نوشته های احسان

بگذار و بگذر

نوشته های احسان

بگذار و بگذر

نوشته های احسان

*/ سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. ( پائولو کوئیلو)
*/ آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
*/ تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
*/میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
*/ بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
*/ یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
*/بدی بزرگ شدن اینه که دیگه زخمامون با بوس کردن خوب نمیشه!
*/ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ !
*/برای قایق های بی حرکت، موج ها تصمیم می گیرند..
*/به ما گفتن یک‌بار بیشتر زندگی نمی‌کنی، ما هم پاشدیم، جمع کردیم و رفتیم که زندگی کنیم، نگو همین پاشدن، جمع کردن و رفتن خودِ زندگی بود!
*/انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست ...

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

شبها که ما میخوابیم، ضمن اینکه آقا پلیسه بیداره، گوشی هامونم بیداره!
یک کلام ختم کلام اینکه: نیارید این هیولاها رو تو رختخوابتون!
اگرم خیلی خاطرش براتون عزیزه و حتما باید تو بغلِ گوشیاتون بخوابید، بذاریدشون تو حالت هواپیما!
بعضی شبا که من یادم میره گوشیمو بذارم تو حالت هواپیما، صبح بدون استثنا با سر درد از خواب بیدار میشم!
البته اصراری بر خوابیدن تو بغلِ گوشیم ندارم ولی خب اگر کسی شب! زنگ بزنه و جواب بدم و فراموش کنم گوشیمو از خودم دور کنم این اتفاق میفته!
اگر گوشیتون دو سیم کارت یا سه سیم کارت هم باشه که دیگه بدتر!
بتاحالا شده مکالمه تلفنی تون با یکی حدود یکساعت یا بیشتر طول بکشه؟ برای من این اتفاق افتاده! البته برای دو قشر، این موضوع بیشتر اتفاق میفته! یکی برای ما قشر چهاردرصدی ها! یکی هم برای مرغ عشقایی که تازه نامزد کردن!
ولی اگر دقت کرده باشید بعد از مکالمه های طولانی احساس می‌کنید سرتون داغ شده و یا سردرد خفیفی دارید..
عکس زیر میزان گرمای تولید شده در سرِ انسان رو پس از 15 دقیقه مکالمه تلفنی  نشون میده!


با توجه به اینکه امواج موبایل فرکانس پائینی دارن و چون عمق نفوذ امواج،نسبت عکس داره با فرکانسِ اونها، بنابراین بدلیلِ فرکانسِ نسبتا پائینِ امواج موبایل، نفوذ بیشتری در بدن دارند پس تا جایی که میتونید از خودتون دور نگه دارید...
این نکات رو هم من به شخصه توصیه میکنم:
- جاهایی که آنتن دهیِ گوشی، ضعیف هست، گوشیِ موبایل برای دسترسی به شبکه، امواج قویتری میفرسته تا بتونه شبکه رو پیدا کنه و خودشون به عنوان مشترک معتبر به شبکه معرفی کنه، پس در این مکان‌ها، گوشی رو بیشتر از خودتون دور کنید، در این وضعیت، معمولا باتریِ گوشی هم سریعتر خالی میشه..پس اگر کوه رفتید یا جایی بودید که آنتن دهی ضعیفه اگر کاری با گوشی تون ندارید یا کسی با شما کار نداره بذاریدش رو حالت هواپیما..
- موقعی که دارید شماره می‌گیرید و در حال شنیدن بوق انتظار هستید هم سعی کنید گوشی رو دستتون بگیرید و نگاه کنید تا تماس برقرار بشه ولی نزدیک گوش یا سرتون نگه ندارید، چون اون موقع سیگنال ارسالی گوشی قویتر هست...
- تو خونه تو محل کار یا هر محیط دیگه ای خودتون هستید، صدای زنگِ گوشی تون رو در بالاترین میزان خودش تنظیم کنید و تا میتونید این هیولا رو از خودتون دور نگه دارید..

۱۶ نظر موافقین ۱ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۳

دیگه به مددِ القائاتِ مخاطبانِ محترم و محترمه‌ی وبلاگم، کم کم باید بپذیرم که من یک چهار درصدی هستم!

اینم سندش:

چند روز پیش دلو زدم به دریا و رخت تنبلی را آویزان و در کیسه را شل نموده و خودم شخصا نیمرو درست کردم!

من از این مدل نیمرو ها خوشم میاد که به ظرف نچسبه و برای این کار لازمه که قبلش طلای مرغزاد یا همون تخم مرغ گرانبها رو(سمت ما شده دونه ای 900 تومن لاکردار!) قبل از ریختن تو تابه به شدت هم میزنم و تابه و روغنشم حسابی داغ میکنم تا تخم مرغا نچسبه! می بینید که کدبانویی شدم برای خودم! به جانِ هوشنگ و آزیتا(که میخوام سر به تنشون نباشه)؛ دخترایِ بیان هم عمرن بتونن اینجوری مثل من نیمرو بپزن! همینجا همه رو به چالش درست کردن نیمرو  و گذاشتن عکس دعوت میکنم! عکسم بذارید ولی همین الانش 3-0 از من عقبید! (از لحاظ روانشناسی به این حالت میگن اُور کانفیدنس....اینو یاد بگیرید....)

البته این تبحّر عجیب یه شبه و الکی به دست نیومده! یادش بخیر در عنفوان جوانی وقتی که مدیر پروژه مون برامون یه خونه مجردی گرفته بود، آشپزی شده بودیم برای خودمون...یه چیزایی درست میکردیم خودمون کفمون میبرید...فقط همینو بگم براتون که شبا نخود و لوبیا و گوشت رو میریختیم تو قابلمه که تا صبح بپزه، که صبح بریم سر پروژه و ظهر بیاییم آبگوشت بخوریم.....ولی شوربختانه ساعت 4 صبح از بوی آبگوشت سوخته از خواب بلند میشیدیم و تا 8 صبح قابلمه سوخته می سابیدیم!!! یه همچین موجوداتی بودیم ما:)

دخترِ چهل گیسِ آلمانی، بنظرم دیگه وقتمه....معطّلش نکن.....با شنلِ قرمزت بیا منو بگیر:))

۲۴ نظر موافقین ۱ ۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۸

دکتر نیستم...

اما برایت ده دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم ؛ تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،اما دیوانگى قشنگ تر است.....

برایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم ؛ تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کرد...

به تو پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى ؛ یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست...

دکتر نیستم،اما به تو پیشنهاد میکنم که شاد باشى!

خورشید،هر روز صبح؛ بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!

هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش؛  سهمت را از" شادى زندگى"، همین امروز بگیر...

فراموش نکن "مقصد"، همیشه جایى در "انتهاى مسیر" نیست! "مقصد" لذت بردن از قدمهاییست،که برمى داریم!

چایت را بنوش!

نگران فردا مباش!

از گندم زار من و تو مشتی کاه میماند برای بادها!


۲۴ نظر موافقین ۲ ۱۴ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۱۱

واقعا کی میشه مردم ایران تو اتوبانها، توهّمِ پیستِ فرمولِ یک برشون بر نداره، من ندیدم تا حالا به کسی که تو اتوبانای ایران از همه جلوتر رانندگی کنه، یه تشتک دوغ آبعلی هم بدن چه برسه به خود دوغ آبعلی! پس این همه تلاش برای رسیدن چیه؟ به کجا میخواید برسید؟ به جمشید بسم الله؟ بعضیا میخوان خودشونو از زیر ماشین آدم هم که شده بکشونن برسن به نقطه پایان..مگه مسابقه اس؟....بابا دست بردار!


 تقدیم به کنکوریهای عزیز

۹ نظر موافقین ۱ ۱۲ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۳۱

داشتم به میهمانم میگفتم :

اگر راحت تر است رویه نایلونی روی مبل های سفید را بردارم ؛ البته اراده کرده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم ؛ او تعارف کرد و گفت :

راحت است ؛ من اما گرمم شد و برش داشتم ؛ بعد یک دفعه حس کردم چقدر راحت تر است !

سه سالی می شد خریدمشان اما هیچ لک و ضربه ای بر آنها نیفتاده 

 اگر چه بیشتر اوقات بدلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی شان محروم مانده ام .

بعد یاد همه روکش های زندگی خودم و اطرافیانم افتادم ؛ روکش روی ...

موبایل ها

شیشه ها

صندلی های ماشین

کنترل های تلویزیون

روکش روی لباس های کمد و ...


که همه این روکش ها دال بر دو نکته است :

یا بر نالایقی خود باور داریم

یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی ارزشی را به ارث بگذاریم 


هر روز در روابط روزمره امان همین روکش ها را بر رفتارمان می گذاریم

تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم

تا فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم

تا فلانی نفهمد چقدر شکست خورده ایم


نقاب ها و روکش ها را استفاده می کنیم برای اینکه اعتقاد داریم ؛ اینگونه شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بهتر است 

کدام روز مبادا ؟! زندگی همین امروز است 

#شب_نوشت 


@bakelasbashim

۱۳ نظر موافقین ۱ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۱

یه گروه تلگرامی هست به اسم سُرنا، آقای مجتبی شفیعی گوینده توانایی هست که قبل با خانومی که اسمشونو نمیدونم کلیپ های قشنگی تهیه میکردن که به عنوان نمونه فایل صوتی روز پدر رو تو وبلاگم گذاشته بودم براتون ، الان هم فایل صوتی روز دختر رو کار کردن که بنظرم زیباست...تا اخرش گوش کنید:



۷ نظر موافقین ۲ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۶

واحد اندازه‌گیری انسانیت 


دست هایی‌ست که گرفتیم

گره‌هایی‌ست که از مشکلات دیگران بازکردیم

دلهاییست که به دست آوردیم

و اشکهاییست که به لبخند نشاندیم ...

۶ نظر موافقین ۱ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۰۱

دیشب جاتون خالی..

رفته بودم عروسی پسرداییم...در واقع تتقاریِ یکی از دایی های عزیزم...

عروسی در یک تالار عروسی بزرگ در حوالی کرج بود که خودش مجتمع بزرگی حساب میشد، با دو تا سالن بزرگ و یه پارکینگ خیلی بزرگ و درختهای بید مجنون تو محوطه اش..در واقع جای قشنگی بود..همون پارکینگش خیلی عالی بود برای منی که تویوتای اف جی کروزم رو حاضر نیستم هر جایی پارک کنم!، البته منظورم همون اسب سفید خوشگل باباست!(ما هنوز نود و شش درصدی محسوب میشیم...بوخودا)

وقتی ماشین ها رو پارک کردیم، اول از همه کلی تلاش کردیم همدیگه رو پیدا کنیم!...مادرم که با اجازتون اشتباهی رفته بود اون یکی سالن که عروسی یه بنده خدای دیگه بود!! کلی هم اونجا میوه و بستنی خورده بود! تازه بستنی که میاوردن دو سه تا هم برای خواهرام نگه داشته بود که اینا برسن! بعد با خودش گفته که چرا همه غریبه به نظر میرسن! جالبه دومادمون هم اشتباهی رفته بود تو اون سالن!(البته قسمت مردونه اش) بعد من هی منتظر دومادمون هستم که بیاد تو سالن پیش ما بشینه! خدا پدرِ مخترعِ این موبایلا رو بیامرزه! اول از همه دومادمونو پیدا کردم بعد به مادرمون زنگ زدیم که مادرجون عروسی پسر دایی این یکی سالنه! مادرم میگه من کلی بستنی براتون نگه داشتم کجایید پس؟ خلاصه بعد که متوجه شده اشتباهی رفته گفته یالا صاحب عروسی همین الان بیاد اینجا، خلاصه بدبختو آوردن مادرم گفته من اینا رو خوردم اینا رو هم نخوردم،  باید حلال کنی....اونم گفته از شیر مادر حلالتره! یه همچین مادر حلال خوری داریم ما:)

میگن یکی همسایه این جور تالارها بوده همیشه نهار و شامشو تو تالارا میخورده!!!!

خلاصه شب قشنگی بود، اونقدر خوندن و رقص نور گذاشتن و برقا رو روشن و خاموش کردن و دوماد رو رقصوندن و شاباش دادن که خسته شدن! وقتی دائیم ده هزارتومنی ها رو سر پسرش به عنوان شاباش میریخت، حساب کردم هر ده هزارتومنی معادل یه دلار هست! ولی خب دیگه این دلار ریختنا خیلی ادامه نداشت و یه جایی تموم میشه! واقعا اینایی که تو این روزها عروسی میکنن آی لاو یو دارن! خدایا خودت به همه جوونا کمک کن برن زیر یه سقف...

دیشب همین که فامیلا رو دیدم فرصت و توفیق اجباری خوبی بود! چقدر ماشالا همه بزرگ شدن....بچه ها بزرگ شدن و پیرا پیرتر.....ظاهرا ما بقیه رو نمی بینیم گرد سفید پیری رو چهره بقیه هم میشینه....

پسر خاله ام که دم به تله و تن به ازدواج نمیده و همیشه کلی دختر دور و برش هست و خلاصه پلنگ بازیه برای خودش و تو کار آزاده و چند سال پیش مزدا تری زیر پاش بود و الان احتمالا سوار کشتی تایتانیک میشه ، دیشب میز کناری ما نشسته بود، اومده با من سلام و علیک کرده میگه چرا به ما سر نمیزنی، اصلا میدونی خونه ما کجاس؟ بهش میگم تو چی؟ تو هم میدونی خونه ما کجاس؟ !! میگه آره میدونم! میگم مگر با نرم افزار waze پیدا کنی خونه مارو! نمیدونم چرا همه تو عروسیا جو گیر میشن؟ سال به دوازده ماه از هم خبری نمیگیرن اونوخ میان عروسی دور بر میدارن و میگن ما اینجا فقط باید همدیگه رو ببینیم؟ چرا نمیای خونه مون؟ همین پسر خاله شفیق بنده،میخواستم بهش بگم تو دخترا رو ول کن یه زنگ به من نه، به خاله ات بزن، والا....اینا اینقدر وقت پلنگ بازی دارن اونوخ از من با کلی کار و درس انتظار دارن برم خونه شون! منی که همش سرم تو کار خودم بوده و تازه وقتی دخترا هم منو محاصره میکردن مثل اون پسره تو سریال پدر خودمو از پنجره پرت کردم پائین! (چیه بهم نمیاد؟)

خلاصه دیشب مداحشون! همه چی خوند، از ترکی و کردی و بندری و بانو هلن و .....اینقدر همه صدای اکوهاش بلند بود که سردرد گرفتم! نمیدونستم پسر دایی هام اینقدر ضایع میرقصن، حیف که اسلام دست و پای منو بسته بود والا یه رقصی تو مایه های جکی جان نشونشون میدادم که مداحشون هر جلسه منو با خودش ببره تو برنامه هاشون..رقصیدن هم هنریه برای خودش! جدیدا به رمز و راز این هنر پی بردم، این هنر میتونه آدمو تا مقام شاخ اینستاگرام ارتقا بده! (یوخ فکرتون نره سمت مائده! باور کنید تهِ هنر من خطاطیه، یوخ منو نبرید صدا سیما)

خلاصه دیشب خوش گذشت..جاتون خالی..راستی این صحنه رو هم بگم و تمام...خواستم برم پارکینگ یهو یه پلنگ جلوم سبز شد! پلنگه کلا سه تیکه لباس داشت: مانتوی جلو باز، کفش پاشنه بلند،یه لباس زیر بالاتنه! یعنی پائین تنه گمونم کلا چیزی نداشت! (تو یه اسنپ شات اینو متوجه شدم) من که همون لحظه نگامو درویش کردم و با چشمام زمینو گاز گرفتم! گمونم این جنّ بود که خدا برای امتحان من اینو فرستاده!، منم به هوای اینکه شاید بخاطر ترک این معصیت به مقام نبوت برسم نگامو درویش کردم! مدیونید یوخ فکر کنید دلیل اینکار آبروداری جلوی فک و فامیل و اینکه نگن من چقدر هیزم اینکارو کردم! خلاصه پلنگه واقعا پلنگی بود برای خودش...... خدایا حیات وحشتو قربون::) (البته لازم به ذکره زندگی با این پلنگا زیر یه سقف کار هر کسی نیس! )

۱۶ نظر موافقین ۰ ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۲۵