نوشته های خودمونی احسان

دانشجوی ویژه من!

سر کلاس به سختی خودشو میتونه نگه داره..معمولا چرت میزنه

سوال میپرسی ازش یا میخواد سوال کنه معمولا چرت و پرت میگه

چند وقت پیش اومد تو اتاق اساتید..احساس میکرد خیلی راضی نیستم ازش

گفت استاد از ۱۸ سالگی من شبها خواب ندارم و شبا با دیازپام ۵ و مشابه اون میخوابم

گفتم چی میزنی؟  گفت فقط سیگار ولی یکی از اساتید خانم که شاهد ماجرا بود بعد بهم گفت مطمئن باشید یا صنعتی میزنه یا چیزه دیگه! میخواستم بهش بگم به تو چه فضول خانم؟ که حرف دلمو رو سانسور کردم و گفتم چی بگم والا!

خود پسره میگفت معمولا دختری با من بیشتر از یکی دوماه نمیتونه دوام بیاره و سریع راهشو میکشه و میره

کلونیِِ دانشجویانِ من!

من هیچ وقت خودمو جای یه استاد تمامِ جاافتاده موی سپیدِ محاسن سفید جا نزدمو و جا نمیزنم! تدریس در دانشگاه مراتبی داره که از مربیِ یه لّا قبا شروع میشه و تا استاد تمامی ادامه داره البته با فرض هیئت علمی بودن...تو رشته های فنّی که اینجوریه! اساتید در ایران هم معمولا وجهه آموزشی شون غلبه داره بر و جهه پژوهشی شون و البته استثنا هم زیاده...خیلی از اساتید رو دیدم که اصلا به کار پژوهشی تو ایران اعتقادی ندارن و خب بعضیا کار اصلی شون کار پژوهشیه و خودشون مدیر عامل یک یا چند شرکت هستند و به تدریس به عنوان زنگ تفریح و حیات خلوت کاراشون نگاه میکنن و خیلی جدی نمیگیرن؛ من با دسته دوم موافقترم هر چند تمام تلاشمو میکنم که هر چی بلدم رو به دانشجو منتقل کنم؛ اما ارتباط با نسل جدید و جوونایی که اومدن و اتیکت دانشجو زدن به خودشون مزایایی داره که منو مجاب میکنه تدریس رو رها نکنم! ارتباط با یک جامعه آماری کوچیک از بدنه جامعه؛ میوه های تربیتی پدر و مادرا و مدارس و آموزش و پرورش در چند سال گذشته؛ آشنایی با دغدغه های دانشجوهای ۲۰۱۸ و مهمتر از ایده آل هاشون و نگاهشون به نسل گذشته، جامعه و حال و آینده و گذشته خودشون...شاید بگید این آخریا که مشخصه وضعش و جز ناامیدی حالت دیگه ای براش متصور نیست! ولی باید نگاه تیزبینانه ای داشته باشید تا برق چشم دانشجویان علاقمند و امیدوار رو به عنوان یه استاد بتونید ببینید و درک کنید....بنظرم  هنوز امید هست، آرزو هست، شقایق هست، کامران هست...(عه ببخشید این آخری اشتباه شد!:)) در هر صورت اینا رو گفتم تا برسم به خاطره هفته  پیش یکی از دانشجوهام.... پسری که از شهرستانی بفاصله ۵۰۰ کیلومتری از تهران، شب قبل کلاس من با اتوبوس راه میفته و برای اینکه کلاسای منو از دست نده همش واهمه دارهِ! یک جلسه هم غیبت نداره! میگم پسر خوب ۳/۱۶ در دست توست..استفاده کن! میگه نه! وضعیت مالی درست و درمونی نداره! همین چند جلسه قبل بود که سر یکی از کلاسها گفتم برید فلان نرم افزار رو رو لب تاب نصب کنید و فلان مدار رو شبیه سازی کنید که سریع گفت استاد من لب تاب ندارم..گفتم خب پی سی گفت ندارم..گفتم تبلت گفت استاد من فقط همین یه گوشیو دارم! گفتم خب از مسئول آزمایشگاه وقت بگیر بیا همینجا کار کن! برای اینکه خرج زندگیشو در بیاره تو یه شیرینی فروشی تو شهرستان کار میکنه و به گفته خودش ماهی یک میلیون تومن در میاره..البته بنظرم پسر به زرنگی اون درآمدش بیشتر از این حرفاس!..همه تایپ ها رو گذرونده به امید اینکه تو یه شرکت هوا‍پیمایی استخدام بشه! چند وقت پیش دیدم شیک و پیک کرده و حسابی بخودش رسیده و کت و شلوار رسمی هم به تن کرده..گفتم خبریه بسلامتی..گفت استاد من امروز مصاحبه دارم برای استخدام...گفتم موفق باشی شادوماد!..دانشجوهای این دانشگاه همه اکثرا عاشق رشته شون هستند.......یادش بخیر چند ترم قبل یه دختره که یادم هست اسمش گیسو بود یه نشانِ فلزی هواپیما چسبونده بود رو مانتوش! گفتم این چیه؟ گفت استاد عشقمه!..از بچگی عاشقش هستم...گیسو میگفت تازه میخواستم خلبان بشم نذاشتند اومدم این رشته! البته قد بلندی نداشت و بعید بود اینو برای خلبانی انتخاب کنن..اونم یه دختر! هر چند دخترا هم میتونن خلبانی بخونن...ولی جای خواهری دختر خوشگلی بود....یه روز داداش کوچیکشو آورد سرکلاسم...ببینید دانشجوها با من چقدر راحتن! منم داداششو کلی تحویل گرفتم...گمونم سوم اول دبستان بود داداشش...کلی هم نقاشی کشید سر کلاس! یادمه یه سوال از داداش گیسو پرسیدم بقیه دانشجوها بلد نبودن ولی داداش گیسو جواب داد!!! کلی داداش گیسو رو تشویق کردمو کوبوندم تو مخ دانشجوها! البته به شوخی! یه بارم یه خانم دانشجوی دیگه بچه شو آورده بود سر کلاسم....کلی بچه شو تحویل گرفتم، خانمه خیلی به وجد اومده بود..خلاصه با پسرش کلی شوخی کردم و خندیدیم همگی..پسرش بهم پفک داد و با هم پفک خوردیم! خدایا خودت خوب میدونی که من چه آدم خاکشیر مزاجیم!...چقدرم خوب درس میدمو و چقدرم دانشجوهامو دوست دارم..البته ‍پسراشونو(اف بر افکار منحرف!) از موضوع منحرف نشیم..داشتم قضیه این پسر شهرستانی رو میگفتم براتون...هفته  پیش وسط کلاسا اومد گفت با دو سه تا دانشگاه فرانسه مکاتبه ایمیلی داشتم و اونا قبول کردن که من برم اونجا درس بخونم..ولی شرط گذاشتن که باید زبان فرانسه ات اوکی باشه..البته تعجب کردم دانشجوی لیسانس رو قبول کنن ولی به روی خودم نیاوردم!...بهش گفتم خب برو زبان فرانسه یاد بگیر و برو....چشماش گرد شد گفت یعنی برم استاد؟؟؟؟ گفتم خب برو...اگر تصمیمتو گرفتی برو..ولی برو درس بخون نری دنبال جنگولک بازی!..گفت نه استاد من از اوناش نیستم...گفتم باشه پس برو... ولی تو دلم گفتم آره ارواح عمه ات!:) خلاصه خیلی خوشحال شد..انگار منتظر اوکی من بود!...ولی خب آخر کلاسهام اومد حال منو کرد تو قوطی!....اون موقع دیگه شب شده بود و بارون شدیدی هم اومده بود...اومد گفت استاد موندم چکار کنم...فردا هم کلاس دارم جای خواب ندارم کسی هم نیست برم خونش! گفت مرقد امام هست شبی ۱۶ تومن میگیره! با تعجب گفتم  مرقد امام؟ گفت آره یه جایی هست( گمونم تو زیر زمین گفت هست) همون حوالی که تخت گذاشتند و شب به مسافرا و کارتن خوابا هم اسکان میدن! گفتم چه خوب! گفت نه استاد همش بوی جوراب میاد و اکثرا حرف میزنن! اینطور که میگفت تعدادشون خیلی زیاده! در هر صورت همون لحظه یکم رفتم تو فکرُ خیلی ذهنم مشغول کلاس شد...به ذهنم رسید که شب ببرمش خونه مون و اونجا بخوابه.....ولی خب نگاه به دلم کردم دیدم خیلی رضایت قلبی ندارم مضافا اینکه مردیه برای خودش و حتما یه جایی ‍پیدا میکنه و البته این دانشجویی که من میشناسم کافیه راه خونه ما رو یاد بگیره! دیگه دست از سر من برنخواهد داشت!:)  امیدوارم بودم یه جایی ‍‍پیدا کنه....نیمساعت بعد دیدم با امور کلاسها هم داره این موضوعو مطرح  میکنه و خلاصه حسابی داره رو امواخ(= مخ ها) کار میکنه که یه جایی برای خواب ‍پیدا کنه! پسر زرنگیه...گلیمو خودش بلده از آب بکشه بیرون! همین صحنه رو اسکرین شات بگیرید بذارید کنار یه اسکین شات از یه دانشجویی که وضع  پدر و مادرش توپه و بدون هیچ مشکل و سختی با جیب های پر از پسته و بادوم حال درس خوندن نداره! قطعا اولی تو زندگی موفقتره هر چند سختی بیشتری بکشه! یه همچین دانشجوهایی رو که می بینم اینقدر مصمم هستند تو هدفشون حالم خوب میشه! گمونم شما هم همینطور باشید.....


کلاسِ آخر

امروز نمیدونم کلاس آخرم چرا اونجوری شد؟!!!

بنا شد دیگه برای کلاس ورودی بگیریم...چون به دانشجوها گفتم خیلی تو کلاس من بهتون خوش میگذره انگاری!

دانشجوها گفتند: خییییلی

یکی پیشنهاد داد استندآپ کمدی هم بذاریم!!

گفتند و گفتم و گفتند و گفتم(متاسفانه هیچیش الان یادم نیست ولی واقعا نکته ها و تیکه های جالبی از کار در میومد!) تو همون خنده ها و تیکه ها و بگو بخند ها کلی تمرین حل کردم و کلی مطلب گفتم براشون

خلاصه اینقدر خندیدیم یه لحظه متوجه شدم فقط ده دقیقه است داریم همینطور میخندیم..چند نفر اشکشون دراومده بود از خنده! سریع ماژیک رو برداشتم و رفتم سراغ تمرین بعدی..

یکی از دانشجوهای پسر گفت: استاد از خنده خونریزی داخلی کردم:) دوباره کلاس منفجر شد!

من خودم دل درد گرفتم..البته شوخی ها و تیکه ها کاملا پاستوریزه و استریلیزه است و کسی حق نداره از دائره ادب خارج شه! هر چند کنترل یه همچین کلاسایی با وجود پسرای و دخترای جوون کار راحتی نیس! ولی نهایتا خیلی خوش میگذره!:)

یکم که کلاس آروم شد یه خانمه گفت استاد ترم دیگه چی ارائه میکنید؟ گفتم من ترم دیگه نیستم تو این دانشگاه..اولا که با این کلاس خنداونه تون دیگه بعیده برای من ترم دیگه کلاس بذارن! دوما من یه ترم درس برمیدارم همه رو میندازم ترم دیگه نمیام میرم پناه میگیرم!(اینا رو بیشتر برای این میگم که بترسن یکم بیشتر درس بخونن!)...اینکه تو این کلاس کسی غیبت نمیکنه و همه میان، همه تمرینا رو حل میکنن و دانشجوها احترام زیادی قائلن برام شاید همین روابط ساده و دوستانه ای هست که دانشجوها احساس نمیکنن کسی از جایگاه بالاتر به عنوان استاد داره براشون کلاس بذاره...در عین حال جایگاه و احترام خودم هم محفوظه....

یه استاد خانوم که مدرس زبان بودند تو اتاق اساتید خیلی از نحوه درس خوندن دانشجوها ناراضی بود..بهشون گفتم همین که تو سال 2018 از لابلای شبکه های اجتماعی و این همه مشکلات اقتصادی و اجتماعی این بچه ها بلند میشن میان دنبال درس خوندن باید خدا رو شکر کرد! میخواستم بعدش ادامه بدم که اینا آی لاو یو دارن که یادم افتاد اونجا دیگه فضای وبلاگم نیست! در هر صورت منظورم این بود که باید به این جوونا کمک کرد...

ققنوسِ هانوفر

هفته پیش لابلای کلاسام تو اتاق اساتید،  با یکی از اساتید هم صحبت شدم....بحث رسید به اونجا که چرا دانشجوها دچار افت تحصیلی شدن؟ حتی دانشجوهای دانشگاههای خوب؟

من گفتم از فضای مجازی و دل سپردنها و سر سپردنها به گوشی و تبلت و یار پریچهره شون که بگذریم، دانشجوهای دانشگاههای مطرح کشور اکثرا از یک دوره سنگین و طاقت فرسایی به اسم کنکور خارج شدن و وارد دانشگاه شدن..واقعا فشار کنکور خیلی زیاده...برای کسب رتبه خوب تقریبا رُس دانشجوها کشیده میشه! ضمن اینکه موسسات کنکور هم حسابی از این بچه ها کار میکشن و روغنشونو در میارن! یه مثالی هم زدم که موسسات کنکور مثل ققنوسی هست که با بالهای بزرگش و با پرواز، این دانش آموزا رو با خودش به قله های موفقیت میرسونه..ولی بعد کنکور و ترمای اول دانشگاه دیگه ققنوسی در کار نیست و این دانشجوها تو قله تنها میمونن..بچه ها هم حسابی از درس خوندن خسته و زده شده..به همین دلیل افت تحصیلی تو ترمای اول و دوم خصوصا تو دانشگاههای خوب حتی شریف هم مشهوده! همکار استاد از این تمثیل خیلی خوشش اومد و چندین بار تحسینم کرد! ولی خب چه فایده! برای این تمثیلا کسی تا حالا اومده یه بلیط مسافرت به هانوفر رو بچپونه تو جیب کتم؟ نه اومده؟؟!!!!:))


روز د ا ن ش ج و مبارک

دیروز یه اس ام اس تبریک اومد برام..کلی شاد شدم..احساس سرزنده بودن بهم دست داد!

1-پسره میگه استاد تو وقت بِرِکِ (یا همون آنتراکت کلاس) با شاسی بلندتون بریم یه دور بزنیم؟؟! 

میگم پسر خوب من اگه شاسی بلند داشتم الان اینجا بودم؟ 

میگه استاد کجا بودید؟

میگم پدر بزرگ من 105 سال عمر کرد!

میگه خوب چه ربطی داره؟

میگم میدونی دلیلش چی بود؟ دلیلش این بود که سرش تو کار خودش بود و در کار دیگران دخالت نمیکرد!:)

(این دانشجو همون دانشجوییه که یه پراید بسته به سیستم صوتی!!!:))

2-بحث رانندگی خانمها پیش اومد و اینکه خانومای کلاس  تا حالا تو رانندگی شده حال آقایون رو بگیرن؟ ماشالا بخوره به تخته همشون حرفه ای بودن و همه تجربیات ارزشمند در تو قوطی کردن حال آقایون داشتند!:) این بحث برای پسرا هم خیلی جذاب بود و داشتند همین بحث رو با اب و تاب در کلاس پیش میبردن...همون دانشجوی خانم که کمربند قهوه ای کاراته داشت گفت استاد یه بار نزدیک بود با قفل فرمون بیفتم به جون ماشین عقبی!!!.گفتم چرا آخه؟ گفت آخه پشت چراغ قرمز هی بوق میزد!(نمیدونم چرا آموزشِ بی انصافِ دانشگاهمون چرا به من سختی کار نمیده به این دانشجوها درس میدم؟؟)

3- تو تایم دوم کلاسام تا نیم ساعت اول کلاس فقط رو وایتبرد نوشتم و اصلا حرف نزدم...حتی یک کلمه!

دانشجوها: - استاد با ما قهرید؟  -استاد کسی اعصابتونو خورد کرده؟ - استاد با خانومتون دعوا شده؟ - استاد دوست دخترتون باهاتون کات کرده؟ -استاد جریمه شدید؟ - استاد فهمیدیم رفتید دندونپزشکی هنوز بخاطر آمپول یه طرف صورتتون سِر هست -استاد روزه سکوت گرفتید؟ (تو دلشون: این چرا خفه خون گرفته؟ قبلا خیلی ور میزد الان چرا ساکته؟)

من: خیلی نگران نباشید..کلاس قبلی خیلی حرف زدم صدام یکم گرفته بود گفتم یه نیم ساعتی استراحت بدم به حنجره م!:)

4-کلاس ساعت آخرمو خیلی دوست دارم..هر چند دو ساعته ولی دانشجوها سر تا پا گوشن..تقریبا همشون هم تمرین حل میکنن....خیلی هم علاقمند..کلی هم میخندیم...یه دانشجو دارم که یکم بیشتر دوستش دارم (لازمه باز تاکید کنم که ایشون هم آقاست یا تا حالا خم و چم کار اومده دستتون؟) دفعه قبل که با خانمش رفته بود فرانسه برام یه بسته شکلات بزرگ آورده بود..البته رو نمره اش تاثیری نداره و خودش شاگرد اوله...هفته قبل سه سری تمرین داده بودم..میگه استاد برای این تمرینا، سه تا از دانشجوها(ی پسر) میان خونه ما و گروهی تمرینا رو حل میکنیم...گفتم خانمت اذیت نمیشه؟ گفت نه استاد خانومم شاغله...میره سر کار اینا میان با هم میشینیم تمرینای شما رو حل میکنیم!!.....یکی دیگه شون گفت راست میگه استاد..الان دیگه دستمون اومده خانمش کی میره سر کار و کی برمیگرده؟..همون موقع که خانمش نیست ما میریزیم تو خونه شون:)).....منتها این چند روز از بس فست فود به ما داده بود داشتیم اذیت میشیدیم ازش خواستیم برامون قرمه سبزی بپزه!!:))

من و دانشجوهام (قسمت n ام!)

دیگه واقعا نمیدونم چرا اینقدر در مورد دانشجوهام مینویسم براتون؟ و دقیقا نمیدونم چند تا پست دیگه در مورد دانشجوهام تو این وبلاگ میرم براتون؟

کلاسام خیلی خواهان پیدا کرده! اصلا دانشجوها لحظه شماری میکنن کِی کلاس من شروع میشه تا سریع بیان سر کلاس! (اَلَکی)

ولی به اذعان خودشون سر کلاس من خیلی بهشون خوش میگذره!

بوکسوره رو که مشروطش کردیم تا بره به بُکسش برسه! خدا از سر تخثیرات من بگذره!! آقا بوکسورِ کار درست، ولی در عین حال مهندسِ بیسواد رو من اصلا قبول ندارم!!... درسته الان مهندسی در حد کارگر ساختمانی تنزل رتبه پیدا کرده بس که زیاد شده تو این مملکت!!، ولی بنده هیچ وقت رسالت خودمو نادیده نمیگیرم تا به خیابون فرجام برسم و از اونجا برم چهار راه تهرانپارس و بعدش اسب سفیدم رو ببرم معاینه فنی تو خیابون دماوند؛ میگن اونجا راحتتر معاینه فنی میدن!! دقیقا میدونید که چی میگم؟؟!!:)

بجای بوکسورِ خدا بیامرز که شیش واحد انداختمش(البته خودش افتاد من ننداختمشا)، دو تا ورزشکار جدید پیدا کردم تو کلاسم؛ 

یه دانشجوم که مدال طلای آسیایی رشته کایاک قایق سواری رو جدیدا گرفته..بنر تبریکش رو هم خودم دیدم....یه دانشجوی خانم هم دارم که کمربند قهوه ای کیوکوشین داره!!...فعلا این دو نفر تو برنامه هستند که به کمک من مشروط بشن!! (البته بازم من نمیندازم احتمالا خودشون درس نخونن و منم نتونم نمره قبولی بهشون بدم و لاجرم بیفتن!)بنظر شما حیف نیست این دو قهرمان ملی وقتشونو با خوندن درسهای مهندسی که نه به دردِ دنیاشون میخوره و نه آخرتشون، مدالهای خوشرنگ بیشتری رو از خودشون سلب کنن؟!!!:)

لذا بنده در راستای رسالت خودم که هنوز به خیابون فرجام نرسیده و برای خدمت به جامعه ورزشی کشور، سعی خواهم کرد این دو نخبه ورزشی رو از قید و بند دروس مهندسی رها کنم و کاری نکنم که الکی پاس بشن و لاجرم مشروط بشن و دچار ترک تحصیل!! (البته لازمه باز تاکید کنم و بگم که من نقشی ندارم، خودشون درس نمیخونن و میفتن احتمالا:))

خدا بگم چکارت نکنه علی دایی که هر چی ورزشکاره از تو الگو گرفتن بیان مهندسی بخونن!!!! الان بلانسبت  مخاطبان محترم و فرهیخته این وبلاگ وزین و لاکچری! پیرزنهایی که شوهرشون به رحمت خدا رفته و چشماشونم دیگه سویی نداره که کاموا ببافن هم میان مهندسی میخونن!  هر کیم از مادرش قهر میکنه بازم میاد مهندسی میخونه! آخه اینم شد زندگی؟؟؟!!!!


کتانژانت آلفا روی کیسی

چند سال پیش یه دانشجو داشتم تو دانشگاه آزاد.....

دیروز دوباره به بهونه اینکه دقیقا این دو تا دیود وظیفه شون چیه و تو مدار چه غلطی میکنن سر وکله اش پیدا شده!

جدیدا منو استاد جوووونم هم خطاب میکنه:) 

یه عکس هم تو تلگرام با یه وانت قرمز انداخته یعنی که یعنی ..مثلا من شاسی بلند سوار میشم! آخه وانت قرمزم عکس گرفتن داره هم ولایتی؟

الان دیگه حدود 33-34 سالش شده ....ولی نمیدونم چرا گیر داده به من؟....البته هر از چند گاهی سر و کله اش پیدا میشه

این دفعه خیلی سر سنگین جوابشو دادم تا حساب کار بیاد دستش

یادمه یه بار پررو پررو اومد نشست تو ماشینم و کلی آسمون به ریسمون بافت...

چند وقت پیشم اگر خاطرتون باشه پرسیده بود چرا  کتانژانت آلفا روی کیسی بزرگتر مساوی زیتا میشه؟ 

اوایل تحویلش میگرفتم ولی دیگه خیلی بهش رو دادم...

زندگی من کاروانسرا نیست که هر وقت خواست پابرهنه بپره وسطش!

واما چند سئوال از خوانندگان عزیز:

1- واقعا اون دو تا دیود تو اون مدار چه غلطی میکنن؟

2- دانشجوی من میل بود یا فیمیل؟

3- واقعا کتانژانت آلفا روی کیسی بزرگتر مساوی زیتا هست یا نه؟

4- چرا گفتم زندگی من کاروانسرا نیست؟


راستی یادتان هست یه دانشجوی بوکسور هم داشتم...

گفته بودم که 6 واحد انداختمش..تو همین پست

با اجازتون مشروت؟ مشروط؟ شد!!!

از بقیه دانشجوها پرسیدم نقش من در مشروطی ایشون چی بوده؟ هم بالاتفاق گفتند دقیقا به اندازه 6 واحد!

واما چند سئوال از خوانندگان عزیز:

5-لازمه وژدان درد داشته باشم یا خیالم آسوده باشه؟

7- کاری خوبی کردم 6 واحد انداختمش؟

8- بنظرتون ممکنه با دستکش های بوکسش بیاد سر راهم قرار بگیره و ماساژم بده؟؟!!


سوزن نخ کن!

جدیدا هم صحبت خوبی برای راننده تاکسیا شدم! از کرایه ها شروع میکنم، بعد به قیمت باتری و سرپلوس و سگ دست و شغال دست میرسم! همشم که گرون شده! به این آخریه گفتم هر چقدر نگران تاکسی ات هستی، نگران روح و روان و اعصابتم باش! خیلی خوشش اومد! خیال کرد من خیلی ادم حسابیم! 

پیرمردهای تو مترو هم راحت با من هم صحبت میشن!

امروز دو سه خط مترو سوار شدم نزدیک 50 هزارتومن جنس خریدم! چه چیزای بدرد بخوری میارن تو مترو! جدیدا خانوما هم میان قسمت مردونه جنس میفروشن! ندیده بودم! فروششون بیشتره!

آقا سوزن نخ کن!! تو مترو سوزن نخ کن میفروشن، آقایون همه دو تا سه تا سوزن نخ کن میخریدن! من موندم آخه سوزن نخ کن رو آقایون میخوان چیکار؟!!!!



کلاسمو کنسل کردم....به دانشجوهام گفتم اگر میتونید جایگزین روز کنسل شده، فلان روز بیایید؛ همه مخالفت کردن جز یکی دو تا دانشجو، پیام این یکی خیلی به دلم نشست:

سلام العلیکم استاد، ..... هستم از شاگردان شما در همه مراحل زندگی ، استاد عزیز شما هرچی بفرمایید همونه حرف حرفه شماست بفرمایید جمعه بیا ، من میام

یه چند تا دیگه دانشجو این شکلی داشتم اول قیام میکردم، بعد خروج میکردم! یار صدّیق به اینا میگن! دانشجویی را اینا معنا میبخشن! بقیه اش صوصول بازیه!:))



شیطان درونم چند وقتیه داره مخ منو میزنه که یه فرصت مطالعاتی بگیرم، از این بهشت برین و دارالخلد و ام القرای اسلامی رهسپار بلاد کفر بشم و یک فرصت مطالعاتی اونجا بگیرم، خدا رو چه دیدی؟ شاید همون آلمان قسمتمون شد! البته چهارتامشکل عمده وجود داره! یکی اینکه من آلمانی بلد نیستم! دوم اینکه اونجا قطعا آلمانی زیاده! سوم اینکه دستشویی شون فرنگیه! چهارم اینکه میترسم برم بانوی ژرمنی رو پیدا کنم ولی کبری 11 بیفته دنبالم!! نظر مثبتتون چیه؟ برم فرصت مطالعاتی یا بیخیالش شم؟ (خدائیش درست راهنمایی کنید من بدبخت نشم! سرنوشت منو دارید با مداد تدبیرتون رقم میزنیدا، برای سحر دختر خواهرتون نقاشی نمی کشید که!)

جواب قانع کننده دانشجویم

 اولا از مخاطبای محترم وبلاگم پوزش میخوام که مطالب من بیشتر به دانشجوهام اختصاص پیدا میکنه! خب یکم به من حق بدید...

طبیعیه که کسی که مکانیکه، بیاد از دنده فلاویل و گیربکس و لنت چرخ عقب صحبت کنه! اونی که دندونپزشکه بیشتر ذهنیت و پستهاش در مورد نحوه تعاملش با مریضاس و دندونایی که میکشه یا پر میکنه! من هم این ترم حداقل با 100 فروند(ارابه، آمپر..؟) دانشجوی جویای نام و جویای جزوه و جویای یار و خلاصه جویایِ همه چی الّا درس! سر و کار دارم (البته از حق نگذریم خوشبختانه هنوز نسل دانشجویای جویای درس منقرض نشده و تو هر کلاس، چند تایی از این نسلِ نادر موجود هست! گمونم تعدادشون از تعداد یوزپلنگای ایرانی بیشتر باشه:))


این مقدمه نسبتا طولانی رو گفتم که نگید چرا هی از دانشجوهات پست میزنی؟ در مورد چی پست بزنم پس؟ در مورد بانوی ژرمنی؟ در مورد تویوتای اف جی کروزر که دیگه محاله به دستم برسه؟ یا در مورد دلار و...یا در مورد سیل مازندران؟ ولی باز من ترجیح میدم در مورد دانشجوهام بگم:


به همون دانشجوی بوکسورم عرضه داشتم:

چطور دلت میاد پاتو روی شونه یکی دیگه بذاری و بالا بری؟

 چطور دلت میاد با سیاه و کبود کردن صورت حریفت، مدال طلا به گردنت آویزون کنی؟

چطور دلت میاد، موفقیتت رو با کوبیدن مشت به صورت حریفت رقم بزنی؟


چند ثانیه ای سکوت کردم و منتظر بودم حرفهام مثل قرص جوشان، وژدان دانشجوی بوکسورم رو بیدار کنه ولی اون جوابی داد که تا حالا اینطور قانع نشده بودم!،

 ایشون برگشت گفت:

استاد! میرفتم محتاد(معتاد) میشدم خوب بود؟؟؟؟:))))




بل و سباستین

دوباره جمعه..

دوباره کوه..

دوباره پیاده روی..

دوباره رادیو گفتگو..

دوباره نون سنگک داغ و حلیم..

دوباره پائیز...



+این دوستمون در مسیر کوه مشاهده شد، سریع ثبت تصویرش کردم.. یه لحظه به ذهنم رسید بگیرمش تربیتش کنم در حد بل و سباستین!  بگذریم که بیشتر شبیه ذمبه میمونه تا بل و سباستین:))(راستی سگه بل بود یا سباستین؟)  بعد تحویل جامعه بدمش....بعد یکم فکر کردم دیدم واقعا حسش نیس.....هم بلد نیستم، هم از سگ خوشم نمیاد، هم تو برجمون راش نمیدن، هم غذای هاپو هم حسابی کشیده بالا!:

+تحریم؛ تنبیه ملتهاست نه دولتها (رادیو می گفت)

+این ترم دانشجو دارم چه دانشجوهایی!...قد و نیم قد! بوکسوره که 6 واحد انداختمش باز هم این ترم اومده با من واحد گرفته! فعلا داره لبخند میزنه! حالا چه بلایی این ترم سرم بیاره خدا میدونه! یه مربی دفاع شخصی هم داریم تو دانشجوها..یه خانمه هم هست تو داروخونه نسخه می پیچه! ببینم این ترم من نسخه اشو می پیچم و میندازمش یا اون نسخه منو می پیچه و پاس میکنه؟...یه پسره دیگه هست باباش تو دبی تجارتخونه داره و یه جورایی پسر حاجی حساب میشه! بهش میگم پسر حاجی!!! چرا میای سر کلاس من لذتهای زندگیتو به فنا میدی؟!!! میگه قفل زندگی من تو مدرک این دانشگاهه!! هنوز نفهمیدم منظورش چیه؟!!!!!یه پسره هم هست مذهبی و در عین حال خوردنی......همه میگن تلگرام؛ اون میگه سروش!!، همه میگن سریال خارجی؛ اون میگه دلدادگان!، از اعتماد بنفس و استقلال رای اش خوشم اومده..خیلی هم درسش خوبه ظاهرا (ببینم بازم لازمه یادآوری کنم  ایشونم آقا هستن یا نه؟!!)

آخرین دستاوردهای دانشجوی عزیزم (2)

با آخرین دستاوردهای دانشجوی عزیزم در چند پست قبل، آشنا شدید...

برای اینکه از تازه ترین و آخرین یافته‌ها ودستاوردهای دانشجوی عزیز،خوشگل و دوست داشتنیِ من(لازمه بازم تاکید کنم ایشون آقا هستن یا لازم نیست؟!!!!) محروم نمونید، عکسهایی از مدار و نتایج خروجی مدارش رو براتون میذارم....البته نمیدونم چرا کجکی از اسیلوسکوپ عکس گرفته؟ شاید شرایط نامناسبی داشته موقع عکس گرفتن!(ناگفته نماند بسیار پسر مودب، بااخلاق و سخت کوشی هست ایشون..)

جلیل القدر

یه روز دو تا گوجه فرنگی داشتن از خیابون رد میشدن، یکیشون میره زیر ماشین! اون یکی به اینی که رفته زیر ماشین، میگه: رُبِّ جلیلُ القدر، بیا بریم!  (اصلاح و بیمزه سازی جوک مردم توسط اینجانب صورت گرفته:)ببینم رامبد جوان این همه جوک بیمزه میگه چیزی نیست! حالا ما تو عمرمون یه جوکو اصلاح کردیم شدیم بیمزه؟؟! بابا دستخوش!)

دیروز یکی از دانشجوهام فارغ شده(از تحصیل البته نه از زایمان:))) برام پیام فرستاده! بخونید ببینید منظورش کی بوده؟ من که هر چی گشتم بمن نمیخورد!!!! (بازم لازمه بگم دانشجوم آقا بوده یا نه؟؟)


قابل توجه ورودی های 97

ضمن تبریک بابت قبولی در دانشگاه، توجه بفرمایید:

 

1- سر کلاس حتما گوشی هاتون رو خاموش کنید چون ما خوابیم!

2- واسه توالت رفتن اجازه نمیخواد بگیرین!

3-استادا رو خانوم یا آقا صدا نکنین!

4- زنگ تفریح نداریم بهش میگن آنتراک!

5-درسا رو هموشونو قرار نیست دفه اول پاس کنین، پس اگر افتادین نگران نباشین!

6- عاشق نشین کلا!  اگر سست عنصر هستین بذارین از هفته دوم سوم عاشق شین چون خوشگلا از هفته اول نمیان!!

7- نگران جزوه نباشین چون آخر ترم همشو کپی میکنین!

8- اگر یه جلسه رو یه صندلی نشستین دلیل نمیشه جلسه بعد هم اونجا بشینین!

9- نکته بسیار مهم: واسه ما خودکار بیارین!!!!!

 

آخرین دستاوردهای دانشجوی عزیزم

هنوز مدارش تکمیل نشده- فعلا اول راهه- ولی پشتکارش خوبه..اسمشم ام ام کا تی هست!

مدارش فعلا خیلی ساده است بناست پیچیده تر بشه

فعلا اینم عکساش:

پنجم شهریور

دیروز یه سر رفتم اون یکی دانشگاه برای یکی از دانشجوها موضوع پروژه انتخاب کنم..

مسئول امور کلاسها که هیشوخ ما رو تحویل نمی گرفت کلی تحویلم گرفت گفت خیلی وقته تشریف ندارید! دلمون تنگ شده! منم تو دلم گفتم آره جوون عمه ات! تو و دلتنگی؟ سالی دوازده ماه ما رو تحویل نمیگیری حالا یه ترم نبودم دلخسته من شدی؟:))

ولی دانشجوم که بهم زنگ زده بود و موضوع پروژه شو بنا بود تعریف کنم بسیار دانشجوی مودبی بود...می گفت مغازه لوازم خانگی داره و این روزا کاملا سرش خلوته و وقت داره پروژه رو انجام بده..حسابی راهنماییش کردم و گفتم تا تهش باهاتم..هر کمکی خواستی هستم....پسر خوبی بود..موضوع خوبی هم از کار دراومد بنظرم..حتی آدرس و تلفن جایی که باید قطعات رو خریداری کنه هم بهش دادم...

ضمنا اونایی که 4 درصدی هستن هیچی ولی 96 درصدی ها بیشتر هوای پدراشونو داشته باشن..این روزا بهردلیلی پدرا خسته ان..کمتر چیزی ازشون بخوایید، بیشتر بهشون محبت کنید، کلی گفتم:



در محاصره‌ی دانشجوها....

عکس حدودا برای دو سال پیشه، آخرِ ترم دانشجوها دوست داشتن یه عکس سلفی بگیرن، گفتم بگیرید، برای منم بفرستید، من همون نورانیه هستم که نشستم!:) دیگه دعوتِ علنیِ من شروع شده گفتم به مخاطبانم رخ بنمایم! :))


امتحان سیگنالِ نیابتی!

چند سال قبل تو دوران جاهلی، یه فولی کرده بودم آی دی تلگراممو برای تدریس خصوصی تو اینستا گذاشته بودم

یه خانم شیر پاک خورده ای امروز تو تلگرام برام پیام گذاشته که شما به درس سیگنال و سیستم مسلط هستید؟

میگم بله..چطور؟

میگم من سیزده اردیبهشت امتحان سیگنال دارم....سوالا رو سر جلسه براتون آنلاین میفرستم شما هم سریع جواباشو برام آنلاین بفرستید!هزینه اش هم هر چقدر شد تقدیم میکنم!!

بهش گفتم شرمنده من تا حالا از این غلطا نکرده و نخواهم کرد!


مگر من ولادیمیر پوتین هستم که به جای بشار اسد جنگ نیابتی کنم؟؟؟!!!  یا داعشم که به جای عربستان و آمریکا جنگ نیابتی کنم؟؟خدائیش مُخ ایرانی تو تقلب تا حالا رودست نداشته ....تقلب یعنی این!!!!..بقیه اش سوسول بازیه...دانشجو هم فقط دانشجوی این دوره زمونه....زمان ما دانشجویی سوء تفاهمی بیش نبود!!!

پس کی تلگرام بسته میشه؟

ای خِدا!

کی این تلگرام بسته میشه من از شر پیامای بعضی از دانشجوهام خلاص شم..امشب یکیشون پیام داده که یادتونه فلان و بیسار؟و چون کتانژانت آلفا روی کیسی بزرگتر مساوی زیتا بود پس......لذا حاضرم که آنگاه!؟ جالبه که من بیشتر سرم تو لاک خودم بوده! بابا بیخیال من بشید...من با همه اینجوری(کف دست به سمت آسمون) همه با من اونجوری(کف دست به سمت زمین)!!!!! اینا تا قافیه شون تنگ میشه یاد دفترچه خاطراتشون میکنن....خدا مشکل همه جوونا رو حل کنه

دیدید نتونستم طلاقش بدم؟

یادتونه گفتم میخوام تدریس رو رها کنم و درسمو ادامه بدم؟ 

یادتونه میخواستم به اصطلاح طلاقش بدم؟

واقعا نتونستم....دوباره این ترم برای یکروز از ساعت یک عصر تا بوق هاپو -منظورم همون 21 خودمونه- برام کلاس گذاشتن!

خود کرده را تدبیر نیست، از ماست که بر ماست، توبه گرگ مرگه و هزار تا ضرب المثل دیگه مصداق منی هست که نتونستم عشق به تدریس رو از کله ام بیرون کنم!

همین جا حکایتی به ذهنم رسید که بد نیست براتون تعریف کنم:

میگن ملانصرالدین همسر بسیارزیبایی داشت..هی طلاقش میداد هی باهاش ازدواج میکرد!

بهش میگن چه کاریه یا طلاقش بده یا باهاش ازدواج کن...ملا گفت: والا اخلاقش که قابل تحمل نیست ولی چون خوشگله میترسم یکی دیگه بگیرتش برای همین خودم سریع باهاش ازدواج میکنم!

حالا شده حکایت من....البته در مثل مناقشه نیست...تدریس رو فقط برای دل خودم انجام میدم..

دیگه منم یه جورشم دیگه..نه؟

چنته ات منو کشته!

یه دانشجو دارم سوپر حزب اللهی و در عین حال خیلی خوش تیپ

از خانواده سطح بالایی باید باشه و مشخصه حسابی برای دین و ایمون بچه شون وقت گذاشتن و محفوظات کاملی رو بهش یاد دادن..ولی دریغ از آموزش سعی و تلاش..

همینجوری ندیده 3 تا انگشتر رو گمونم داشته باشه تو دستش

اسم کوچیکش منو یاد آیه 14 سوره فجر میندازه فامیلیش هم که تابلوه به تمام معنا..

ولی نمیدونم چرا سرکلاس من به صورت مدیرکلی میومد....اینم سفارش نامه آخر برگه امتحانیشه که محتویات چنته اش رو به رخ ما کشیده! البته ایشون موفق به دریافت نمره صفر از بنده شده چون هیچی ننوشته.. میگه هنوز تصمیم نگرفته این رشته رو ادامه بده..هرچند ما کارخودمون رو انجام میدیم..

۱ ۲
* آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
* تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
* میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
* بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
* یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
*بدی بزگ شدن اینه که دیگه زخمامون با بوس کردن خوب نمیشه!
Designed By Erfan Powered by Bayan