....اونم گفته از شیر مادر حلالتره! یه همچین مادر حلال خوری داریم ما:)

میگن یکی همسایه این جور تالارها بوده همیشه نهار و شامشو تو تالارا میخورده!!!!

خلاصه شب قشنگی بود، اونقدر خوندن و رقص نور گذاشتن و برقا رو روشن و خاموش کردن و دوماد رو رقصوندن و شاباش دادن که خسته شدن! وقتی دائیم ده هزارتومنی ها رو سر پسرش به عنوان شاباش میریخت، حساب کردم هر ده هزارتومنی معادل یه دلار هست! ولی خب دیگه این دلار ریختنا خیلی ادامه نداشت و یه جایی تموم میشه! واقعا اینایی که تو این روزها عروسی میکنن آی لاو یو دارن! خدایا خودت به همه جوونا کمک کن برن زیر یه سقف...

دیشب همین که فامیلا رو دیدم فرصت و توفیق اجباری خوبی بود! چقدر ماشالا همه بزرگ شدن....بچه ها بزرگ شدن و پیرا پیرتر.....ظاهرا ما بقیه رو نمی بینیم گرد سفید پیری رو چهره بقیه هم میشینه....

پسر خاله ام که دم به تله و تن به ازدواج نمیده و همیشه کلی دختر دور و برش هست و خلاصه پلنگ بازیه برای خودش و تو کار آزاده و چند سال پیش مزدا تری زیر پاش بود و الان احتمالا سوار کشتی تایتانیک میشه ، دیشب میز کناری ما نشسته بود، اومده با من سلام و علیک کرده میگه چرا به ما سر نمیزنی، اصلا میدونی خونه ما کجاس؟ بهش میگم تو چی؟ تو هم میدونی خونه ما کجاس؟ !! میگه آره میدونم! میگم مگر با نرم افزار waze پیدا کنی خونه مارو! نمیدونم چرا همه تو عروسیا جو گیر میشن؟ سال به دوازده ماه از هم خبری نمیگیرن اونوخ میان عروسی دور بر میدارن و میگن ما اینجا فقط باید همدیگه رو ببینیم؟ چرا نمیای خونه مون؟ همین پسر خاله شفیق بنده،میخواستم بهش بگم تو دخترا رو ول کن یه زنگ به من نه، به خاله ات بزن، والا....اینا اینقدر وقت پلنگ بازی دارن اونوخ از من با کلی کار و درس انتظار دارن برم خونه شون! منی که همش سرم تو کار خودم بوده و تازه وقتی دخترا هم منو محاصره میکردن مثل اون پسره تو سریال پدر خودمو از پنجره پرت کردم پائین! (چیه بهم نمیاد؟)

خلاصه دیشب مداحشون! همه چی خوند، از ترکی و کردی و بندری و بانو هلن و .....اینقدر همه صدای اکوهاش بلند بود که سردرد گرفتم! نمیدونستم پسر دایی هام اینقدر ضایع میرقصن، حیف که اسلام دست و پای منو بسته بود والا یه رقصی تو مایه های جکی جان نشونشون میدادم که مداحشون هر جلسه منو با خودش ببره تو برنامه هاشون..رقصیدن هم هنریه برای خودش! جدیدا به رمز و راز این هنر پی بردم، این هنر میتونه آدمو تا مقام شاخ اینستاگرام ارتقا بده! (یوخ فکرتون نره سمت مائده! باور کنید تهِ هنر من خطاطیه، یوخ منو نبرید صدا سیما)

خلاصه دیشب خوش گذشت..جاتون خالی..راستی این صحنه رو هم بگم و تمام...خواستم برم پارکینگ یهو یه پلنگ جلوم سبز شد! پلنگه کلا سه تیکه لباس داشت: مانتوی جلو باز، کفش پاشنه بلند،یه لباس زیر بالاتنه! یعنی پائین تنه گمونم کلا چیزی نداشت! (تو یه اسنپ شات اینو متوجه شدم) من که همون لحظه نگامو درویش کردم و با چشمام زمینو گاز گرفتم! گمونم این جنّ بود که خدا برای امتحان من اینو فرستاده!، منم به هوای اینکه شاید بخاطر ترک این معصیت به مقام نبوت برسم نگامو درویش کردم! مدیونید یوخ فکر کنید دلیل اینکار آبروداری جلوی فک و فامیل و اینکه نگن من چقدر هیزم اینکارو کردم! خلاصه پلنگه واقعا پلنگی بود برای خودش...... خدایا حیات وحشتو قربون::) (البته لازم به ذکره زندگی با این پلنگا زیر یه سقف کار هر کسی نیس! )

کانفیدنس

ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻓﺰﺍﻳﺶ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ


1 ـ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺭﺩﻳﻒ ﻫﺎﻱ ﺟﻠﻮ ﺑﻨﺸﻴﻨﻴﺪ .

2 ـ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻛﻨﻴﺪ .

   ﻋﺪﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ 2ﻣﻌﻨﺎ ﺩﺍﺭﺩ :

ﺍﻟﻒ : ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻭ

ﺏ: ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺿﻌﻒ ﻭﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻲ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﻭ

3 ـ ﺳﺮﻋﺖ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺘﺎﻥ ﺭﺍ  ﺗﻨﺪﺗﺮ ﻛﻨﻴﺪ . 

ﺣﺮﻛﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻭﺍﻛﻨﺶ ﺫﻫﻦ ﺍﺳﺖ . ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺑﺎ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻨﺸﺎﻥ ﻛﻤﻲ ﺷﺒﻴﻪ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﺍﺳﺖ , ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﻣﻬﻤﻲ ﻣﻲ ﺭﻭﻧﺪ ﻭ ﻳﺎ ﻛﺎﺭ ﻣﻬﻤﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ . 

4 ـ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺟﺪﻱ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﺪ .

5 ـ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺟﺪﻱ ﺑﺎﺷﻴﺪ .

6 ـ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ ﻧﻈﺮ ﺑﺪﻫﻴﺪ .

7 ـ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﺎﺷﻴﺪ . لبخند  ﺷﻤﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﺍﺭﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﻛﻤﺒﻮﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺍﺳﺖ.

8-رها سازی ذهن(چیزی رو به خودتون نگیرید!!)

10-در هر مکالمه تلفنی خود را معرفی کنید

11-در برابر هر کاری که برایتان انجام میدهندلفظ متشکرم را بکار ببرید

12-همیشه با زبان مثبت با دیگران هم صحبت شوید

@bakelasbashim

:::قواعد زندگی در ایران:::: (تجربیات شخصی داداشتون)::::

اول بگم همه اینا نظر شخصیه بنده اس و بر اساس تجربیات شخصی بدست اومده، بنابراین و لطفا این قواعد رو به دین و سیاست و انقلاب و آزادی و جمهوری اسلامی و میدون بهارستان و سه راه اندیشه و چهارراه کوکاکولا و.....گره نزنید:

 

 

 


1- تو این کشور هر چی دادن و ثبت نام کردن بگیر- از یارانه و دفترچه بیمه و سهام عدالت گرفته تا آلزایمر و ویروس سرماخوردگی! ممکنه بگید این آخریاش برای چی دیگه؟ خب معلومه ممکنه بدتر از اون بیاد!!! 


2- تو این مملکت رو هیچی تعصب نداشته باش! از سلبریتی محبوبت و پرسپولیس و استقلال گرفته تا کاندید محبوبت تو عالم سیاست!!!  چون جز اعصاب خوردی چیز دیگه ای نداره و بالاخره گندش درمیاد!!


3- تو این مملکت در حق کسی خیلی خوبی نکن و اگر خوبی کردی انتظار نداشته باش در مقابل خوبیهات به تو خوبی کنه!!!


4- قبل از سرکار اومدن هر رئیس جمهورِ جدید یا قبل از آغاز دوره دوم ریاست جمهوریش، خریدهای بزرگت مثل خونه و ماشین رو حتما انجام بده!!! چون تو دوره دوم میخوان خودِ واقعی شونو نشون بدن و هنرنمایی هاشون شروع میشه!!


 5- وام دادن تونستی بگیری دریغ نکن ولی ضامن کسی نشو تا تونستی...اگرم خواستی ضامن بشی ضربدری ضامن هم بشید!! نخواستی هم برو تو وضعیت تک تیر!


6- پول تو دستت بود هر چی لازم داری بخر!!!.... لازم نداری سکه بخر بازم لازم نداشتی... طلا بخر خونه بخر.....موبایل بخر..تبلت بخر....بازم لازم نداشتی سیب زمینی پیاز بخر...اصلا پاستیل بخر!....اگر بازم لازم نداشتی بده بمن!!!....خلاصه پول بی زبون رو معطل نکن!! که ارزشش، رئیس جمهور به رئیس جمهور میاد پایین!


7- شراکت، رفاقت، مجاورت، ملاحظت ...همه چی تعطیل..با داداشتم شریک نشو!!


8- پول دست هر کی دادی رسید بگیر!!! من که میگم اصلا به کسی پول نده!!!


9- اداره میری و کار اداری داری همه مدارکت رو ببر حتی شده مدراک مادربزرگت! البته تو کیف هم نذار بدزدن ازت..بذارتو این کاورها خیال کنن مشقاته! یا مثل جلیقه انفجاری ببند به خودت!!


10- تو هر اداره ای رفتی اول از همه بجای روابط عمومی برو سراغ آبدارچی (البته خودم میدونم این خیلی تکراری بود)


11- تو هر حالت و وضعیتی که هستی بگو خدا رو شکر، هر زمامدار و رئیس جمهوری و مسئولی هم بالاسر مملکته قدرشو بدون، از قیمت دلار و سکّه هم راضی باش، چون یقینا فردا بدتر خواهد شد!!..هم از لحاظ مسئولین مملکت هم از بابت قیمت دلار و سکه.....امروز رو دریاب داداش!!!


12- تو این مملکت با دو نفر بحث سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و...نکن؛ یکی راننده تاکسی، یکی هم آرایشگر یا همون سلمونی، اینا سیاست مدارای قهّاری هستند که اتفاقا رانندگی یا آرایشگری هم میکنن!! یه چیزی در حد جان بولتون و تخت روانچی هستند که چون به اندازه کافی تو وزارت خارجه جا نبوده دارن رانندگی و آرایشگری میکنن! بنابراین با اینا بحث نکن که کم نیاری! بعضیاشونم موج رادیوشون رو رادیو فرهنگه و همش مجلسو رصد میکنن! اونا رو که دیگه بیخیال شو! اگر خیلی ادعات میشه ازشون بخواه کولر برات روشن کنن!


 13- تو این مملکت عادت کنید به چیزی عادت نکنید!


@ ورک شاپ عملی(کارگاه علمی؛ کار در خانه؛ تمرین):

این دو تا آهنگ رو گوش کنید و تلاش کنید مخاطب این آهنگها رو دلار و سکّه در نظر بگیرید، اگر تونستید؛ در زندگی آدم موفقی خواهید بود و الا اگر فکرتون رفت سمت مخاطب خاص، بدونید که مخاطب خاصتون الان بجای شما داره به سکّه و دلار فکر میکنه بنابراین جز علّافی چیزی براتون نداره!!!! (صدای بوق بی ام و 2018 رو در نظر داشته باشید قطعا از صدای بوق پراید دلنشین تره!!)

  


دریافت

 


دریافت

 

من و این همه خوشبختی؟ شاید، اما وقتی دیگر!

بالاخره تموم شد و رفت!
نانازا و خوشگلای من بالاخره افتخار دادن و آزمون جامع بنده رو برگزار کردند!
اینجا گفته بودم که یه چندماهه لنگ در هوام! بالاخره پریروز علت تامّه چسبید به علت ناقصه و جلسه آزمون من برگزار شد...
جاتون خالی....کلی سوال پیچم کردن و من حسابی اومدم براشون! اونا بپرس و من جواب بده! تا بالاخره روشونو کم کردم و گردنم از ابر سوالاتِ نتراشیده و نخراشیده شون کشیدم بالا ..آزمون من شفاهی بود ولی از ده تا آزمون کتبی سه ساعته سخت تر! نشون به اون نشون که یکی از دانشجوها تو همین آزمون جامع یکم بندری جواب میداده به سئوالاتشون، که استادتمامِ، 68 ساله از عصبانیت و به نشانه اعتراض، جلسه رو ترک کرده و دانشجوی بیچاره رو انداخته! خدائیش من استرس گرفته بودم و مثل نقیِ معمولی نزدیک بود پلک چشمِ سمت چپم تیک عصبی بگیره و مثل چرغ راهنما چشمک بزنه!  کل تابستونم تقریبا رفت بس که درس خوندم! آخه اینم شد زندگی؟؟؟؟؟؟؟ (با لحن اون خانومه که تو تو تیزر تبلیغاتی تلویزیون میگه بخونید) نه خدا رو شکر، استاد راهنمای توپی دارم!
خدائیش نمیدونم چرا محبّتم به استاد راهنمام روز به روز بیشتر میشه؟ جدی میگم اینو....نه اینکه فکر کنید  به این دلیله که استاد راهنمام فقط یه دختر داره و خونه شونم تو سعادت آباده ها..نه اصلا اینطور نیست....اصلا از کجا معلوم دختر خانومشون مجرد باشه و منم مجرد باشم و  دو تامون قصد ازدواج داشته باشیم و  منم اونو بپسندم؟...تازه دختر خانومش که آلمانی نیست! فکرتونو منحرف نکنم اصلا...ولی نمیدونم چرا من اینقدر استاد راهنمامو دوست دارم...باید ارتباطاتمو بیشتر کنم باهاش...اصلا نگاهشو به زندگی دوست دارم...بگذریم...
این چند وقت اسب سفیدم خیلی آزارم داده...شما که غریبه نیستید.....دیگه خسته ام کرده...یه تویوتای اف جی برسون خدا.....چی میشه مگه؟.....از دینام و استارات و باتری و تسمه دینام، همش تو همین چند روز خراب شد! استارت رو دیگه نگو، روز قبلِ امتحان جامعم، تو اتوبان همت و زیر پل شریعتی عمرشو داد به شما، یهو دیدم بوی کوکوسبزی سوخته از زیر کاپوت زد بیرون!....خدا برادران امداد خودرو رو حفظ کنه که یه ربعه خودشونو رسوندن و با 20 هزارتومن ماشینو راه انداختن تا خودمو به علی باطری ساز برسونم و من 230 تومن بدم یه استارت نو بخرم...تو این چند روز با احتساب این استارت نزدیک یک میلیون تومن خرج تعمیرات اسب سفیدم شده! اصلنم نمیگم این شد زندگی؟؟؟؟؟؟؟نوش جون اسب سفیدم!
زمانِ رئیس جمهور قبلی می گفتن یه کاری میکنه همه عضو کمیته امداد بشن، الان رئیس جمهور فعلی یه کاری کرده همه به فکر تعمیراتن.....کار تعمیراتیها الان سکه شده..دیگه کسی جنس نو نمیخره! البته خودمو میگم ...شما رو نمیدونم که 4 درصدی هستید یا 96 درصدی؟ ما که فعلا رفتیم قاطی 96 درصدی ها..اصلنم درد نداره!
خدا لعنتت کنه ترامپ من میخواستم آزمون جامعم تموم شد یه تب لت بگیرم، یه ایکس باکس بخرم برای بچه خواهرم، دو سه تا سکه بخرم هدیه بدم به این و اون، همه رو زدی پکوندی! ببینید چطور این پیرزن بدبخت رو سرکار گذاشته؟ روحانی که جای خود داره!
 

دریافت
  یه چند ماه سر من تو کتاب بودا...ببین چه مملکتی درست کردید! خدایا نمیشه روحانی رو بگیری ازمون رئیس جمهور کرواسی رو بذاری جاش؟ مگه چی میشه؟  خدائیش حیف شد کرواسی قهرمان جهان نشد! چند وقته به ذهنم خطور کرده یه فرصت مطالعاتی برم کرواسی....از اونجا هم برم آلمان..البته با این وضعیت دلار و مشغله کاری گمونم ترپاخ تپّه هم گزینه بدی نباشه!
به همه توصیه کردم.. به خودمو و شما هم توصیه میکنم، با این افکار منفی زندگی تونو خراب نکنید! به جهنم که خشکسالیه، جهنم که سکه فلان قدره! به جهنم که دلار شده خداتومن! به این چیزا اصلا فکر نکنید...خودتونو عشقه، 25 سالگی شما و 107 سالگیِ من دیگه تکرار نمیشه! ولی روحانی تَکرار میشه! این روزا رو دریابید..هر چیزیو میتونید بخرید درنگ نکنید، نمیتونید بخرید، غصه نخورید! از زندگی تون لذت ببرید! از بوئیدن یه گل گرفته تا بوئیدن عطرِ .... و  خلاصه کوچکترین و بزرگترین لذت های زندگی تون...خدایی که روزیِ کرم خاکی رو تو اعماق زمین میده و مورچه ها رو فراموش نمیکنه و تا حالا ما رو رها نکرده به حال خودمون، بعد از این هم رهامون نخواهد کرد، از همه تون برای مقاومتی که سرسختانه برای زنده موندن میکنید ممنونم...به مقاومتتون ادامه بدید دوستان!
بعد آزمون جامع دیدم دانشجوهای دانشگاهمون اسباب بازی ساختن...پرسیدم گفتند پروژه درس سه واحدیه! جهت تنوع بدم نیومد وایسم و یکم تماشا کنم..کلی هم سوال پیچشون کردم بنده خداها همه رو جواب میدادن!
 
 
 
راستی یه خبر خوب بهتون بدم: فلشم پیدا شد! یادتونه اینجا چقدر ناراحت بودم....خلاصه گفتم که خیلی نگران نباشید و دیگه دنیال فلشم نگردید چون پیدا شد! ممنون که خیلی بفکر فلش من بودید:)
 
 

چقدر بی وفایی دنیا...

چند ترم قبل یه دانشجو داشتم که تو این پست با عنوان دانشجوی 21 ساله ازش تعریف و تمجید کرده بودم....وصفش کامل تو اون پست گفته شد....عکسشم اینجاست پای وایت برد...

دیروز تو  تلگرام، یکی از دانشجوهام، خبر فوت دانشجوی 21 ساله رو در اثر حادثه تصادف بهم داد...واقعا جا خوردم!

حیف..دانشجوی مستعدی بود...با وجودی که پدرش، اون و مادرشو رها کرده بود، کم کم داشت روی پای خودش میایستاد و داشت خرجی خودشو و خانواده شو میداد و میخواست به آرزوهاش برسه....روحت شاد محمد....عجب دنیاییه!

قدرت شکرگوئی

چند هفته ای هست که به شدت درگیر کار هستم، تقریبا وقت سر خاروندن ندارم،میشه گفت به وبلاگ بیان هم قاچاقی میام سر میزنم و میرم، اگر به وبلاگ دوستان سر نمیزنم بذارید به حساب محدودیت وقت، نه به حساب کلاس گذاشتن و قیف اومدن و .....! میدونم که تو این مدت پست های ارزشمندی از وبلاگ دوستان رو از دست میدم ولی چاره ای نیست...حقیقتش بعضی از پست های خودم به صورت خودکار و زمان دار و برنامه ریزی شده ارسال میشن، کامنت ها رو هم قسطی میام جواب میدم، البته به این معنی نیست که کامنت نذارید، فقط اومدم به خودم و دوستان یادآوری کنم غصه فردایی که هنوز نیومده رو نخوریم، امروز رو دریابیم..نمیدونم ربطش کجا بود تو این هاگیرواگیر؟:))) این متن هم از کانال با کلاس باشیم کِش رفتم، اینا رو بازنشر نکنم، وجدان درد میگیرم اساسی:


«قارون» هرگز نمی دانست 

که روزی، کارت عابر بانکی که در جیب ما هست 

از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند ما را به آسانی مستغنی میکند...

و «خسرو» پادشاه ایران نمی دانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است...

و «قیصر» که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد می‌زدند، 

کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید...

و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند 

هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید ...

و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند، 

هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد ...

بگونه ای زندگی می‌کنیم که حتی پادشاهان عصر هم اینگونه نمی زیستند اما باز شانس خود را لعنت میکنیم !

و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم !

خدایا قدرت شکرگوئی در حرف و عمل را به ما عنایت فرما

شکوه

از زمین و زمینی ها دلخسته و نالانم...شکوه نمیکنم ....به آسمان مینگرم


من از روئیدن خار سر دیوار دانستم؛ که ناکس کس نمیگردد از این بالا نشینیها
من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم؛ که کس ناکس نمیگردد ازاین افتان وخیزان ها

(صائب تبریزی)

مظلومترین مرد..

تو مظلومترین آدم روی زمینی!!!(با کم و زیادش البته!)

تقصیر خودته آراکاداش!

وقتی خربزه‌ی ازدواج را قاچ قاچ و الفی نوش جان می‌کردی پای لرزش هم باید بشینی!! فکر این روزاشم باید میکردی داداش...

... وقتی که موقع عشق و عاشقی به خانومت وعده سر خرمن می‌دادی که تو همه سختی ها در کنارتم! وقتی دهان مبارک را غنچه می‌کردی و میگفتی خانومم شاغله و  ژست شو میگرفتی و چشمت به چندرغاز حقوقش بود باید این روزها رو هم می‌دیدی!

دلم برایت کم نمی‌سوزد، الان هزینه زایمان و پوشک مولفیکس و مرسی هم کم نیست!.... ولی تقصیر خودت است چقدر گفتم از روغن لیکومولی برای موتورت استفاده نکن!

گذشته از شوخی، فرزندان یکی از بزرگترین نعمت های زندگی هستند و برکت و چشم و چراغ زندگی، هر چند و وقتی همشون با هم بیان و بشن چند قلو میشن نقمت زندگی! که وظیفه اطرافیانشون اینه که واقعا کمکشون کنن، خونه بی بچه سوت و کوره! کسی هم نباید نگران خرج و مخارجشون باشه، هر آنکس که دندان دهد نان دهد! البته به شرط تلاش شبانه روزی پدر و مادر! برای خالی شدن فضای مجازی و وبلاگ بیان، برای همه تون یه دو جین بچه (یه چیزی مشابه عکس زیر) آرزومندم که بجای وبلاگ نویسی، به فریضه پوشک عوض کردن مشغول بشید:)))))) (من که تجربشو نداشتم؛ این عکسم از اینترنت کِش رفتم، ولی میگن پوشک عوض کردن خیلی فاز میده!)

منو و فلشم..

آقایان داداشام آبجیام!

من یه فلش ADATA هشت گیگ داشتم دو سه روزه هر چی میگردم پپداش نمیکنم! کسی اونو ندیده؟؟؟

نشونیشم اینه رنگش سفیده، هشت گیگه، بوی ادکلن خودمو میده، اسم درایوش، شماره تلفنِ خودمه، تو مای کامپیوتر بزنید نشون میده!

نمیدونم جدیدا چرا اینقدر کم حواس شدم! چند روز پیش اشتباهی نزدیک بود برم سوار ماشین یه خانومه بشم، چون ماشینش شبیه ماشین بود! خدا رو شکر زود فهمیدم والا با لنگه کفشش میفتاد به جونم!  یا مثلا جا سوئیچیمو میذارم تو جیب پیراهنم، بعضی وقتا که میشینم پشت فرمون یادم میره الان کجا باید برم؟ فقط خدا رو شکر میکنم خونمون تقریبا عادت شده برام و بعید میدونم اشتباهی برم خونه همسایه..دعا کنید به اونجا نرسم!:))) (مرسی که  با دعاهاتون همیشه در کنارم هستید! تو ماه رمضون بلاگرای تبریزی دعا کردن من یه تویوتای اف جی کروزر خریدم قبل گرون شدن دلار، الان راه براه باهاش میرم دوردور!!! .....الکی سرِما رو گول مالیدن تو ماه رمضون گفتن دعا میکنیم بخری، یا دعا نکردن یا دعاشون نگرفت، دلار که رفت بالا هیچی تویوتا هم نیومد! آخه من اینا رو به کی بگم؟؟؟؟ الان مجبورم همون اسب سفید رو سوار شم که یواش یواش داره به الاغ پیر تبدیل میشه!!! خدایا حضرت ایوبت هم به اندازه من صبر کرد یا نه؟)

 یه سری هم ای بوکه که بعید میدونم کسی سر در بیاره! کلی هم مقاله! کسی اگر لطف کرد و خوندشون و شبیه سازی هم بکنه برام که خیلی آی لاو یو داره!

یه سری فایل پادکست هم از م...رض...ش......ان....لی، ...ل.....ا ..........ان، رح.......دی، ح........ی، دا......می، و.... هست که بیشتر تو ماشین اونا رو گوش میکنم ...میدونید که دقیقا کیا رو گفتم؟

بجز صدای استادای گرانقدرم، چیز خفن و خلاف، بعیده توش پیدا کنید! البته یه چند تا فولدر موزیک هم هست  که بعید میدونم به درد کسی بخوره، چون سکبایی که من گوش میدم بعیده کسی خوشش بیاد، به طور قطع من از سبک هاپ هاپ(هیپ هاپ) هیشوقت خوشم نیومد ولی سبک الکترونیک رو کاملا موافقم..تو فولدر من ایناس:

دکتر ممّد اصفهانی که عاشقشم؛ یه فولدر کامل

یه فولدر افشین جان آذری؛...

یه فولدر از برادران مداح ترکیه ای و یه فولدر از برادران مداح عربی، یه فولدر هم مداحان فارن یا خارجی!

یه فولدر از برادر ملیسا زادگانِ اصل تهرانی!

یه فولدر از پسر ایرج، یعنی احسان خواجه امیری؛

یه فولدر از بوووووووق

یه فولدر ....

اصلا من چرا دارم مسائل خانوادگیمو به شما میگم؟؟؟؟؟!!!!!

اصلا همه اش حامد همایون و بهنام بانی و حامد پهلان گوش میدم! خوب شد؟

خب سلیقه ما با شما دهه هشتادیا و دهه هفتادیا متفاوته! من از بهنام بانی سبیل کلفت و اون حامد همایون و اشرف حجت زاده خوشم نمیاد چکار کنم؟ من با آهنگای ممّد اصفهانی حال میکنم! مگه چیه؟ اصلا ما با کامیون میریم کنسرت جواد یساری! خوب شد؟ من عاشق آلبوم هنگامه علیرضا افتخاری هستم..با هیچی هم عوضش نمیکنم..تمام این آهنگا رو و بقیه آهنگای نوستالژیک دوست داشتنیم رو  روی یه سی دی زدم و این سی دی هیچ وقت از ضبط ماشینم خارج نمیشه..چهارساله این سی دی از ضبط بیرون نیومده..به همین سوی چراغ!....نمیدونید شبا تنهایی تو جاده گوش دادن به این آهنگا چه فازی میده؟خدایا این خوشیا رو از ما نگیر!

(کسی اگر فلشمو پیدا کرد بهم خبر بده لدفن...این فلش برام ارزش عاطفی داره!!! مرسی)

با ما چه کردی هیلاری؟؟؟

روزهای سختی رو دارم سپری میکنم....هوا گرم..کارها همه قاطی شده، دلارم که قوز بالاقوز شده، امروز متوجه شدم برای خرید یه آی سی یکم دست دست کرده بودیم، با گرون شدن دلار الان 4-5 تومن رفته تو پاچه مون! ای نخوری و نیاشامی هیلاری! حالا چرا هیلاری؟ خوب اگر خوب مناظره کرده بودی که الان گیر این دیوونه نمی افتادیم!

یه صحنه هایی این روزا می بینم عجیب و غریب! کلا دیگه پراید از کنارم رد میشه چشمامو درویش میکنم! یه چند مورد توجهم به داخل چند تا پراید جلب شده کاشف به عمل اومده که پسره پشت فرمون در حالی که دوست دخترش حسابی بغلش کرده و خودشو ولو کرده رو پسره، در حال رانندگی هست اونم باسرعت مطمئنه! خدایا کور بشه چشم حسود ولی اون زمان که ما قد اینا بودیم این غلطا به ذهنمون خطور نمیکرد..اگرم خطور میکرد کسی نبود ولو شه رومون..اگرم کسی پیدا میشد این کارا اولا خلاف شرع بود بعد خلاف قانون بعد خلاف عرف بعد خلاف اخلاق بعد خلاف شخصیت والای انسانی....الان که خلاف هیچی نیست! خدایا تو این دوره آخرالزمون ما رو یه جوری حفظ کن لااقل یکی دو تا حوری تو اون دنیا گیر من بیاد...به دلم مونده باهاشون برم دوردور:)))

آخ امروز چه صحنه بدی دیدم..دختره ترک موتور پشت سر پسره نشسته بود.دو تاشونم امروزی..دختره که بدون شال...به چشم خواهری نازیبا هم نبود..ولی پسره رو موتور از پشت سر با مشت میزد تو سر دختره!.نمیدونم دختره چکار کرده بود..دلم سوخت برای دختره. با ماشینم رفتم کنارشون دیدم چشم دختره هم باد کرده!!!!....میخواستم بپیچم جلوی موتور پسره که به ذهنم رسید من که در جریان کار اینا نیستم..قاضی و داداستان هم که نیستم..شاید پسره شوهر یا برادر دختره اس..خلاصه پسره با موتور گازشو گرفت و رفت..

زمونه غریبی شده...به یاد این جمله افتادم که هیچ وقت به کسی که پناهی جز خدا نداره ظلم نکن....حالا یا ربطی داشت به این ماجرا یا نداشت...

من به تو نمیرسم....

چهره نازت رو نمیتونم از حافظه کوتاه مدت و بلند مدتم پاک کنم!

ظرافت، زیبایی، تناسب و سفیدی چهره ات، با چشمهای مشکی و جذّابت...

صدای نازکت رو دیگه نگو، هوش و حواس برای من نمیذاره!

از وقتی دیدمت همش به تو فکر میکنم...

فاصله چشمهای مشکیت که کلا RGB رنگی ها رو بهم ریخته، همبستگی زیادی با فاصه قلب منو و تو داره!

نگاه های تاثیرگذارت که هنوز از لوح دلم پاک نشده و مثل دی وی دی رایتر، رو دلم حک کرده محبت به تو رو...

پاهای نازک و خوش فرمت رو که نگو....قابل وصف نیست...

یه چیزی میگم، خواهش میکنم بهم نخند،

من هنوز تو معادله‌ی درجه‌ی سوّمِ پیچش موهای فرفری ات موندم، کِی و کی فر کرد این موهای نازو....نمیدونم مش محسوب میشه یا میزامپلی؟هِیر کات هست یا شینیون؟پسرونه است یا خورد کرده شده؟ هرچه هست بدجوری منو درگیر خودش کرده! نازنینِ من این رنگ مو رو آخه از کجا آوردی که من هرچی فکر میکنم، با ترکیب هیچ رنگی نمیشه به این رنگ رسید؟ موهای فرفری ات تداعی کننده راهِ پر پیچ و خم عشق من به توست، امیدوارم به اندازه پیچش یک سانتی دو سانتی موهای جلوی سرت، راهمون این قدر پرپیچ و خم نباشه!

به من که نگاه میکنی انگار درجا دو تا گل زدی به من! 2-0 عقبم.......دلم میره..قنج میزنه.....تو وقت اضافه هم کاری از پیش نمیبرم! اصلا من شدم بیرانوند و تو شدی رونالدو!

امیدوارم منو درک کنی، من طاقت این نگاه ها رو ندارم...خواستی نگاهم کنی بذار کمی آمادگی کسب کنم بعد نگاهم کن...تا الان بنا نبود کسی اینجوری دل منو ببره؟ که تو بردی..کجا بردی دل منو که هرچی فراخوان میزنم   در سودای رسیدن به توست و گوشش بدهکار نیست!؟

میشه بهم بگی کجای کتاب سرنوشت، عشقِ یک دل، نه صد دلِ سینه چاک،  رو سهم من نوشته و  معشوقِ چهل گیس بودن رو سهم تو؟!!! رعیّتِ عاشق بودن رو سهم من و دخترِ پادشاهِ توران زمین بودن رو سهم تو؟

 کاش این کتابِ سرنوشت چند صفحه ای جلوتر ورق میزد و نقشهامون رو عوض میکرد، میدونی چرا؟ چون من دووم نمیارم...من نمیتونم..جدا نمیتونم...پا به پای تو؟ نمیتونم...واقعا نمیتونم...چون من هیچ وقت به گرد پای تو نمیرسم!

 من بخوامم نمیتونم....خواهش میکنم منو بیشتر درک کن ببعی!

برسه به دست شکیرا خانوم....

حضور محترم سرکار خانم شکیرا ایزابل مبارک ریپل ملقّب به خانم شکیرا

همانطور که در جریان هستید امشب شب خاصی برای ما ایرانیهاست، امیدوارم این موضوع رو بخوبی درک کنید

و به هیچ وجه همسرتون یعنی آقای جرارد پیکه رو برای گل به خودی ای که امشب بناست به نفع ما یعنی تیم ملی ایران ، وارد دروازه تیم خودشون یعنی اسپانیا بکنه، سرزنش نکنید!

طبق برنامه ما در بازی با مراکش با گل بخودیِ مراکشیا، در بازی با اسپانیا، با گل بخودیِ همسر محترم شما آقای پیکه و در بازی با پرتغال با گل بخودیِ استاد رونالدو، سه برد پیاپی خواهیم داشت و با 9 امتیاز وارد مرحله بعد خواهیم شد!!!!(الکی میگه)

به پیکه جان سلام مخصوص ما رو ابلاغ بفرمایید و بهش بگید گل بخودی رو نذاره برای دقیقه 95 که جونِ ما در بیاد! همون اواخر نیمه اول یا اوایل نیمه دوم کلکشو بکنه و بزنه اونو گل بخودی رو که خیال ما راحت بشه!

ضمن تشکر از موزیک ویدئوهایی که شما زحمت میکشید برامون میخونید باید بگم راستیتش با توجه به  صدای کلفتتون من احتمال میدم صدای شما از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران قابل پخش باشه(البته نمیدونم چرا معلم دبستان شما به صدای شما گفته صدای بزغاله! صدای شما خیلی هم دلنشین هست)...اینو جدی میگم....دقیقا بخاطر فرکانس پیچِ پائین صداتون...اگر تمایل داشته باشید و خودتان راغب باشید شاید آهنگ هایتان را بشود از رادیو آوا یا شبکه شما پخش کرد...البته برای پخش تلویزیونی به نظرم یک شال نخی سفید یا قرمز بیشتر به شما بیایید  و خوب با عرض شرمندگی خیلی تکان تکان نباید بخورید، چون دیگر قابل پخش نمی شود! لباسهایتان هم باید کامل باشد......راستی چکار کردید که در جام جهانی فوتبال در آفریقا موفق شدید مخ پیکه را بزنید! این پسر اصلا اهل ازدواج نبود....نه..خدائیش.. بگید که اینجا ملت استفاده کنن! آنهم با ازدواج سفید، دو گل پسر به نامهای ساپشا و میلان(آی شیطون!)...خداحفظشان کند، مدرسه غیر انتفاعی گذاشتیدشان یا جای دیگر؟ البته مهم نیست بنظرم...

در هر صورت، امشب خیلی نگران باشید، بناست پیکه جان فقط یک گل بخودی بزند و ما بازی را 1-0 ببریم....فوتبال است دیگر....عوضش بعد مسابقات با پیکه جان و  آقا پسرهای گلتان با هواپیمای اختصای میروید جزایر قناری حالشو میبرید، ولی نمیدانید همسرتان چه لطفی میکند در حق ما...باور کنید در این شرایط بد اقتصادی کشور ما و دلار و سکه و طلای گران شده، برد تیم همسرتان برای ما خیلی روحیه بخش خواهد بود..خیلی...پیشنهاد میکنم اگر پیکه جان امشب امد منزل برایش میرزا قاسمی بپزید.....و بگذارید زودتر بخوابد...4 روز دیگر با مراکش بازی دارند..آنوقت بازی را میبرند...نگران نباشید!

خیلی ممنون خانم شکیرا..راستی از سرمربی تیم ملی ما هم خیلی ناراحت نباشید، باور کنید این عکس را یک روزنامه ...در کشور ما زده، قصد توهین به کشور همسر شما را نداشته!  در واقع از دستش در رفته!

در هر صورت بازهم تشکر میکنم...امیدوارم یک موزیک ویدئو هم برای ایران همراه با آقای سالار عقیلی بخوانید...به امید دیدار نه ببخشید به امید حضورتان در برج میلاد!

 

سپسنوشت1: ضمنا خانم شکیرا لایی رو حال کردی؟ نه خدائیش..کفت برید؟ پیکه جانتو دیدی بهش بگو چطوری لایی خور؟:)))

سپسنوشت2:  لایی وحید امیری به پیکه خودش 3 تا گل حساب میشه!

سپسنوشت3: پرتغال رو یا میبریم یا میخوریم!

 

اینم تقدیم به خانواده محترم برادر جرارد پیکه(لایی خور جام جهانی!)

 


دریافت

آتش نشانِ خداجو....

امروز تو بهشتی بودم...ببخشید تو خیابون بهشتی! همونطور که میدونید خیابون بهشتی و مطهری دو تا خیابون موازی هستند ولی یکطرفه و کاملا خلاف جهت هم! یعنی تو خیابون بهشتی ماشین ها از شرق به غرب و تو خیابون مطهری ماشین ها از غرب به شرق حرکت میکنند..البته اگر درست گفته باشم.حالا چرا اینجوریه؟ نمیدونم......(ببخشید مگه شما تاحالا جواب تمام چراهاتون رو گرفتید؟ اینم روش!)..اصلا اینا رو چرا دارم به شما میگم! 

از کنار یکی از این نمایشگاه های میلیاردی ماشین که توش عشقای منو گوش تا گوش پارک کردن کنار هم، رد میشدم، فروشنده به یکی از دوستاش حرف قابل تاملی زد که منو حسابی برد تو فکر...جمله این بود: از وقتی تلویزیون و ماهواره اومد دیگه پیامبری هم نیومد! چون مردم همه چیو فهمیدن! این جمله بنظرم جمله عمیقی نیست و اونقدر سطحی و کوچه بازاریه که شاید ارزش فکر کردن نداشته باشه، موافق و مخالف های متنوعی هم میتونه داشته باشه....فارغ از هرگونه جانبداری سیاسی، سوال اینجاست مگر پیامبرا سر مردم کلاه میذاشتن که الان همه چیو مردم فهمیدن؟ اگر با دوسه تا چالش که این دختر سبک مغز موفرفری تو اون شبکه ماهواره ای وابسته به عربستان(راستی خیلی کیف کردم 5 تا از روسیه خوردن!) راه انداخته مردم همه چیو فهمیدن، که وای بحال مردم...از همون اول هم یه عده از قاعده و قانون پیامبرا زیرآبی در میرفتن..قبلا بود؛ الانم هم هست....چیز جدیدی نیست...الان ماهواره و فضای مجازی عین اختاپوس چنبره زده روی اعتقادات و داشته‌های بدرد بخور  این مردم...مثل خانواده که بنظر من یکی از مهمترین نقاط قوت ما ایرانیها هست...ببینید سریالای جم و منوتو چه بلایی سر خانواده ها آورد یا داره میاره....من خودم یه سریال شبکه جم رو (از طریق ماهواره خونه همسایه نه؛ از طریق اینترنت!!!) تا یه قسمتایی دنبال کردم نزدیک بود برم دادگاه خودمو طلاق بدم!:))))(البته همونجا کودک درونم گفتم بابا حداقل یه مامان خوشگل و قدبلند برای من بگیر بعد بیا اونو طلاق یده که من هونجا یکی خوابوندم تو گوشش و گفتم بچه فضول نمیشه!!!) کم مونده بود برم ترکیه با اون خانم بازیگر سریال ازدواج کنم که شکر خدا یه دختر خوب و سربزیر آلمانی سر راهم قرار گرفت و رای منو زد!:))))) (دارندگی و برازندگی....چیه؟) بله برگردیم به بحث خودمون، میخواستم به این دوستمون که خیلی احساس آگاهی میکرد بگم شما که ماشالا وضعت توپه، چرا نمیری اون سر دنیا از آگاهی هات بهتر استفاده کنی؟ چرا خودتو درگیر این کشور جهان سوم کردی؟ شما که تکانه های اقتصادی همه بر وفق مرادته! کمپین هم که برای ما فقیر بیچاره هاست، خودروی ایران خودرو نباید بخریم..بنز و تویوتا و هیوندای و کیا که آزاده...دلار و طلا هم که گرون میشه ما بدبخت میشیم و تو میشی شبیه اون عکس عاقبتِ نقد فروشی در مقابل نسیه فروشی!..تو دیگه چرا آرکاداش؟ قول میدیم اگر دلت هم برای خاک میهن تنگ شد برات یکم خاک بفرستیم به آدرست در اون سر دنیا .میتونی باهاش گِل درست کنی  (راستی امروز یه جا خوندم جدیدا خاکی که برای خواب گربه لازمه وارد کشور کردیم! امیدوارم این خبر صحت داشته باشه و گربه هامون بابت چنین وارداتی از این دربدری خلاص بشن..یعنی میشه؟اصلا حواستون هست زبون بسته ها رو آسفالت یا تو سطل آشغال یا رو کاپوت ماشینا میخوابن؟)

 خلاصه من کلا با جوّ مخالفم....از جوسازی های بدون پشتوانه اینوری ها و انوری ها هم خوشم نمیاد، من میگم برای اعتقاد یا عدم اعتقاد به هرچی نمیشه به رسانه و فضای مجازی اکتفا کرد..مطالعه عمیق لازمه، چه پیامبر باشه و چه این دختره موفرفری که دین جدیدی آورده؛ باید فکر کرد، باید تحقیق کرد...همه چیو نمیشه سیاسی کرد.....همه پلهای پشت سر رو نباید خراب کرد...فضای مجازی نمیتونه اعتقادات ما رو به طور صحیح شکل بده....من به شخصه اون جمله معروف پائولوکوئیلو رو در مورد فضای مجازی رو خیلی قبول دارم.....راستی چند روز پیش داشتم از خیابونی رد میشدم که با این صحنه مواجه شدم:


بعضی...

بعضی لذت ها به یه بار امتحان کردنشون میارزه....


سیاستِ بدون والدین!

اولندش که عیدتون مبارک....دوما خدا رحمت کنه حاج رسول تولّایی رو...دیشب مالشو پاک کرد و از همه رضایت طلبید، لباس احرامشم پوشید و نماز صبح نخونده و مکّه نرفته، آسمونی شد و به رحمت خدا رفت.... (سریال رهایم نکن شبکه سه رو میگم خیلی تو فامیلاتون نگردید...:)) )

سریال خوش ساختی بود..خوشحالم که ماه رمضون بالاجبار و این اواخر به اراده خودم این سریال رو کامل دیدم....امین تارخ سریالای تاثیرگذاری بازی میکنه مثل سریال اغماء...فقط دلم موند پیش مغازه دارای گاراژ....سریال خوبی بود بنظرم...این جواد جوادی هم چقدر بدشانسه تو شبکه دو....دنیای نامرد که میگن یعنی همین...


عه؟ عربستان امروز بازی داشته؟ صرفنظر از نتیجه و اینکه ما اصلا فوتبال رو سیاسی نمیکنیم و فوتبال و سیاست دو مقوله جدا از همه، ولی حسابی جیگرم حال اومد! دمِ پوتین گرم که جلوی الفانتینو، حال بن سلمان رو کرد تو قوطی! البته روسها هم نامردن و از پشت خنجر میزنن، ولی حدسم این هست که بخاطر جام جهانی هست که یکم با عربستان و دوستانش گرم گرفته تا امنیت بازیها تامین شه، البته این یه نظریه سیاسیه و قطع و یقینی در کار نیست... این صحنه تو ذهنم میمونه....آقای پوتین، دم تیم فوتبالت گرم....فقط به خاطر بازی امشب...به بقیه کارات هم کار ندارم....البته یه ایطو چیزایی تو وجودت هست..اینجا رو ببینید....تا دیروز داشتن مستقیم و غیر مستقیم با هم میجنگیدن الان نشستن دارن فوتبال می بینن........راست میگن سیاست پدر و مادر نداره!


آژیرِ بی محلّ!

چند روز پیش، خواهر یکی از همسایه های دلبندمون، تو برج دوازده طبقه ای کذایی مون، اومده به خواهر دلبندش سر بزنه و بعدش باهم برن بیمارستان به یکی سر بزنن، خواهر مهمان پراید عزیزتر از جانشو به همراه یک فروند آژیرِ آنتی دزد، پارک کرده جلویِ برج کذایی مون، بعد دو تا خواهرا بعلاوه همسر خواهر برج نشین مون، با ماشین شاستی بلندشون، بالاتفاق رفتند بیمارستان به یکی سر بزنن...(من خودم الان گیج شدم که الان کدوم خواهر با کی و با چی رفتن بیمارستان؟ خدا به داد شما برسه:))

خلاصه آژیرِ پرایدِ این خواهر برج ننشینمون، در فراغ یار پریچهره، عنان از کف ربوده و دقیقا از ساعت 4 بعد از ظهر تا ساعت هشت بعد از ظهر با صدای بلند برای ساکنین برج، آژیر درخواستی! پخش کرده به گونه ای که همه برج نشینان ضلعِ مشرف به اون پراید، جملگی با چماق و چوب و مگس کش و دسته بیل به جانِ پیکر نحیف پراید اون خانم افتادن که  چرا از ساعت چهار تا هشت بعد از ظهر، فقط با یک سبک آِژیر پخش میکنی  و چرا از سبک های دیگه نظیر هاپ هاپ(همون هیپ هاپ)، راک و متال و قهوه خونه مش قمبر استفاده نمی‌کنی! در واقع خواب رو از چشمان برج نشینان ربوده بود!

خوشبخت و مسرورم که در اون بازه‌ی زمانی اصلا خونه نبودم و خبر این اتفاق مهم، یکی دو روز بعد از طریق یکی از همسایه بدستم رسید..ولی اونطور که خبردار شدم برج نشینان در یک حرکت خودجوش و انقلابی شیشه جلو و عقب پراید رو شکستند، جفت آینه بغل پیاده شد، چهار تا لاستیک پنچر شد، و یکی دو تا در هم از اون پراید بخت برگشته غر(غر؟ قر؟) شد!

در ادامه پس از مراجعه دو خواهر گرامی بعلاوه همسر یکی از خواهران، و مواجهه با چهره خورد و خمیر پراید نزاعی مثال زدنی بین ایشان و برج نشینان در گرفته و پس از کلی دعوا و مرافه(درسته دیگه مرافه میگن دیگه نه؟) پلیس 110 همیشه در صحنه و دلسوز تقریبا پس از 7-8 ساعت یعنی حدود ساعت یک نصفه شب با واسطه سوم شایدم چهارم در جریان ماجرا قرار گرفته و طبق وظیفه خبر رو گزارش کرده و رفته...با تشکر از تدبیر پلیس 110 بخاطر اهتمام به حل مشکلات توسط خود مردم و حضور در سکوت و آرامش کامل و بدون طرفین دعوا اونم ساعت یک نصفه شب!(شبا که ما میخوابیم آقا پولیسه بیداره!)

این وسط واقعا کی مقصره؟ شاید بگید قطعا راننده پراید، چون تو ساعتِ خواب مردم آسایش رو سلب کرده ازشون..اونم تو ماه رمضون!..ولی آیا حق داریم سر مال و اموال مردم چنین بلایی بیاریم؟ اونم تو ماه رمضون و بعد شب قدر؟ البته من نظر دیگه ای دارم و مقصر رو اون آژیر عتیقه میدونم که سبکشو در پخش آژیر به سبک هاپ هاپ تغییر نداد..باور کنید برای مردم قابل تحملتر بود..همین جا یاد یه خاطره بیمزه از خودم افتادم..بگم؟ میگم ....خواستید نخونیدش....وینچستر کالیبر 45 که نگذاشتم رو شقیقه تون!:))) نخونید خب...

........یادمه در دوران جاهلی و ایام شباب، در دوره منحوس دبیرستان، یک معلم عربی به شدت پر رو و بی ادب داشتیم که...هم بود، ایشون بجای جلوس بر صندلی، کفشاشو در میاورد و چهار زانو روی میز می‌نشست، این بی تربیت افعال رو به نحو دیگه ای تقسیم میکرد که الان حقیقتا روم نمیشه بگم، اون زمان از این زیپ کیف‌ها هم تازه اومده بود، یکیشو باد کردم و یکی از دانش آموزای کناریم که پایه صندلیشو کج کرده بود و پایه تو هوا بود، یواشکی گذاشتم زیر پایه صندلی، همینکه پایه اومد روی زمین، زیپ کیف ترکید و همراه اون کلاس هم ترکید! معلم گفت چی بود کی بود که من گفتم: صندلی بود...یادش بخیر...

تویوتای ماه رمضون...

سحرها اگر خواب نمونم میزنم شبکه پویا!! (مگه چیه؟ بخاطر کودک درونم این کارو میکنم..همون کودکه که خیلی وقتها ازم یه مامان خوشگل و قدبلند میخواد و من دلسوزانه میخوابونم تو گوشش!)..این آقا احسان و آقای مدرّس، پارتنری شدن برای خودشون! خلاصه که کلّه سحری کلی از دست این احسان میخندم!

افطارها هم بخاطر اینکه همه سریالِ حاج رسول تولّایی رو می بینن لاجرم منم مژبورم این سریال رو ببینم!..اونجا هم از دست این نیما شعبان نژادِ خندوانه که اومده قاچاقی بازیگر شده تو این سریال میخندیم! البته سریال کاملا جدّی ای هست و به صورت نیمه یواشکی یا عریان میخواد پیام فرهنگی شو که همون حقّ الناس هست به مخاطب القا کنه....مطمئنا اگر کسی غیر امین تارخ نقش اول سریال بود نگاه نمیکردم چون معمولا  جوّ سریالهای تلویزیون تو این ماه یه جورین!  ولی چکار کنم که من بازیای امین تارخ رو دوست دارم....فعلا گزینه دیگه ای هم نیست مگر بعضی شبا که والیبال داره و اونم نمی بینم!...تنبلا فستیوال باخت راه انداختن امسال!! شبکه دو هم سریالِ بچّه مهندس داره..تقریبا اونم مژبورم..... چون صداش میاد....فقط بگم دلم برای مامان صدّیقه خیلی میسوزه..کاش میتونستم برم مامان صدّیقه و جواد جوادی رو  از دست خانم جاهد و  صورت زخمی نجات بدم!!!احسان علیخانی هم نمیشه همون ریتم گریه ای برنامه خودشو حفظ کنه؟! برادر من تو چکار داری به واکسن سرطان؟ خلاصه همیشه ماه رمضونی موج راه میندازه این احسان!

دوباره این دختر مازندرانیه(مسیح علی نژاد) برای خودش چالش اعتراضی راه انداخته که چون چند تا سفره افطاریِ  کمیته امداد تو غزّه بوده، صندوقای کیمته امداد رو میندازن دور! والا تا اونجا که من یادم میومد این صندوقا اینقدر محکم تو زمین سیمان شده بود به این راحتیا در نمیومد!!..تازه رئیس کمیته امداد هم گفته که برای هر کشوری برای نیازمندای همون کشور خرج میشه! یه عده هم چشم بسته و جوگیر، کوکورانه منتظرن ببینن مسیح چی میگه! بابا یکم فسفر بسوزونید آخه...آخه شاید مسیح خانوم بمناسبت این روزا از جای دیگه ای ناراحته و با اصل و ریشه کمیته امداد مخالفه..شما دیگه چرا؟ شوخی شوخی با صندوقق کمیته امداد هم شوخی؟! یادتان هست که اگر صندوق کمیته امداد کار نکنه چه بلایی سرتون میاد؟!!!:)

این روزا همش در مورد ساده زیستی و قناعت پیشگی صحبت میشه..همه این حرفها قبول ولی لامصب تویوتای اف جِی کروز 2018 خیلی مامانه!!!! یه سرچ بزنید تو نت ببینید نارنجیش بدجوری به آدم چیشمک میزنه...خدایا به حق این شبهای عزیز، از خرانه غیبت یه نارنجیشو بفرست من تعطیلات عید فطر باهاش برم گردنه حیران!، بعد تعطیلات قول میدم سالم با باکِ پر برش گردونم بیارم درِ امامزاده‌ای مسجدی جایی!:)...فقط بیزحمت پلاک بین المللی هم داشته باشه من بتونم یه سر به کشورهای همسایه هم بزنم! اگر سند بنام خودم باشه که چه شود!

...اخخخخخخ.اینجا رو داشته باش...خدا به همه پدر بزرگ میده به ما هم پدر بزرگ داده....یه پدربزرگ داشتیم الان باید براش فاتحه و الرحمن بخونیم ...یه پدر بزرگ هم داریم اینجوری!!

خدایا بخاطر همه چی شکرت......بابت این تویوتای اف جی کروز که بناست به زودی بدستم برسه هم بینهایت سپاس..دمت گرم!


فرشته ها خیلی هم دور نیستند..

در اینکه انسانها کاملا آزاد هستند و مختار، شکّی نیست..

در اینکه صاحب اختیارِ جیب و پولشون هم هستند، بازم شکّی نیست...

در اینکه آزادن پولشونو چطور و کجا و برای چی و برای کی خرج کنن، نیز شکّی نیست..به من و امثال منم ربطی نداره!

شکِّ من فقط در اینه که با خرج کردنِ پول برای این یکی یا این یکی  آرامش و رضایت درونیِ بیشتری عاید آدم میشه یا اون یکی؟ شاید اینم بمن ربطی نداشته باشه!  شایدم مقایسه درستی نباشه..

هرچند من مخالف حمایت و رسیدگی به حیوانات نیستم ولی بنظرم قبل از هر چیز همنوعان و دوروبری هامون در اولویت هستند...هر چند رسانه های جوّ زده چیز دیگری رو تبلیغ کنن!

امّا نداخانومِ درونم میگه: فرشته ها به اون یکی نزدیکترن!

ارزش ثانیه

ارزش ثانیه را کسی میداند که در مسابقه ای نقره گرفته است.....

ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ شکن

ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ ﺷﮑﻨﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ کار ﺑﻮد، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﺒﺮﺵ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ و ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ!

ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻣﺪ و ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺭﻓﺖ ﻭ یک ﺗﺒﺮ مسی از آب بیرون آورد.

فرشته ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟؟؟

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭﺗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ را پیدا کرد و آﻭﺭﺩ،

ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ ﻭ ﻫﺮﺳﻪ ﺗﺒﺮ را به او ﺩﺍﺩ!

ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ همان  ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ رفتند.

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻣﺮﺩ بسیار ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ آﻣﺪ ﻭ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﺭا ﭘﺮﺳﯿﺪ؟
ﻣﺮﺩ ﺟﺮﯾﺎﻥ را ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ملکه زیبایی2018 ﺑﺮﮔﺸﺖ!! می‌خواﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ هم ﻣﺮﺩ رو ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ کنه، ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺮته؟
مرد ﮔﻔﺖ: آﺭﻩ!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ:
ﭼﺮﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯽ؟؟!!

مرد ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ تو ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻡ، ﻫﺮﺳﻪ ﺯﻥ رو ﺑﻪ ﻣﻦ می‌دادی ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻣﺨﺎﺭجشون ﺑﺮﻧﻤﯽ‌آﻣﺪﻡ!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ..
پس ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: آفرین! ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎﯾﯽ که ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﺭﻧﮕﯽ؟ ﻣﺮﺩ گفت: ایران!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ: یارانه هارو کی میریزن؟!!:))


احسان در تعطیلات

الان 25 آگوست هست...

و من اسب سفیدمو گذاشتم تو پارکینگ و با این ماشین نوستالژیک و آلمانیِ خیالی زدم به کوه و دمن!

یه جایی نزدیک جنگلهای هامبورگ .....

لوسی دیاکوسکا هم با من نیومد..و من لاجرم تنهایی زدم به کوه و دمن!

این جا خبری از استاد راهنما هم نیست، خوشبختانه یا بدبختانه!

ولی کرمهای داخل قوطی که بناست طعمه ماهی های رودخونه‌ی بزرگ جنگل هامبورگ بشن خیلی به هم میلولن!!

قلاب ماهیگیریم هم آماده است تا شاهد هنرنمایی من در ماهیگیری باشه! قزل آلاهای بزرگ این رودخونه اینقدر باحالن که مطمئنم دو سه تا از اون بزرگاش گیرم میاد....

راستی بنظر شما ماشینم عجیب نیست؟ این ماشین فقط و فقط حال میده یکی که موقع رانندگی کنار دستت نشسته  و خیلی فک میزنه و مختو داره تیلیت میکنه رو با یه ترمز و شل کردن در ماشین، به جلو و خارج از ماشین مثلا تو رودخونه پرتش کنی!

گوشت فیله ای هم که دیشب آماده کردم  داخل یخچال کوچیک ماشین هست تا بعد از ماهیگیری تبدیل به یه کباب جانانه بشه! وای بوی ترکیب کباب و زغال.....میدونید که چی میگم؟

و بعد از کباب چی میچسبه؟ چسب رازی؟ نه! قطعا خواب تو تخت آویز از دو درخت مجاور.....

...

...

از خیالات که بگذریم در این فکر هستم که چرا هیچوقت برای خودم نیستم....کار و درس و پروژه و مسئولیت و.. تو این مدت بدجوری منو تو  گوشه رینگ در آمپاس نگه داشته بودن..ولی من تسلیم نخواهم شد....جبران میکنم...حالا هامبورگ نشد سیاهکل یا دیلمان یا گردنه حیران که میشه...اینا هم نشد اوشان فشم و دیزین که میشه!


داشتیم عشقِ من؟؟؟

الان برای بار دومه که آزمون جامع من کنسل میشه! بیخود و بی جهت!

باید سه فروند استاد یک ساعت بشینن و به هدفِ انهدامِ برجکِ اینجانب، یکساعت وقت بذارن تا آزمون جامعِ حقیرِ سر تا پا تقصیر، اونم به صورت شفاهی برگزار بشه و بنده خِلاص بشم و برم سرِ کار و زندگیم و بچسبم به جویدنِ مقاله های بی سر و ته! و دو سه تا مقاله‌ی بی سر و ته دیگه از خودم در وَکِنَم(امیدوارم گویش برره رو درست ادا کرده باشم)..

یکی دو روز پیش شب و روزمو زیگزاگی به هم دوختم تا برای جلسه دیروز ساعت یازده و نیم، چهارتا درس رو آماده کنم که اساتید عظام شفاهی از من بپرسن ..ضمن اینکه هدف نهایی از این آزمون این هست که اساتید محترم اَدامَالله ظلّهم اجمعین،اثبات بفرمایند که دانشجویی که من باشم هِچّی نوفهمم! (کلا برای همه روال همینه نه وفقط من باشم)و  اینکه یکی از این عزیزان بتونه عقده های چند سالشه رو سر من خالی کنه! دیروز  چون علت تامّه محقق نشد و یکی از اساتید نیومد، کلا جلسه به فنا رفت! تازه خودشونم راحت کردن گفتن جلسه رو خودت هماهنگ کن! 

دیگه امروز دقیقا حسّ و حال عراقچی و تختِ روانچی رو دارم که باید برم انگلیس و فرانسه و آلمان رو هماهنگ کنم و دوباره بکشونم پای میزِ مذاکره! خودشونم یه پا کدخدان!

 دقیقا اون وضعیت، یه" اَی خِــــدا" میخواست که با کظم غیظی که در من سراغ دارید، گذشتم ونگفتم و اژبارن (اجباراً)قبول کردم....

عشقِ اول و آخرم هم که زندگیمو گره زدم به اسب چموشِ خواسته هاش!،(استاد راهنمامو میگم بابا، گنجشک سرگردانِ افکارِ بازیگوشتون نره سراغ سهیلا خانم و مریم جان و آرزو خانوم!) هم کمکی نکرد، اصلا ببخشید همین عشق اول و آخرم بود که این بلا رو سر من آورد تو این ماه رمضونی...اینم در وصف عشق اول و آخرم:

 


دریافت

 

آچارکتاب

چند هفته پیش همینطور بدون برنامه و از سر ناچاری، سر به باغ کتاب گذاشتم!(بجای سر به بیابون!)....باغ کتابی که تقریبا نزدیکم هست ولی از سر مشغله فکری و ذهنی حتی نمیتونم برم یه فیلم اونجا ببینم...تا وارد محوطه باغ کتاب شدم به این دکور تلفیقی از آچار پیچ گوشتی و کتاب برخورد کردم....طراحش آدم خوش و فکر و با حوصله ای بوده...یادمه جوری عکس گرفتم که اسم طراحش تو عکس پیدا باشه الان هر چی میگردم پیدا نمیکنم اسمشو..ولی اسم بعضی کتابا مشخصه! ضمنا بنظرم اینجاست که علم بر صنعت سوار شده یا صنعت، علم رو سوراخ کرده!  اگر مورد جالبی تو کتابا بود تو کامنتا یادآوری بفرمایید...فدایی دارید..

سفرنامه شیرازووووو II

تقریبا یکی دو هفته پیش بنا شد یک سفر یکروزه به شهر تیرازیس یا همون شیراز خودمون داشته باشیم.(تیرازیس اسم سابق شیرازه)ما سه نفر بودیم و یه لب تاب،با سه تا بلیط به قیمت هر کدوم نیم میلیون تومن! 6 صبح قرار گذاشتیم و حدود ساعت 7 و نیم  با اجازتون با هواپیمای فوکر 100 هلندیِ شرکت آسمان پریدیم چه پریدنی!

قبل از پرواز و تیک آف، خلبان هی فاز می‌داد و برامون صحبت می‌کرد، یکمی هم معطل شد گفت ترافیکِ روی باند زیاده و برای تیک آف یکم معطلی داره. نمیدونم چرا این همه ملت میخواستن برن شیراز! بعد خلبان گفت فصل بهاره و ممکنه بخاطر تغییرات آب و هوایی، تکون هایی در هواپیما داشته باشیم...تو دلم گفتم تو ما رو نکوبون به رشته کوه زاگرس! یه تکون دو تکون اشکال نداره:) یا بقول اون خانوم بازیگر تو جیب ما رو نزن!.... ولی انصافا خلبان خوبی بود و خیلی پرواز نرم و اسموتی داشتیم..

اینم هواپیماش (البته شیشه هواپیما کثیف بود علت تاریِ عکس همینه)من نمیدونم چرا روی خود هواپیما نوشتن: شیراز! یعنی تو خط شیراز-تهران کار میکنه؟ مگه ونِ دلیکاست؟! :) از هواپیما که پیاده شدیم سوار اتوبوسِ مخصوصِ فرودگاه شدیم و جالب اینکه اتوبوس 5 متر هم راه نرفت تا رسیدیم به ترمینال پروازی! همه‌مون خنده مون گرفته بود..می‌گفتیم خب همین 5 متر رو پیاده میومدیم دیگه! دیگه تیکه ها شروع شد که مگر نمیدونید اینجا شیرازه! حسش نیست پیاده برن! و .....البته ما مخلص همه شیرازیا هستیم...دیگه ملت سرگرمی دیگه ای که ندارن ..

تو مسیر رفت من باید فایلی رو آماده میکردم و تقریبا از سفر چیزی متوجه نشدم چون از ابتدا تا انتهای سفرِ یکساعته همش داشتم اسلایدهای پاور پوینتمو تنظیم میکردم...تا حالا تو عمرم از این غلطا تو هواپیما نکرده بودم!

رسیدیم به شیراز..قبلا خوشحال بودم که اردیبهشت به شیراز سفر می‌کنم ولی چشمتون روز بد نبینه! هوا به شدت گرد و غباری! تمومِ ماشینا گِلی! یه تاکسی سوار شدیم مثل ماشینای تویوتای جبهه ای.. همش گِلی بود! راننده می‌گفت داریم آماده می‌شیم بریم جنگ! تو دلم گفتم منم میام(با لحن  بابا پنجعلی!) ضمنا راننده تاکسی خاطرنشان کرد رفته خیار بخره وانتیِ خیار فروش گفته: می‌دونید قیمت دلار چند شده؟ ملت گفتن:" نه! ما اومدیم خیار بخریم نه دلار!" که وانتی خیار فروش گفته باشن: دلار شده 9400 تومن! (این جوسازیا طبیعیه ملت ایران به راه خودتون ادامه بدید..البته ملت ایران یادتان هست که در این پست استدلال کردم دلار تا 14000 تومن هم جا داره! )

 

رسیدیم به شرکت...دو تا جلسه داشتیم.. یکی قبل ظهر و یکی بعد ظهر...ولی ناهارشون جالب بود..برنج ِجوجه کباب، گمونم برنج دودی بود و کنار غذا علاوه بر سالاد شیرازی، یک شیشه آبغوره و یک شیشه هم ترکیبِ عرق نعنا و گلاب گذاشته بودن...چقدر شیرازیا حواسشون به همه چی هست! (ببینم انتظار ندارید که عینِ این ندید.بدیدا از میز غذامون اونم جلوی همکارام براتون عکس بگیرم؟ واقعا دیگه نمیشد و زشت بود!)

اما برگشت مون...تقریبا ساعت 4 بود..همون مدل هواپیما و همون شرکت هواپیمایی..با این تفاوت که من از همکارا دور افتادم و نزدیک موتور هواپیمای فوکر و نزدیک بال نشستم...با سروصدای موتور که واقعا رو نِرو بود...از بیکاری موفق شدم یکم خودمو بزنم به پررویی و تا تونستم عکس گرفتم..امیدوارم ذوق و قریحه‌ی نداشته‌ی منو در عکاسی شماتت نکنید و با تشویق ها و کامنت هاتون منو به عکاسی در سفرهای آینده تشویق کنید..

اول از یه مگس شروع می‌کنم که هواپیمای ما بزور این مگس شیرازی رو با هواپیما به تهران منقل کرد که تیرونی بشه!...خدا بدادش برسه با آب و هوای تهران!

ایشون هستن......پیدا نیست؟ روی قسمت بار...دقیقا اینجا

خوشبختانه نزدیک پنجره بودم و میدان دیدِ تقریبا نصفه و نیمه ای داشتم و با همون میدان دید چند تا عکس هوایی گرفتم که گمونم بد نشده باشه..این اولین تجربه‌ی من در عکاسی هوایی بود...تجربه بدی نبود بنظرم (بگذریم که مثل بعضیا نزدیم به کوه و کمر و حتی کواد کوپتر نداشتم و موزیک ویدئو هم نساختم!...بجای کواد خود هواپیما قبوله گمونم..خودتون هم یه آهنگی زیر لب ضمضمه کنید بیزحمت!اگر یکم عکسها تاره تخثیر کثیفی شیشه هواپیماست....انتظار نداشتید که برم بیرون هواپیما و شیشه شو تمیز کنم؟!) اینم عکسها:

یک

دو

سه (بر فراز ابرها)

چهار

پنج

شش

هفت

هشت (ارتفاع پائین تر و نزدیک باند فرودگاه مهرآباد)

نه

ده

یازده

دوازده

سیزده (هنگام فرود و حرکت روی باند فرودگاه- بالک های روی بال برای ایجاد اصطکاک با هوا باز شدن)

چهارده (مهماندارای وظیفه شناس.....یه آقا و خانم پیر بودن که خودشون توانایی پیاده شدن رو نداشتن و صبر کردن همه پیاده بشن و بعد به کمک مهماندارا پیاده شدن..یکی از مهماندارا خیلی با شخصیت و مودب بود و من نمیدونم چرا تو سفر همش تشنه ام می‌شد و بهش زحمت میدادم که برام آب بیاره! من که بهش بیست میدم...همش احساس میکردم میشناسمش!..البته تو دانشگاهی که تا ترم پیش درس میدادم هم رشته اویونیک بود و هم رشته مهمانداری... احتمال دادم تو دانشگاه ما درس خونده باشه... )

پانزده (نمای کلی فرودگاه)

 

و بدین ترتیب سفر ما به پایان رسید....

ایشالا دعا کنید یه هواپیمای شخصی بخرم یه دو جین مهماندار باصفا و با شخصیت استخدام کنم همه بلاگرای عزیز رو سوار کنیم بریم شیراز و بعد برج مراقبت بگه هوا خرابه و مجبورشیم برگردیم تهران:)))

(جدا تا اینجا دووم آوردید و این مطالبو خوندید؟ بابا آی لاو یو دارید همتون:))

 

گوسفند VS سگ

و من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن گوسفند(برخلاف منافع بیشمارش)، low class یا کلاس پائین و سگ بر خلاف برخی مضرّاتش، High Class یا کلاس بالا محسوب می‌شود! (در صورتی که هر دو حیوانند!)

اولی را معمولا دست و پا بسته، با نظم و ترتیب یکجا نشسته، در صندوق عقب ماشین و یا در ترک موتور و نهایتا در پشت نیسانِ آبی جای می‌دهند، و دومی را در صندلی شاگرد، کنار دست راننده، با عزت و احترام، آویزان از شیشه نیمه باز ماشین‌های لوکس!(پنجول ها دقیقا لبه شیشه را گرفته و نیمه سر شامل پوزه و چشمها از پنجره بیرون آمده) اگر گوشهای بلندی هم داشته باشد که سرش را بیرون می‌آورد و گوشهایش را به دست جریان باد می‌دهد! (خدائیش سگ اینقدر تیتیش مامانی و با کلاس؟)

بعید است کسی برای گوسفندش اسمی بگذارد، ولی سگ‌ها معمولا با نامهایی نظیر ساناز، جسیکا، نانسی و ...با القابی نظیر دخترم، پسرم و ..خطاب می‌شوند، یادتان هست هنر پیشه ای در غم سگ(که البته ظاهرا گربه اش بوده یکی از خوانندگان تذکر دادند) از دست رفته اش مرثیه ای سروده بود و آن بازیگر میوه ممنوعه، زبانزد کاربران شبکه مجازی گردید؟ یا همین چند وقت پیش، یادتان هست خانمی به پلیس زنگ زده بود و گفته بود دخترم گم شده است و بعد از کلی تحقیق و تفحص و چهره شناسی، دستِ آخر متوجه شده بودند منظورش از دخترم، سگش بوده! اصلا در مواقعی  شاید برای بعضی سگ‌ها بیشتر از فرزندان آدم هزینه شود! از قبیل خورد و خوراک و پوشاک و گشت و گذار!

در زبان طنز می‌گویند تنها آرزوی گوسفند آن است که در صندلیِ جلوی نیسان بنشیند! ولی این موضوع اگر برای گوسفندها آرزوست، برای سگ ها خاطره است...!!راستی چند روز پیش پرایدی را دیدم به رانندگی دخترخانمی بسانِ زی‌زی‌گولو، که بیا و ببین خودش و پرایدش حامل چه سگی بود! سگی به بزرگی سگ های گلّه و از نوع گرگی و به جثه بل یا سباستین(ببخشید الان دقیقا یادم نیست سگه بل بود یا سباستین؟) این سگ داخل پرایدِ دخترک از صندلیِ جلو به عقب و بالعکس در حال تردّد بود و دخترک خیلی عادی به رانندگیش ادامه می‌داد...مشخص بود که دخترک صاحبش بود و سگ با صاحبش کاری ندارد....ولی خب اگر من و شما می‌خواستیم داخل آن پراید به هر دلیلی اضافه شویم؛ قطعا تکّه‌بزرگه‌مان گوشمان بود! ولی هر چه فکر کردم به یاد ندارم کسی گوسفندش را این چنین داخل پراید آزاد و رها کند! نهایتا دست و پایش رو می بندند و زبان بسته را به صندوقِ عقبِ ماشین تبعید می کنند!!! واقعا گوسفند ها چه گناهی کرده اند؟ مگر گوسفند، آدم نیست؟ (ببخشید پس چرا سگ، آدمه؟)

پی‌نوشت: در راستای متن فوق، حتما این پست رو هم ببینید...

فیلم Mine2016

بعد از مدتها یه فیلم دیدم که بنظرم ارزش دیدن داشت..

فیلم به گفته آبجی ویکی پدیا فلسفی و روانشناسانه هست، موضوع اصلی فیلم، استقامت و لزوم ادامه به زندگی و مسیری هست که انتخاب می‌کنیم، قهرمان داستان یک سرباز تفنگدار نیروی دریایی ایالات متحده در بیابانهای شمال آفریقاکه آلوده به مین های خود آمریکائیهاست،هست باماموریت ترور رهبر تروریستها (بربرها بقول اونا)، صحنه های فلسفی فیلم برمیگرده به روریایی قهرمان فیلم که همون سرباز آمریکائیه(که بنظرم یکم شبیه پژمان بازغی ویک شبیه احمد مهرانفر خودمون هست) و اون آفریقائیه که بنظرم شخصیت عجیب و فلسفی ای داره...شاید لوکیشن های فیلم محدود باشه و تداعی کننده فیلم روبان قرمز حاتمی کیا باشه(البته تا حدی)، داستان فیلم فراز و نشیب هایی داره، هیجانات وصف نشدنی و خب بعضی صحنه ها هم دلخراشه و قابل دیدن نیست..ولی در کل فیلم خوش ساختیه و من دوستش داشتم.

دوست داشتید میتونید تریلرشو از imdb با این لینک ببینید.من که این فیلم رو دوست داشتم و با سلیقه من کاملا هماهنگ بودم....این هم عکسهایی از این فیلم:

 

سنگ نمک

تو یه سرویس بهداشتی به یه چیز عجیب برخورد کردم...براتون عکس گرفتم(ببین چقدر خاطرتون عزیز بوده که تو اون مکان عکس هم گرفتم براتون!)

نوشته که : سنگ نمک بدلیل برقراری پیوندهای یونی، بین عناصر آن یونهای منفی را به فضا وارد می‌سازد، یونهای منفی در اصل یونهایی هستند که سبب بروز شادی بوده و کسالت و ناراحتی ها که همان یونهای مثبت می باشد را از بین می برد.

سنگ نمک به کمک ارتعاشاتی که از خود متساعد!(متصاعد) می‌کند بخشی از نمک موردنیاز بدن شما را تامین کرده و سبب می شودتا مصرف روزانه نمک توسط فرد بسیار کاهش پیدا کند.

 

پ.ن1: اولا که یه غلط املایی داره املاش میشه 19!

پ.ن2: دوما چه ضرورتی داره آدم در سرویس بهداشتی دچار شادی بشه؟ بنظرم  که اصلا جاش نیست! شایدم خطرناک باشه!...ولی گذشته از شوخی دیدم افرادی رو که در محل کار یا زندگی شون سنگ نمک رو به عنوان دکور و شایدم بخاطر خاصیتش روی میز یا دکورشون قرار دادن....گفتم شما هم در جریان باشید..

عکسهای خفن.....

اول از همه بگم منظور این پست یه چیز دیگه اس، عکس گلشیفته و صدف طاهریان و داف پلنگی ملنگی نداریم! (مشابه بعضی از کانالهای تلگرام خدابیامرز که با همین شیوه  جلب مخاطب میکرد!)

از وقتی این تلگرام رو زدن نفله کردن(پالایش کردن)، بنظرم فرصت دارید یکم از امکاناتی که سازنده گوشی تون به ودیعه! نزد شما به یادگار گذاشته و گوشی چند میلیونی شما رو مجهز کرده ولی شما همش چسبیده اید به تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماگرام و...گوگل پلاس و هوتیوب و توفیتر، بیشتر استفاده کنید...

البته صرفنظر از یک عدّه آدمِ کاردرست؛ درست عینِ من و شما(عساسا)؛ که جیک و پوک گوشیمون را در میاریم  و با کوچکترین قابلیتهای گوشی مون آشنا هستیم، یافت می‌شود انسانهایی که از گوشی شون فقط تلگرام را بلدند و تماس و اسمس یا اس ام اس! طرف میاد بازار گوشی، میپرسه آقا تلگرام روش نصب میشه؟ کانالهای خاک بر سری رو هم میشه گرفت؟!!! البته عموما این افراد بازمانده های نسل گذشته یا افرادی هستند که تازه با گوشی آشنا شدن..

در هر صورت یکی از امکانات خوب گوشی همین دوربین هست که اکثرا جز سلفی گرفتن و عکس از جزوه دانشجویان خانوم یا آقا، کار دیگه ای باهاش ندارن! عکس از صحنه تصادف یا زمین خوردن یه بدبختی رو هم میشه به دامنه سوژه‌های بعضیا اضافه کرد!

یکی از امکانات جذّاب برای خود من، عکاسی پانوراما هست...حتما با این روش عکاسی بهتر از من آشنایی دارید.

خوشبختانه اکثر گوشی های هوشمند امروزی این امکان رو دارن..البته نیاید بگید چرا گوشی نوکیا 1100 این قابلیت رو نداره؟ خب معلومه این گوشی خیلی خیلی هوشمنده! و اینقدر هوشمنده این قابلیت براش بچه بازیه!برای دوستانی که با این قابلیت آشنایی ندارن در یک جمله اینطور میتونم توضیح بدم که یادتونه تو فیلمهای کمدی و طنز برای اینکه همه تو عکس بیفتن، به عکّاسِ بیچاره میگن برو عقب تر و همینطور عقب تر که نهایتا عکّاس از پشت یا توی حوض آب میفته یا یه بلایی سرش میاد!

در واقع تکنیک پانوراما، کمک میکنه سوژه های بیشتری در قاب یه عکس جا بشه و به عبارت علمی‌تر، میدان‌ِدید یا FOV دوربین افزایش پیدا کنه، (FOV: Field of Viewخیلی جاها لازمه شما زوایای بیشتری از محیط و لوکیشنی که هستید رو در عکس نشون بدید، یا مثلا اردویی رفتید که تعدادتون زیاده، و میخواید همه تو یه عکس بگنجن، این تکنیک جوابگو هست، یا هزاران کاربرد دیگه که بهتر از من میدونید.. خود من تا 360 درجه از یک لوکیشن رو عکس گرفتم، یعنی دوربین رو گرفتم دستم و 360 درجه دور خودم چرخیدم و تونستم تمام محیط افراطمو با احاطه 360 درجه ای به تصویر بکشم

این عکسا رو هفته پیش تو یکی از پارکای جنگلی تهران گرفتم:(اگر به سمت چپ عکس دقت کنید نمای تهران از بالا جالبه)

 یک - دو - سه- چهار

اما چطور میشه یه عکس پانوراما گرفت؟

 خیلی ساده! ساده تر از اونی که فکرشو کنید، تشریفتونو بردارید ببرید تو کمرای گوشیتون(همون دوربین گوشی)حاشیه صفحه گوشیتون که به عنوان ویزور دوربین تون هست، چند تا گزینه هست، یه علامت چرخ دنده است که همیشه معرف تنظیمات هست، با اون کاری نداریم، یه علامت دیگه هست  برای تغییر حالت سلفی گرفتن به حالت عادی و بالعکس، با اونم کاری نداریم، گزینه دیگه mode هست، با همین کار داریم، البته گوشی من که از اون خوب خوباست!!(الکی! گوشی من ال جی هست)، گزینه هاش این شکلیه بقیه رو خبر ندارم! (نیایید بگید آیفون ناین(9) چه جوری میشه پانوراما باهاش گرفتا؟ من بلد نیستم! یه بلد نیستم و هزارتا راحتی!!)  تو گوشی من اینجوریه: گزینه mode رو انتخاب کنید، چند تا حالت داره، Normal ,Continuous shot,sport,Panorama, مشخصه که باید Panaroma رو انتخاب کنید...یه مستطیل کوچکتر تو صفحه اصلی میاد که 4 تا فلش هم اطرافش هست، دکمه شاتر یا همون گرفتن عکس رو فشار بدید (تا اینجا کار تموم نشده) حالا دوربین رو به یک جهتی که دوست دارید آروم آروم حرکت بدید تا مستطیلهای متوالی(که در واقعا  فریمهای متوالی عکستون هست) رو پر کنید و تا هر جا که خواستید ادامه بدید، برای خاتمه دوباره دکمه شاتر رو فشار بدید ..اینجا آخرین فریمتون هم عکس گرفته میشه و دوربین و نرم افزاری که نصب هست روش خودش خودکار همه فریمها رو merge میکنه و نهایتا یه عکس پانوراما تحویلتون میده..به همین راحتی به همین خوشمزگی! همین الان دست به کار بشید....البته لازمه بگم که اگر جنبش پانورامایی با این پست من هم تشکیل نشه همین که یه نفر هم با این تکنیک آشنا بشه برای من کافیه....

منِ داغون...

بر روی تختم دراز کشیده ام و لب تابم روبرویم است...

بسانِ یک مورچه‌ی لِه شده یا بهتر بگویم عنکبوتِ دمپائی خورده، داغان و شت و پت (شت و پت تکیه کلامِ شبنم مقدمی در یکی از سریالهای سروش صحت است) از درد خوابم نمیبرد...

زاویه‌ی ال سی دیِ لب تابم با صفحه‌ی کیبردش، یک زاویه‌ی تُندِ 80 درجه دارد، برقِ اتاق خاموش است، در ِتراس باز است تا O2 ی بیشتری فضای اتاقم را در بر بگیرد، این یک سینی است، اکرم و امین با نمکدان...(ببخشید یک لحظه رفتم تو کتاب فارسیِ اولِ دبستان!)،...چشمِ چپم تیر میکشد، زانویِ راستم تا حوالیِ نرسیده به مچ پا تیر میکشد،  کشاله‌ی‌ رانِ پاِی راستم تا زیر زانو تا همین پیش پای شما درد داشت، نمیدانم چرا تا با شما از سرّ نهانِ دردش سخن به میان راندم؛ ساکت شد، به همین سوی چراغ! (آی لاو یو دارید همه تان!)

دو تا قرص سرماخوردگیِ بزرگسال با یک لیوان چایِ دارچین زده ام توی رگ! برای دومی جایتان خالی...

آخ..راستی کمرم هم درد میکند..سمتِ راست از بعد از کلیه به پائین...لامذهب بدجوری تیر می کشد! این یکی دیگر از کجا پیدایش شد؟ انگشت اشاره ام هم که بریده است...یک زخم عمیق که با چسب زخم فعلا سر و تهش را هم آورده‌ام..راستی هر کجایتان زخم شد؛ که ایزد نیاورد آن روز را که به دستِ شبنمیِ شما خاری رود؛ قدری بسیار کم عسل به محلِّ زخم بمالید، خیلی زود خوب می‌شود و جایش هم نمی ماند، من خیلی تجربه کرده‌‍ام،  خلاصه امروز زنبور هم در کنارم نبود چه برسد به عسل که به انگشت اشاره ام بمالم، تازه همه اینها یک طرف امروز بدجوری زکام بودم که تازه خوب شدم....

منِ داغون، متلاشی، اسیرِ شمّه ای از حواشی، به طرز فوق العاده ای شده ام یک آدمِ ناشی(داره تبدیل به شعر میشه!)

از اتاق فرمانِ مغزم فرمان همی آید که بگیر بخواب باو!!! فردا همه دردات یادت میره :))))

فعلن..

موشکِ کاغذیِ سفیدم!

جهنّمدره

یه راننده داریم، بای دیفالت رو مودِ غُر هست، یه مود دیگه هم داره مقایسه‌ی منفیِ خودش با دیگران!

همیشه هم ناراضی از زمین و زمان!!

چندین بار هم باهاش صحبت کردم ولی فایده نداره

تو ماشینش که میشینم همش تو فکر اینم چطور جنبه های مثبت زندگی رو براش هایلایت کنم؟ بدبختی همچین جنبه مثبتی تو زندگی هم به ذهنم نمیرسه براش هایلایت کنم:)))

دیگه تنها راهکارم اینه که بهش میگم ببین چهل سال عمر کردی، یه بیست سی سال دیگه صبر کن، از این جهنم درّه میری به اون جهنم درّه!!! 

من مامانت نیستم!

من تمام روز رو پخت و پز نمیکنم(من مامانت نیستم)  نکن، الویه و تن ماهی آماده هست، تازه خونه مامانم اینا هم هست!

رخت و لباساتم نمیشورم(من مامانت نیستم) ، خدا خیر بده به لباسشویی سامسونگ، لباسا رو که میشوره چرخ و فلکم سوارشون میکنه، خشک میکنه لول میده بیرون!

من مامانت نیستم پسر جون دو بار گفتی فهمیدم! تازه خجالت نمیکشی از سنت که میخوای مامان من بشی؟

کی میخوای خودتو جمع و جور کنی؟ این دیگه به خودم مربوطه! ضمنا میخوام درسمو ادامه بدم!

من مامانت نیستم اَی خِـدا!!

نه،من مامانت نیستم مثل اینکه به خودت شک داریا؟؟!!

بیدار شو،پاشو و تلاش کن سنتی زدی یا صنعتی؟ بلند شم تلاش کنم که چی بشه؟ نکنه منظورت اینه بلند شم مثل تو ورجه ووورجه کنم؟ نه ما از اون خانواده هاش نیستیم آبجی!

بیا به موقع بریم سرکار نَهار نَخِردَمه؟؟ کار؟؟ تو کار میکنی؟؟

بازی های ویدیویی دیگه بسه من که دیگه بازی نمیکنم، نهایتش یه تلگرام و یه وبلاگ!

همه چیز در حال تغییره واقعا چشم بسته غیب گفتی؟ نکنه نرخ بیمه ات هم افزایش پیدا کرده؟

ما تو عشق دیوونه بازی در می آوردیم بی تربیت! چرا پرده دری میکنی؟ من با تو اصلا چه صنمی داشتم؟

میشه به همون موقع ها برگردیم ؟ کدوم موقع ها؟؟؟ چرا چرت و پرت میگی؟اصلا تو اومدی ایران یا من اومدم آمریکا؟ چرا بهتون میزنی خانوم؟

همون زمانی که خیلی در آسایش بودی من؟؟ منو آسایش؟ باز ستایش یه چیزی!

چون من خیلی خوب بودم،تو رابطه خیلی ایده آل بودم  استغفرالله! بخدا این خانم توهم زده!

فقط اونارو به یاد بیار چیو به یاد بیارم؟

خوش شانسم که این بدن خوش فرم را دارم مبارک صاحبت باشه! عجله نکن چند سال دیگه خوراک مورچه ها میشی!

هنوزم سعی میکنی ادامه بدی؟ چیو ادامه بدم؟ هی من هیچی نمیگم‌ این یه چیزی میخواد ببنده به ما!

اما بعضی چیزا عوض میشه مثلا؟

ما تو عشق دیوونه بازی در می آوردیم بخدا دروغ میگه! من دست از پا خطا نکردم!

چون من خیلی خوب بودم،تو رابطه خیلی ایده آل بودم دو تا نوشابه هم برای خودت بازکن! دیگه همه میشناسنت خانم جی لو!


پ.ن: از شوخی که بگذریم واقعا به متن اشعار این خانوما و آقایون در موزیک ویدئوشون که دقت میکنی میبینی تفاوت فرهنگی تا چه حد هست؟!!! -من مامانت نیستم-به اون موقع ها برگردیم-ایده آل بودم- خوش فرم رو دارم-....... واقعا یکم تو این جملات دقت کنید؟ اگر انگلیسی تون مثل من خوب باشه (الکی) غیر مستقیم همزاد پنداری خواهید کرد و بعد یه مدت این جملات براتون منطقی به نظر میرسه و ودنبال جواب سوالای این خانوم محترم میگردید؟ انتقال مفاهیم فرهنگی به سرعت و بدون سرو صدا منتقل میشه و بعد از یه مدت خواهیم دید جامعه ای خواهیم شد مشابه جامعه ای که این خواهرمون اونجا زندگی میکنند...دهکده جهانی که میگن حقیقت داره، خانواده نهاد با اصالت و مهمی در کشورهای شرقی هست که به دست برنامه ریزان فرهنگی غرب هدف قرار گرفته، قبول دارم برای فرهنگمون در این سالها کاری نکردیم و در فقر فرهنگی به سر میبریم ولی با احترام کامل به آزادی و حق انتخاب خوانندگان، به میراث و داشته های فرهنگی اجدادمون چوب حراج نزنیم!

اصل ترانه با ترجمه فارسی:

حرف "ضاد"

این عکس توسط یک عکاّسِ فوقِ حرفه ای(بخوانید ناشی) در روز جمعه و سوار بر اسب سفید نازنینش گرفته شده
در شاهکارِ فوق، یک خرگوش سفید(پراید مروارید یا 111) مشاهده می‌شود که یک ماشین اسباب بازی(از اینایی که بچه ها میشینن توش و خودشون رانندگی می‌کنن) اندازه تقریبا خودِ خرگوش سفید(پراید مروارید یا 111) بر روی باربند را حمل می‌کند! خیلی گیجتون نکنم ماشین اسباب بازی در مقایسه با پراید 111 اینقدر بزرگ بود که من رو تحریک کرد پشت فرمون عکس بگیرم ازش!!
حالا نیایید بگید این چه عکسیه؟ چرا کادر بندی نداره؟ چرا فاصله اینقدر زیاده چرا دکالره شده؟ اصن همنیه که هست! نکنه میخواید یه سه پایه و دوربین بذارم برم رو کاپوت ماشین ذر حال حرکت براتون عکس هنری بگیرم؟ یه بار خواستم تو حرکت از ماشین جلویی در حال حرکت عکس بگیرم با اجازه تون نزدیک بود برم تو صندوق عقب ماشین جلویی!!!

عکس زیر(چند خط پائین تر) هم سند ابتکار و ذکاوت داداشتون هست(خودمو میگم) یکی از نزدیکان بچه اش کلاس اوّله...معلّم برای یادگیریِ الفبا، به هر دانش آموزی یه حرفِ الفبا اختصاص میده که اون دانش آموز یا بهتر بگم اولیای دانش آموز، باید به تعداد بچه های کلاس یه جایزه بگیرن که  تو اسم اون جایزه، حرف الفبای اختصاص یافته توسط معلّم باشه، بعلاوه یک کیلو شیرینی ...به این بنده خدا حرف "ضاد" افتاده..یعنی پدر و مادرش یه هفته است دارن زمین رو گاز میزنن که یه چیزی پیدا کنن که جایزه باشه و توش حرف "ضاد" استفاده شده باشه، مخرج حرف ضاد کجاست کاری ندارم ولی یه هفته است جمیعِ امواتِ این معلّمِ خوش قریحه و با ذوق، بعلاوه عمّه‌ی دلسوز معلمّ محترم دارن مستفیض میشن!!!!! آخرش دست به دامنِ من شدن!!! (البته من دامن نپوشیدم تو عمرم بجز یکبار که دامن پوشیدم  اونم تو دوران بچگی که خیلی یادم نمیاد!!!مدیونید اگر یک لحظه صحنه ترامپ بیاد تو ذهنتون...حلالتون نمیکنم!!!) امروز رفتم تو فروشگاه پلاسکوی همه چی 2000 تومن...اینو پیدا کردم براشون....فقط برای تشکر دماغمو ماچ نکردن!!! بنظرتون چطوره؟ تازه تولید داخل و کالای ایرانی هم هست...میخوام 36 تا بخرم بدم دست بچه فامیلمون ببره سر کلاس! حتما به درد بچه کلاس اول میخوره....نه؟

بد نباشه یه وخ!

عشق در اردیبهشت...

زردآلویِ سردِ ترامپ!

عصاصن این سردی هوا بنظرم مشکوکه! از وقتی ترامپ به همراه انگلیس و فرانسه این متفقین قدیمی اومدن سمت سوریه هوا سرد شد!!!نه مگه؟؟

از نتایج سردی هوا میشه به گرون شدن میوه های هسته دار اشاره داشت مثل زردآلو که همه شکوفه های درختای زردآلو رو سرما زده و احتمالا زردآلو امسال گرون خواهد شد!!!..خدا بگم چکارت نکنه ترامپ!! من زردآلو خیلی دوست داشتم!

حالا سرمای هوا چه ارتباطی به ترامپ داره؟ سوریه کجا و ایران کجا؟

قضیه) با حمله ترامپ به سوریه هوا سرد و زردآلو گران میشود.

اثبات)در اینجا به اثبات موضوع میپردازیم! ابتدا از روش برهان خُلف!

اولا که ایشون هوا رو بمبارون کرده پس هوا سوراخ و در نتیجه هوا سرد شده

یه وقت نگید لایه اوزون سوراخ بشه که گرم میشه..آمریکا از یه جایی سوراخ میکنه که سرد بشه! شما اصلا چکار دارید به این کارا!!!

دوما ممکنه بگید خب سوریه کجا ایران کجا؟ خب برادر من یا خواهر من! شما خیال میکنی از سوریه تا ایران چقدر راهه مگه؟ باد سرما رو میاره!! از طریق استقراء اگر بریم شما ببینید الان کرج برف اومده ولی تهران نیومده!! ارتفاعات رو کار نداریم...خب پس سرما از غرب به شرق در حال حرکته...پس باعث و بانی ترامپ بوده!

سوما اظهارات پوتین رو بخونید میگه اصلا موشکی به هدف اصابت نکرده پس فرضیه بمباران هوا یا سوراخ کردن جو امری محتمل تر بنظر رسیده و فرض اول تقویت میشه!

چهارما چرا روسیه یا ایران اقدام متقابل انجام ندادن؟! خب این که دیگه اظهر من الشمس هست!!! اینم بگم؟ برای اینم دلیل میخوای؟ نکنه لیسانس هم داری؟!!!! خب معلومه دیگه اگر روسیه و ایران هم هوا رو سوراخ میکردن که هوا سردتر میشد اون یه سیر گوجه سبز هم دیگه گیرمون نمیومد!!!!

بنظرتون تحلیل های سیاسیِ قبل از این تحلیل سوتفاهم نبود؟؟!!! مرسی که هستی!


برسان پیام ما را......

امتحان سیگنالِ نیابتی!

چند سال قبل تو دوران جاهلی، یه فولی کرده بودم آی دی تلگراممو برای تدریس خصوصی تو اینستا گذاشته بودم

یه خانم شیر پاک خورده ای امروز تو تلگرام برام پیام گذاشته که شما به درس سیگنال و سیستم مسلط هستید؟

میگم بله..چطور؟

میگم من سیزده اردیبهشت امتحان سیگنال دارم....سوالا رو سر جلسه براتون آنلاین میفرستم شما هم سریع جواباشو برام آنلاین بفرستید!هزینه اش هم هر چقدر شد تقدیم میکنم!!

بهش گفتم شرمنده من تا حالا از این غلطا نکرده و نخواهم کرد!


مگر من ولادیمیر پوتین هستم که به جای بشار اسد جنگ نیابتی کنم؟؟؟!!!  یا داعشم که به جای عربستان و آمریکا جنگ نیابتی کنم؟؟خدائیش مُخ ایرانی تو تقلب تا حالا رودست نداشته ....تقلب یعنی این!!!!..بقیه اش سوسول بازیه...دانشجو هم فقط دانشجوی این دوره زمونه....زمان ما دانشجویی سوء تفاهمی بیش نبود!!!

پیکان مظلوم...

تو اتوبان همت ، امشب دلم برای یه پیکان سفید سوخت!

یه سمند سفید همچین نور بالا زد به پیکان و این پیکان همچین متواضعاته خودشو کشید کنار که من دلم ریش ریش شد!!!!

هر چی از مظلومیت پیکان بگم کم گفتم! سی چهل سال به ایرانی خدمت کرد، قیمتش از هفت تومن تجاوز نکرد، هر چی خواستن از مسافر و آدم و آجر و سیمان بارش کردن،  عروس برده ، میت برده، تو شادی و غم شریک ایرانی بوده، خودروی اول و آخر ایران بوده، به تایید همه پیکان سوارا با یه باک بنزین و یه پیچ گوشتی و یه انبردست آدمو تا کیلومترها سواری میداده، حالا این درسته؟ این رسمشه که یه خودروی نیمه ملی به یه خودروی صددرصد ملی بی احترامی کنه؟

جنازه های جوان در تمام شب...

بهار زیبا

زیبایی های بهار کم نیست......مهم دیدن این زیبایی ها و لذت بردن از اونهاست...



پ.ن: عکسها کار خودمه و چند روز پیش موقع غروب گرفته شده، با توجه به اینکه  در عکاسی ادعایی ندارم ولی بنظرم بد نشده باشه

۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۳ ۱۴ ۱۵
Designed By Erfan Powered by Bayan