نوشته های خودمونی احسان

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس........بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.

ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ شکن

ﻣﺮﺩ ﻫﯿﺰﻡ ﺷﮑﻨﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ کار ﺑﻮد، ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺗﺒﺮﺵ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ و ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ!

ﺩﺭﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻣﺪ و ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ؟
ﻣﺮﺩ ﻗﻀﯿﻪ ﺭﻭ ﮔﻔﺖ، ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺭﻓﺖ ﻭ یک ﺗﺒﺮ مسی از آب بیرون آورد.

فرشته ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟؟؟

ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ یک ﺗﺒﺮ ﻃﻼﯾﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻨﻪ؟؟
ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﻧﻪ!!!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭﺗﺒﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﺮﺩ را پیدا کرد و آﻭﺭﺩ،

ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ. ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ ﻭ ﻫﺮﺳﻪ ﺗﺒﺮ را به او ﺩﺍﺩ!

ﭼﻨﺪﯼ ﺑﻌﺪ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭ همان  ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ رفتند.

ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺯﻧﺶ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ آﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﻣﺮﺩ بسیار ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺷﺪ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ آﻣﺪ ﻭ ﻋﻠﺖ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﺮﺩ ﺭا ﭘﺮﺳﯿﺪ؟
ﻣﺮﺩ ﺟﺮﯾﺎﻥ را ﺑﺮﺍﺵ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﺩﺍﺩ.
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ملکه زیبایی2018 ﺑﺮﮔﺸﺖ!! می‌خواﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ هم ﻣﺮﺩ رو ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ کنه، ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺮته؟
مرد ﮔﻔﺖ: آﺭﻩ!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ:
ﭼﺮﺍ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﯽ؟؟!!

مرد ﮔﻔﺖ: ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ تو ﺻﺎﺩﻕ ﺑﻮﺩﻡ، ﻫﺮﺳﻪ ﺯﻥ رو ﺑﻪ ﻣﻦ می‌دادی ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﭘﺲ ﻣﺨﺎﺭجشون ﺑﺮﻧﻤﯽ‌آﻣﺪﻡ!!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻓﮑﺮ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﻮﺷﺶ آﻣﺪ..
پس ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: آفرین! ﺍﻫﻞ ﮐﺠﺎﯾﯽ که ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺯﺭﻧﮕﯽ؟ ﻣﺮﺩ گفت: ایران!
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ: یارانه هارو کی میریزن؟!!:))


احسان در تعطیلات

الان 25 آگوست هست...

و من اسب سفیدمو گذاشتم تو پارکینگ و با این ماشین نوستالژیک و آلمانیِ خیالی زدم به کوه و دمن!

یه جایی نزدیک جنگلهای هامبورگ .....

لوسی دیاکوسکا هم با من نیومد..و من لاجرم تنهایی زدم به کوه و دمن!

این جا خبری از استاد راهنما هم نیست، خوشبختانه یا بدبختانه!

ولی کرمهای داخل قوطی که بناست طعمه ماهی های رودخونه‌ی بزرگ جنگل هامبورگ بشن خیلی به هم میلولن!!

قلاب ماهیگیریم هم آماده است تا شاهد هنرنمایی من در ماهیگیری باشه! قزل آلاهای بزرگ این رودخونه اینقدر باحالن که مطمئنم دو سه تا از اون بزرگاش گیرم میاد....

راستی بنظر شما ماشینم عجیب نیست؟ این ماشین فقط و فقط حال میده یکی که موقع رانندگی کنار دستت نشسته  و خیلی فک میزنه و مختو داره تیلیت میکنه رو با یه ترمز و شل کردن در ماشین، به جلو و خارج از ماشین مثلا تو رودخونه پرتش کنی!

گوشت فیله ای هم که دیشب آماده کردم  داخل یخچال کوچیک ماشین هست تا بعد از ماهیگیری تبدیل به یه کباب جانانه بشه! وای بوی ترکیب کباب و زغال.....میدونید که چی میگم؟

و بعد از کباب چی میچسبه؟ چسب رازی؟ نه! قطعا خواب تو تخت آویز از دو درخت مجاور.....

...

...

از خیالات که بگذریم در این فکر هستم که چرا هیچوقت برای خودم نیستم....کار و درس و پروژه و مسئولیت و.. تو این مدت بدجوری منو تو  گوشه رینگ در آمپاس نگه داشته بودن..ولی من تسلیم نخواهم شد....جبران میکنم...حالا هامبورگ نشد سیاهکل یا دیلمان یا گردنه حیران که میشه...اینا هم نشد اوشان فشم و دیزین که میشه!


داشتیم عشقِ من؟؟؟

الان برای بار دومه که آزمون جامع من کنسل میشه! بیخود و بی جهت!

باید سه فروند استاد یک ساعت بشینن و به هدفِ انهدامِ برجکِ اینجانب، یکساعت وقت بذارن تا آزمون جامعِ حقیرِ سر تا پا تقصیر، اونم به صورت شفاهی برگزار بشه و بنده خِلاص بشم و برم سرِ کار و زندگیم و بچسبم به جویدنِ مقاله های بی سر و ته! و دو سه تا مقاله‌ی بی سر و ته دیگه از خودم در وَکِنَم(امیدوارم گویش برره رو درست ادا کرده باشم)..

یکی دو روز پیش شب و روزمو زیگزاگی به هم دوختم تا برای جلسه دیروز ساعت یازده و نیم، چهارتا درس رو آماده کنم که اساتید عظام شفاهی از من بپرسن ..ضمن اینکه هدف نهایی از این آزمون این هست که اساتید محترم اَدامَالله ظلّهم اجمعین،اثبات بفرمایند که دانشجویی که من باشم هِچّی نوفهمم! (کلا برای همه روال همینه نه وفقط من باشم)و  اینکه یکی از این عزیزان بتونه عقده های چند سالشه رو سر من خالی کنه! دیروز  چون علت تامّه محقق نشد و یکی از اساتید نیومد، کلا جلسه به فنا رفت! تازه خودشونم راحت کردن گفتن جلسه رو خودت هماهنگ کن! 

دیگه امروز دقیقا حسّ و حال عراقچی و تختِ روانچی رو دارم که باید برم انگلیس و فرانسه و آلمان رو هماهنگ کنم و دوباره بکشونم پای میزِ مذاکره! خودشونم یه پا کدخدان!

 دقیقا اون وضعیت، یه" اَی خِــــدا" میخواست که با کظم غیظی که در من سراغ دارید، گذشتم ونگفتم و اژبارن (اجباراً)قبول کردم....

عشقِ اول و آخرم هم که زندگیمو گره زدم به اسب چموشِ خواسته هاش!،(استاد راهنمامو میگم بابا، گنجشک سرگردانِ افکارِ بازیگوشتون نره سراغ سهیلا خانم و مریم جان و آرزو خانوم!) هم کمکی نکرد، اصلا ببخشید همین عشق اول و آخرم بود که این بلا رو سر من آورد تو این ماه رمضونی...اینم در وصف عشق اول و آخرم:

 


دریافت

 

آچارکتاب

چند هفته پیش همینطور بدون برنامه و از سر ناچاری، سر به باغ کتاب گذاشتم!(بجای سر به بیابون!)....باغ کتابی که تقریبا نزدیکم هست ولی از سر مشغله فکری و ذهنی حتی نمیتونم برم یه فیلم اونجا ببینم...تا وارد محوطه باغ کتاب شدم به این دکور تلفیقی از آچار پیچ گوشتی و کتاب برخورد کردم....طراحش آدم خوش و فکر و با حوصله ای بوده...یادمه جوری عکس گرفتم که اسم طراحش تو عکس پیدا باشه الان هر چی میگردم پیدا نمیکنم اسمشو..ولی اسم بعضی کتابا مشخصه! ضمنا بنظرم اینجاست که علم بر صنعت سوار شده یا صنعت، علم رو سوراخ کرده!  اگر مورد جالبی تو کتابا بود تو کامنتا یادآوری بفرمایید...فدایی دارید..

سفرنامه شیرازووووو II

تقریبا یکی دو هفته پیش بنا شد یک سفر یکروزه به شهر تیرازیس یا همون شیراز خودمون داشته باشیم.(تیرازیس اسم سابق شیرازه)ما سه نفر بودیم و یه لب تاب،با سه تا بلیط به قیمت هر کدوم نیم میلیون تومن! 6 صبح قرار گذاشتیم و حدود ساعت 7 و نیم  با اجازتون با هواپیمای فوکر 100 هلندیِ شرکت آسمان پریدیم چه پریدنی!

قبل از پرواز و تیک آف، خلبان هی فاز می‌داد و برامون صحبت می‌کرد، یکمی هم معطل شد گفت ترافیکِ روی باند زیاده و برای تیک آف یکم معطلی داره. نمیدونم چرا این همه ملت میخواستن برن شیراز! بعد خلبان گفت فصل بهاره و ممکنه بخاطر تغییرات آب و هوایی، تکون هایی در هواپیما داشته باشیم...تو دلم گفتم تو ما رو نکوبون به رشته کوه زاگرس! یه تکون دو تکون اشکال نداره:) یا بقول اون خانوم بازیگر تو جیب ما رو نزن!.... ولی انصافا خلبان خوبی بود و خیلی پرواز نرم و اسموتی داشتیم..

اینم هواپیماش (البته شیشه هواپیما کثیف بود علت تاریِ عکس همینه)من نمیدونم چرا روی خود هواپیما نوشتن: شیراز! یعنی تو خط شیراز-تهران کار میکنه؟ مگه ونِ دلیکاست؟! :) از هواپیما که پیاده شدیم سوار اتوبوسِ مخصوصِ فرودگاه شدیم و جالب اینکه اتوبوس 5 متر هم راه نرفت تا رسیدیم به ترمینال پروازی! همه‌مون خنده مون گرفته بود..می‌گفتیم خب همین 5 متر رو پیاده میومدیم دیگه! دیگه تیکه ها شروع شد که مگر نمیدونید اینجا شیرازه! حسش نیست پیاده برن! و .....البته ما مخلص همه شیرازیا هستیم...دیگه ملت سرگرمی دیگه ای که ندارن ..

تو مسیر رفت من باید فایلی رو آماده میکردم و تقریبا از سفر چیزی متوجه نشدم چون از ابتدا تا انتهای سفرِ یکساعته همش داشتم اسلایدهای پاور پوینتمو تنظیم میکردم...تا حالا تو عمرم از این غلطا تو هواپیما نکرده بودم!

رسیدیم به شیراز..قبلا خوشحال بودم که اردیبهشت به شیراز سفر می‌کنم ولی چشمتون روز بد نبینه! هوا به شدت گرد و غباری! تمومِ ماشینا گِلی! یه تاکسی سوار شدیم مثل ماشینای تویوتای جبهه ای.. همش گِلی بود! راننده می‌گفت داریم آماده می‌شیم بریم جنگ! تو دلم گفتم منم میام(با لحن  بابا پنجعلی!) ضمنا راننده تاکسی خاطرنشان کرد رفته خیار بخره وانتیِ خیار فروش گفته: می‌دونید قیمت دلار چند شده؟ ملت گفتن:" نه! ما اومدیم خیار بخریم نه دلار!" که وانتی خیار فروش گفته باشن: دلار شده 9400 تومن! (این جوسازیا طبیعیه ملت ایران به راه خودتون ادامه بدید..البته ملت ایران یادتان هست که در این پست استدلال کردم دلار تا 14000 تومن هم جا داره! )

 

رسیدیم به شرکت...دو تا جلسه داشتیم.. یکی قبل ظهر و یکی بعد ظهر...ولی ناهارشون جالب بود..برنج ِجوجه کباب، گمونم برنج دودی بود و کنار غذا علاوه بر سالاد شیرازی، یک شیشه آبغوره و یک شیشه هم ترکیبِ عرق نعنا و گلاب گذاشته بودن...چقدر شیرازیا حواسشون به همه چی هست! (ببینم انتظار ندارید که عینِ این ندید.بدیدا از میز غذامون اونم جلوی همکارام براتون عکس بگیرم؟ واقعا دیگه نمیشد و زشت بود!)

اما برگشت مون...تقریبا ساعت 4 بود..همون مدل هواپیما و همون شرکت هواپیمایی..با این تفاوت که من از همکارا دور افتادم و نزدیک موتور هواپیمای فوکر و نزدیک بال نشستم...با سروصدای موتور که واقعا رو نِرو بود...از بیکاری موفق شدم یکم خودمو بزنم به پررویی و تا تونستم عکس گرفتم..امیدوارم ذوق و قریحه‌ی نداشته‌ی منو در عکاسی شماتت نکنید و با تشویق ها و کامنت هاتون منو به عکاسی در سفرهای آینده تشویق کنید..

اول از یه مگس شروع می‌کنم که هواپیمای ما بزور این مگس شیرازی رو با هواپیما به تهران منقل کرد که تیرونی بشه!...خدا بدادش برسه با آب و هوای تهران!

ایشون هستن......پیدا نیست؟ روی قسمت بار...دقیقا اینجا

خوشبختانه نزدیک پنجره بودم و میدان دیدِ تقریبا نصفه و نیمه ای داشتم و با همون میدان دید چند تا عکس هوایی گرفتم که گمونم بد نشده باشه..این اولین تجربه‌ی من در عکاسی هوایی بود...تجربه بدی نبود بنظرم (بگذریم که مثل بعضیا نزدیم به کوه و کمر و حتی کواد کوپتر نداشتم و موزیک ویدئو هم نساختم!...بجای کواد خود هواپیما قبوله گمونم..خودتون هم یه آهنگی زیر لب ضمضمه کنید بیزحمت!اگر یکم عکسها تاره تخثیر کثیفی شیشه هواپیماست....انتظار نداشتید که برم بیرون هواپیما و شیشه شو تمیز کنم؟!) اینم عکسها:

یک

دو

سه (بر فراز ابرها)

چهار

پنج

شش

هفت

هشت (ارتفاع پائین تر و نزدیک باند فرودگاه مهرآباد)

نه

ده

یازده

دوازده

سیزده (هنگام فرود و حرکت روی باند فرودگاه- بالک های روی بال برای ایجاد اصطکاک با هوا باز شدن)

چهارده (مهماندارای وظیفه شناس.....یه آقا و خانم پیر بودن که خودشون توانایی پیاده شدن رو نداشتن و صبر کردن همه پیاده بشن و بعد به کمک مهماندارا پیاده شدن..یکی از مهماندارا خیلی با شخصیت و مودب بود و من نمیدونم چرا تو سفر همش تشنه ام می‌شد و بهش زحمت میدادم که برام آب بیاره! من که بهش بیست میدم...همش احساس میکردم میشناسمش!..البته تو دانشگاهی که تا ترم پیش درس میدادم هم رشته اویونیک بود و هم رشته مهمانداری... احتمال دادم تو دانشگاه ما درس خونده باشه... )

پانزده (نمای کلی فرودگاه)

 

و بدین ترتیب سفر ما به پایان رسید....

ایشالا دعا کنید یه هواپیمای شخصی بخرم یه دو جین مهماندار باصفا و با شخصیت استخدام کنم همه بلاگرای عزیز رو سوار کنیم بریم شیراز و بعد برج مراقبت بگه هوا خرابه و مجبورشیم برگردیم تهران:)))

(جدا تا اینجا دووم آوردید و این مطالبو خوندید؟ بابا آی لاو یو دارید همتون:))

 

گوسفند VS سگ

و من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن گوسفند(برخلاف منافع بیشمارش)، low class یا کلاس پائین و سگ بر خلاف برخی مضرّاتش، High Class یا کلاس بالا محسوب می‌شود! (در صورتی که هر دو حیوانند!)

اولی را معمولا دست و پا بسته، با نظم و ترتیب یکجا نشسته، در صندوق عقب ماشین و یا در ترک موتور و نهایتا در پشت نیسانِ آبی جای می‌دهند، و دومی را در صندلی شاگرد، کنار دست راننده، با عزت و احترام، آویزان از شیشه نیمه باز ماشین‌های لوکس!(پنجول ها دقیقا لبه شیشه را گرفته و نیمه سر شامل پوزه و چشمها از پنجره بیرون آمده) اگر گوشهای بلندی هم داشته باشد که سرش را بیرون می‌آورد و گوشهایش را به دست جریان باد می‌دهد! (خدائیش سگ اینقدر تیتیش مامانی و با کلاس؟)

بعید است کسی برای گوسفندش اسمی بگذارد، ولی سگ‌ها معمولا با نامهایی نظیر ساناز، جسیکا، نانسی و ...با القابی نظیر دخترم، پسرم و ..خطاب می‌شوند، یادتان هست هنر پیشه ای در غم سگ(که البته ظاهرا گربه اش بوده یکی از خوانندگان تذکر دادند) از دست رفته اش مرثیه ای سروده بود و آن بازیگر میوه ممنوعه، زبانزد کاربران شبکه مجازی گردید؟ یا همین چند وقت پیش، یادتان هست خانمی به پلیس زنگ زده بود و گفته بود دخترم گم شده است و بعد از کلی تحقیق و تفحص و چهره شناسی، دستِ آخر متوجه شده بودند منظورش از دخترم، سگش بوده! اصلا در مواقعی  شاید برای بعضی سگ‌ها بیشتر از فرزندان آدم هزینه شود! از قبیل خورد و خوراک و پوشاک و گشت و گذار!

در زبان طنز می‌گویند تنها آرزوی گوسفند آن است که در صندلیِ جلوی نیسان بنشیند! ولی این موضوع اگر برای گوسفندها آرزوست، برای سگ ها خاطره است...!!راستی چند روز پیش پرایدی را دیدم به رانندگی دخترخانمی بسانِ زی‌زی‌گولو، که بیا و ببین خودش و پرایدش حامل چه سگی بود! سگی به بزرگی سگ های گلّه و از نوع گرگی و به جثه بل یا سباستین(ببخشید الان دقیقا یادم نیست سگه بل بود یا سباستین؟) این سگ داخل پرایدِ دخترک از صندلیِ جلو به عقب و بالعکس در حال تردّد بود و دخترک خیلی عادی به رانندگیش ادامه می‌داد...مشخص بود که دخترک صاحبش بود و سگ با صاحبش کاری ندارد....ولی خب اگر من و شما می‌خواستیم داخل آن پراید به هر دلیلی اضافه شویم؛ قطعا تکّه‌بزرگه‌مان گوشمان بود! ولی هر چه فکر کردم به یاد ندارم کسی گوسفندش را این چنین داخل پراید آزاد و رها کند! نهایتا دست و پایش رو می بندند و زبان بسته را به صندوقِ عقبِ ماشین تبعید می کنند!!! واقعا گوسفند ها چه گناهی کرده اند؟ مگر گوسفند، آدم نیست؟ (ببخشید پس چرا سگ، آدمه؟)

پی‌نوشت: در راستای متن فوق، حتما این پست رو هم ببینید...

فیلم Mine2016

بعد از مدتها یه فیلم دیدم که بنظرم ارزش دیدن داشت..

فیلم به گفته آبجی ویکی پدیا فلسفی و روانشناسانه هست، موضوع اصلی فیلم، استقامت و لزوم ادامه به زندگی و مسیری هست که انتخاب می‌کنیم، قهرمان داستان یک سرباز تفنگدار نیروی دریایی ایالات متحده در بیابانهای شمال آفریقاکه آلوده به مین های خود آمریکائیهاست،هست باماموریت ترور رهبر تروریستها (بربرها بقول اونا)، صحنه های فلسفی فیلم برمیگرده به روریایی قهرمان فیلم که همون سرباز آمریکائیه(که بنظرم یکم شبیه پژمان بازغی ویک شبیه احمد مهرانفر خودمون هست) و اون آفریقائیه که بنظرم شخصیت عجیب و فلسفی ای داره...شاید لوکیشن های فیلم محدود باشه و تداعی کننده فیلم روبان قرمز حاتمی کیا باشه(البته تا حدی)، داستان فیلم فراز و نشیب هایی داره، هیجانات وصف نشدنی و خب بعضی صحنه ها هم دلخراشه و قابل دیدن نیست..ولی در کل فیلم خوش ساختیه و من دوستش داشتم.

دوست داشتید میتونید تریلرشو از imdb با این لینک ببینید.من که این فیلم رو دوست داشتم و با سلیقه من کاملا هماهنگ بودم....این هم عکسهایی از این فیلم:

 

سنگ نمک

تو یه سرویس بهداشتی به یه چیز عجیب برخورد کردم...براتون عکس گرفتم(ببین چقدر خاطرتون عزیز بوده که تو اون مکان عکس هم گرفتم براتون!)

نوشته که : سنگ نمک بدلیل برقراری پیوندهای یونی، بین عناصر آن یونهای منفی را به فضا وارد می‌سازد، یونهای منفی در اصل یونهایی هستند که سبب بروز شادی بوده و کسالت و ناراحتی ها که همان یونهای مثبت می باشد را از بین می برد.

سنگ نمک به کمک ارتعاشاتی که از خود متساعد!(متصاعد) می‌کند بخشی از نمک موردنیاز بدن شما را تامین کرده و سبب می شودتا مصرف روزانه نمک توسط فرد بسیار کاهش پیدا کند.

 

پ.ن1: اولا که یه غلط املایی داره املاش میشه 19!

پ.ن2: دوما چه ضرورتی داره آدم در سرویس بهداشتی دچار شادی بشه؟ بنظرم  که اصلا جاش نیست! شایدم خطرناک باشه!...ولی گذشته از شوخی دیدم افرادی رو که در محل کار یا زندگی شون سنگ نمک رو به عنوان دکور و شایدم بخاطر خاصیتش روی میز یا دکورشون قرار دادن....گفتم شما هم در جریان باشید..

عکسهای خفن.....

اول از همه بگم منظور این پست یه چیز دیگه اس، عکس گلشیفته و صدف طاهریان و داف پلنگی ملنگی نداریم! (مشابه بعضی از کانالهای تلگرام خدابیامرز که با همین شیوه  جلب مخاطب میکرد!)

از وقتی این تلگرام رو زدن نفله کردن(پالایش کردن)، بنظرم فرصت دارید یکم از امکاناتی که سازنده گوشی تون به ودیعه! نزد شما به یادگار گذاشته و گوشی چند میلیونی شما رو مجهز کرده ولی شما همش چسبیده اید به تلگرام و اینستاگرام و کوفت و زهرماگرام و...گوگل پلاس و هوتیوب و توفیتر، بیشتر استفاده کنید...

البته صرفنظر از یک عدّه آدمِ کاردرست؛ درست عینِ من و شما(عساسا)؛ که جیک و پوک گوشیمون را در میاریم  و با کوچکترین قابلیتهای گوشی مون آشنا هستیم، یافت می‌شود انسانهایی که از گوشی شون فقط تلگرام را بلدند و تماس و اسمس یا اس ام اس! طرف میاد بازار گوشی، میپرسه آقا تلگرام روش نصب میشه؟ کانالهای خاک بر سری رو هم میشه گرفت؟!!! البته عموما این افراد بازمانده های نسل گذشته یا افرادی هستند که تازه با گوشی آشنا شدن..

در هر صورت یکی از امکانات خوب گوشی همین دوربین هست که اکثرا جز سلفی گرفتن و عکس از جزوه دانشجویان خانوم یا آقا، کار دیگه ای باهاش ندارن! عکس از صحنه تصادف یا زمین خوردن یه بدبختی رو هم میشه به دامنه سوژه‌های بعضیا اضافه کرد!

یکی از امکانات جذّاب برای خود من، عکاسی پانوراما هست...حتما با این روش عکاسی بهتر از من آشنایی دارید.

خوشبختانه اکثر گوشی های هوشمند امروزی این امکان رو دارن..البته نیاید بگید چرا گوشی نوکیا 1100 این قابلیت رو نداره؟ خب معلومه این گوشی خیلی خیلی هوشمنده! و اینقدر هوشمنده این قابلیت براش بچه بازیه!برای دوستانی که با این قابلیت آشنایی ندارن در یک جمله اینطور میتونم توضیح بدم که یادتونه تو فیلمهای کمدی و طنز برای اینکه همه تو عکس بیفتن، به عکّاسِ بیچاره میگن برو عقب تر و همینطور عقب تر که نهایتا عکّاس از پشت یا توی حوض آب میفته یا یه بلایی سرش میاد!

در واقع تکنیک پانوراما، کمک میکنه سوژه های بیشتری در قاب یه عکس جا بشه و به عبارت علمی‌تر، میدان‌ِدید یا FOV دوربین افزایش پیدا کنه، (FOV: Field of Viewخیلی جاها لازمه شما زوایای بیشتری از محیط و لوکیشنی که هستید رو در عکس نشون بدید، یا مثلا اردویی رفتید که تعدادتون زیاده، و میخواید همه تو یه عکس بگنجن، این تکنیک جوابگو هست، یا هزاران کاربرد دیگه که بهتر از من میدونید.. خود من تا 360 درجه از یک لوکیشن رو عکس گرفتم، یعنی دوربین رو گرفتم دستم و 360 درجه دور خودم چرخیدم و تونستم تمام محیط افراطمو با احاطه 360 درجه ای به تصویر بکشم

این عکسا رو هفته پیش تو یکی از پارکای جنگلی تهران گرفتم:(اگر به سمت چپ عکس دقت کنید نمای تهران از بالا جالبه)

 یک - دو - سه- چهار

اما چطور میشه یه عکس پانوراما گرفت؟

 خیلی ساده! ساده تر از اونی که فکرشو کنید، تشریفتونو بردارید ببرید تو کمرای گوشیتون(همون دوربین گوشی)حاشیه صفحه گوشیتون که به عنوان ویزور دوربین تون هست، چند تا گزینه هست، یه علامت چرخ دنده است که همیشه معرف تنظیمات هست، با اون کاری نداریم، یه علامت دیگه هست  برای تغییر حالت سلفی گرفتن به حالت عادی و بالعکس، با اونم کاری نداریم، گزینه دیگه mode هست، با همین کار داریم، البته گوشی من که از اون خوب خوباست!!(الکی! گوشی من ال جی هست)، گزینه هاش این شکلیه بقیه رو خبر ندارم! (نیایید بگید آیفون ناین(9) چه جوری میشه پانوراما باهاش گرفتا؟ من بلد نیستم! یه بلد نیستم و هزارتا راحتی!!)  تو گوشی من اینجوریه: گزینه mode رو انتخاب کنید، چند تا حالت داره، Normal ,Continuous shot,sport,Panorama, مشخصه که باید Panaroma رو انتخاب کنید...یه مستطیل کوچکتر تو صفحه اصلی میاد که 4 تا فلش هم اطرافش هست، دکمه شاتر یا همون گرفتن عکس رو فشار بدید (تا اینجا کار تموم نشده) حالا دوربین رو به یک جهتی که دوست دارید آروم آروم حرکت بدید تا مستطیلهای متوالی(که در واقعا  فریمهای متوالی عکستون هست) رو پر کنید و تا هر جا که خواستید ادامه بدید، برای خاتمه دوباره دکمه شاتر رو فشار بدید ..اینجا آخرین فریمتون هم عکس گرفته میشه و دوربین و نرم افزاری که نصب هست روش خودش خودکار همه فریمها رو merge میکنه و نهایتا یه عکس پانوراما تحویلتون میده..به همین راحتی به همین خوشمزگی! همین الان دست به کار بشید....البته لازمه بگم که اگر جنبش پانورامایی با این پست من هم تشکیل نشه همین که یه نفر هم با این تکنیک آشنا بشه برای من کافیه....

منِ داغون...

بر روی تختم دراز کشیده ام و لب تابم روبرویم است...

بسانِ یک مورچه‌ی لِه شده یا بهتر بگویم عنکبوتِ دمپائی خورده، داغان و شت و پت (شت و پت تکیه کلامِ شبنم مقدمی در یکی از سریالهای سروش صحت است) از درد خوابم نمیبرد...

زاویه‌ی ال سی دیِ لب تابم با صفحه‌ی کیبردش، یک زاویه‌ی تُندِ 80 درجه دارد، برقِ اتاق خاموش است، در ِتراس باز است تا O2 ی بیشتری فضای اتاقم را در بر بگیرد، این یک سینی است، اکرم و امین با نمکدان...(ببخشید یک لحظه رفتم تو کتاب فارسیِ اولِ دبستان!)،...چشمِ چپم تیر میکشد، زانویِ راستم تا حوالیِ نرسیده به مچ پا تیر میکشد،  کشاله‌ی‌ رانِ پاِی راستم تا زیر زانو تا همین پیش پای شما درد داشت، نمیدانم چرا تا با شما از سرّ نهانِ دردش سخن به میان راندم؛ ساکت شد، به همین سوی چراغ! (آی لاو یو دارید همه تان!)

دو تا قرص سرماخوردگیِ بزرگسال با یک لیوان چایِ دارچین زده ام توی رگ! برای دومی جایتان خالی...

آخ..راستی کمرم هم درد میکند..سمتِ راست از بعد از کلیه به پائین...لامذهب بدجوری تیر می کشد! این یکی دیگر از کجا پیدایش شد؟ انگشت اشاره ام هم که بریده است...یک زخم عمیق که با چسب زخم فعلا سر و تهش را هم آورده‌ام..راستی هر کجایتان زخم شد؛ که ایزد نیاورد آن روز را که به دستِ شبنمیِ شما خاری رود؛ قدری بسیار کم عسل به محلِّ زخم بمالید، خیلی زود خوب می‌شود و جایش هم نمی ماند، من خیلی تجربه کرده‌‍ام،  خلاصه امروز زنبور هم در کنارم نبود چه برسد به عسل که به انگشت اشاره ام بمالم، تازه همه اینها یک طرف امروز بدجوری زکام بودم که تازه خوب شدم....

منِ داغون، متلاشی، اسیرِ شمّه ای از حواشی، به طرز فوق العاده ای شده ام یک آدمِ ناشی(داره تبدیل به شعر میشه!)

از اتاق فرمانِ مغزم فرمان همی آید که بگیر بخواب باو!!! فردا همه دردات یادت میره :))))

فعلن..

موشکِ کاغذیِ سفیدم!

جهنّمدره

یه راننده داریم، بای دیفالت رو مودِ غُر هست، یه مود دیگه هم داره مقایسه‌ی منفیِ خودش با دیگران!

همیشه هم ناراضی از زمین و زمان!!

چندین بار هم باهاش صحبت کردم ولی فایده نداره

تو ماشینش که میشینم همش تو فکر اینم چطور جنبه های مثبت زندگی رو براش هایلایت کنم؟ بدبختی همچین جنبه مثبتی تو زندگی هم به ذهنم نمیرسه براش هایلایت کنم:)))

دیگه تنها راهکارم اینه که بهش میگم ببین چهل سال عمر کردی، یه بیست سی سال دیگه صبر کن، از این جهنم درّه میری به اون جهنم درّه!!! 

من مامانت نیستم!

من تمام روز رو پخت و پز نمیکنم(من مامانت نیستم)  نکن، الویه و تن ماهی آماده هست، تازه خونه مامانم اینا هم هست!

رخت و لباساتم نمیشورم(من مامانت نیستم) ، خدا خیر بده به لباسشویی سامسونگ، لباسا رو که میشوره چرخ و فلکم سوارشون میکنه، خشک میکنه لول میده بیرون!

من مامانت نیستم پسر جون دو بار گفتی فهمیدم! تازه خجالت نمیکشی از سنت که میخوای مامان من بشی؟

کی میخوای خودتو جمع و جور کنی؟ این دیگه به خودم مربوطه! ضمنا میخوام درسمو ادامه بدم!

من مامانت نیستم اَی خِـدا!!

نه،من مامانت نیستم مثل اینکه به خودت شک داریا؟؟!!

بیدار شو،پاشو و تلاش کن سنتی زدی یا صنعتی؟ بلند شم تلاش کنم که چی بشه؟ نکنه منظورت اینه بلند شم مثل تو ورجه ووورجه کنم؟ نه ما از اون خانواده هاش نیستیم آبجی!

بیا به موقع بریم سرکار نَهار نَخِردَمه؟؟ کار؟؟ تو کار میکنی؟؟

بازی های ویدیویی دیگه بسه من که دیگه بازی نمیکنم، نهایتش یه تلگرام و یه وبلاگ!

همه چیز در حال تغییره واقعا چشم بسته غیب گفتی؟ نکنه نرخ بیمه ات هم افزایش پیدا کرده؟

ما تو عشق دیوونه بازی در می آوردیم بی تربیت! چرا پرده دری میکنی؟ من با تو اصلا چه صنمی داشتم؟

میشه به همون موقع ها برگردیم ؟ کدوم موقع ها؟؟؟ چرا چرت و پرت میگی؟اصلا تو اومدی ایران یا من اومدم آمریکا؟ چرا بهتون میزنی خانوم؟

همون زمانی که خیلی در آسایش بودی من؟؟ منو آسایش؟ باز ستایش یه چیزی!

چون من خیلی خوب بودم،تو رابطه خیلی ایده آل بودم  استغفرالله! بخدا این خانم توهم زده!

فقط اونارو به یاد بیار چیو به یاد بیارم؟

خوش شانسم که این بدن خوش فرم را دارم مبارک صاحبت باشه! عجله نکن چند سال دیگه خوراک مورچه ها میشی!

هنوزم سعی میکنی ادامه بدی؟ چیو ادامه بدم؟ هی من هیچی نمیگم‌ این یه چیزی میخواد ببنده به ما!

اما بعضی چیزا عوض میشه مثلا؟

ما تو عشق دیوونه بازی در می آوردیم بخدا دروغ میگه! من دست از پا خطا نکردم!

چون من خیلی خوب بودم،تو رابطه خیلی ایده آل بودم دو تا نوشابه هم برای خودت بازکن! دیگه همه میشناسنت خانم جی لو!


پ.ن: از شوخی که بگذریم واقعا به متن اشعار این خانوما و آقایون در موزیک ویدئوشون که دقت میکنی میبینی تفاوت فرهنگی تا چه حد هست؟!!! -من مامانت نیستم-به اون موقع ها برگردیم-ایده آل بودم- خوش فرم رو دارم-....... واقعا یکم تو این جملات دقت کنید؟ اگر انگلیسی تون مثل من خوب باشه (الکی) غیر مستقیم همزاد پنداری خواهید کرد و بعد یه مدت این جملات براتون منطقی به نظر میرسه و ودنبال جواب سوالای این خانوم محترم میگردید؟ انتقال مفاهیم فرهنگی به سرعت و بدون سرو صدا منتقل میشه و بعد از یه مدت خواهیم دید جامعه ای خواهیم شد مشابه جامعه ای که این خواهرمون اونجا زندگی میکنند...دهکده جهانی که میگن حقیقت داره، خانواده نهاد با اصالت و مهمی در کشورهای شرقی هست که به دست برنامه ریزان فرهنگی غرب هدف قرار گرفته، قبول دارم برای فرهنگمون در این سالها کاری نکردیم و در فقر فرهنگی به سر میبریم ولی با احترام کامل به آزادی و حق انتخاب خوانندگان، به میراث و داشته های فرهنگی اجدادمون چوب حراج نزنیم!

اصل ترانه با ترجمه فارسی:

حرف "ضاد"

این عکس توسط یک عکاّسِ فوقِ حرفه ای(بخوانید ناشی) در روز جمعه و سوار بر اسب سفید نازنینش گرفته شده
در شاهکارِ فوق، یک خرگوش سفید(پراید مروارید یا 111) مشاهده می‌شود که یک ماشین اسباب بازی(از اینایی که بچه ها میشینن توش و خودشون رانندگی می‌کنن) اندازه تقریبا خودِ خرگوش سفید(پراید مروارید یا 111) بر روی باربند را حمل می‌کند! خیلی گیجتون نکنم ماشین اسباب بازی در مقایسه با پراید 111 اینقدر بزرگ بود که من رو تحریک کرد پشت فرمون عکس بگیرم ازش!!
حالا نیایید بگید این چه عکسیه؟ چرا کادر بندی نداره؟ چرا فاصله اینقدر زیاده چرا دکالره شده؟ اصن همنیه که هست! نکنه میخواید یه سه پایه و دوربین بذارم برم رو کاپوت ماشین ذر حال حرکت براتون عکس هنری بگیرم؟ یه بار خواستم تو حرکت از ماشین جلویی در حال حرکت عکس بگیرم با اجازه تون نزدیک بود برم تو صندوق عقب ماشین جلویی!!!

عکس زیر(چند خط پائین تر) هم سند ابتکار و ذکاوت داداشتون هست(خودمو میگم) یکی از نزدیکان بچه اش کلاس اوّله...معلّم برای یادگیریِ الفبا، به هر دانش آموزی یه حرفِ الفبا اختصاص میده که اون دانش آموز یا بهتر بگم اولیای دانش آموز، باید به تعداد بچه های کلاس یه جایزه بگیرن که  تو اسم اون جایزه، حرف الفبای اختصاص یافته توسط معلّم باشه، بعلاوه یک کیلو شیرینی ...به این بنده خدا حرف "ضاد" افتاده..یعنی پدر و مادرش یه هفته است دارن زمین رو گاز میزنن که یه چیزی پیدا کنن که جایزه باشه و توش حرف "ضاد" استفاده شده باشه، مخرج حرف ضاد کجاست کاری ندارم ولی یه هفته است جمیعِ امواتِ این معلّمِ خوش قریحه و با ذوق، بعلاوه عمّه‌ی دلسوز معلمّ محترم دارن مستفیض میشن!!!!! آخرش دست به دامنِ من شدن!!! (البته من دامن نپوشیدم تو عمرم بجز یکبار که دامن پوشیدم  اونم تو دوران بچگی که خیلی یادم نمیاد!!!مدیونید اگر یک لحظه صحنه ترامپ بیاد تو ذهنتون...حلالتون نمیکنم!!!) امروز رفتم تو فروشگاه پلاسکوی همه چی 2000 تومن...اینو پیدا کردم براشون....فقط برای تشکر دماغمو ماچ نکردن!!! بنظرتون چطوره؟ تازه تولید داخل و کالای ایرانی هم هست...میخوام 36 تا بخرم بدم دست بچه فامیلمون ببره سر کلاس! حتما به درد بچه کلاس اول میخوره....نه؟

بد نباشه یه وخ!

Designed By Erfan Powered by Bayan