نوشته های خودمونی احسان

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس...بازار خودفروشی از آن سوی دیگر است.

فرمولهای زندگی-1

θ= ادعایی که معمولا ما ایرانیها در مورد کاری که انجام دادیم یا چیزی که هستیم میکنیم

ß= میزان واقعی آنچه هستیم یا کاری که انجام دادیم! (قربون داداش!)

دختری که میخواست منو سوار ماشینش کنه!

چند روز پیش بارون شدیدی میومد.

من داخل مجموعه ای بودم که تو خیابونهای اطراف جای پارک ماشین نبود و تقریبا کل خیابون مملو از ماشینهای پارک شده بود.

از مجموعه که بیرون اومدم، یه دختر خانمی پشت فرمون ماشینش متوجه شد که من میخوام برم.

و احتمالا با رفتن من یه جای پارک خالی میشه و اون میتونه ماشینشو جای ماشین من بذاره.

شیشه ماشینشو پائین آورد و بمن گفت میخواید تشریف ببرید...منم که زیر بارون داشتم خیس میشدم گفتم بله دارم میرم.

گفت پس میخواید سوار ماشین من بشید و من شما رو تا دم ماشین تون برسونم که ماشینمو بذارم جای ماشین شما.

گفتم خیلی ممنون و با دست اشاره کردم که ماشینم دو سه متر اونور تره...

تشکر کرد و منتظر شد تا من از پارک خارج بشم.....من رفتم و ایشون ماشینشو پارک کرد جای ماشین من.

کل داستان همین بود..ولی پیشنهادش برام جالب بود ....

جنگلِ آرامش

احسانِ درونم میگه یه دو سه ماه برم تو این کلبه جنگلی از دست هر چی ترافیک و دود و دم و پروژه و دانشجو و مقاله و کوفت و زهرماره راحت شم!
یه شومینه جنگلی و یه تفنگ دولول و یه تخت و یه لحاف و تشک پشمی؛ کلا میرفتم به خواب زمستونی! نمیدونید خواب تو این شرایط چه فازی میده؟ راستی چای جنگلی رو داشت یادم میرفت!

بعد نصف شب دو تا خرس میومدن منو میخوردن از دست همه و قیمتا و دلار و سکه و ....راحت میشدم..والّا....(البته شاید من خرسا رو میخوردم:)  کجایی پس الکساندرا؟ پس کی میای دنبالم؟؟؟)



بماچه

بیایید از این پس وقتی به هم میرسیم به جای زهر مار عسل به کام هم بریزیم ...

 وقتی به هم میرسیم به جای اینکه بگوییم : 

" چقدر پیر شده ای "بگوییم " دلم برایت تنگ شده بود "

" صورتت چروک برداشته" بگوییم " از با تو بودن لذت میبرم "

" چاق شده ای "بگوییم " تو دوست خوبی هستی " 

" لاغر و ضعیف شده ای "بگوییم " دوست دارم تو را بیشتر ببینم "

همه ما از گرفتن انرژی منفی بیزاریم، پس اگر انتظار دریافت انرژی مثبت داریم باید همان نیرو را بدهیم تا همان را پس بگیریم.

به ما چه که فلانی چرا بچه دار نمیشود. 

به ما چه که چرا فلانی ده سال است که مبلمان خانه اش را عوض نکرده.

به ما چه که فلانی چرا هنوز همان ماشین را دارد.

به ما چه که فلانی از همسرش جدا شده.

هر کسی حتی خود ما در زندگی خط قرمزهایی داریم که دوست نداریم کسی از آنها رد شود. پس از خط قرمزهای دیگران رد نشویم.

برقراری ارتباط موثر، فقط گفتن حرفهای خوب نیست. نگفتن حرفهای بد هم هست.

@bakelasbashim


 در ادامه این متن زیبا از کانال موقر و وزینِ با کلاس باشیم جسارتا نظر شخصی بنده اینه:

بیایید بجای همه سوالات فوق؛ وقتی از ما سئوالی میپرسند بگوییم: بتوچه!

و اگر خودمان از دیگران سوال پرسیدیم، به خودمان بگوییم: بما چه!

اگر به ذهنمان رسید که ممکن است دیگران در مورد ما سوال بپرسند هم بگوییم: خب به اونا چه! 

اینطوری بهتر نیست؟:)

کتانژانت آلفا روی کیسی

چند سال پیش یه دانشجو داشتم تو دانشگاه آزاد.....

دیروز دوباره به بهونه اینکه دقیقا این دو تا دیود وظیفه شون چیه و تو مدار چه غلطی میکنن سر وکله اش پیدا شده!

جدیدا منو استاد جوووونم هم خطاب میکنه:) 

یه عکس هم تو تلگرام با یه وانت قرمز انداخته یعنی که یعنی ..مثلا من شاسی بلند سوار میشم! آخه وانت قرمزم عکس گرفتن داره هم ولایتی؟

الان دیگه حدود 33-34 سالش شده ....ولی نمیدونم چرا گیر داده به من؟....البته هر از چند گاهی سر و کله اش پیدا میشه

این دفعه خیلی سر سنگین جوابشو دادم تا حساب کار بیاد دستش

یادمه یه بار پررو پررو اومد نشست تو ماشینم و کلی آسمون به ریسمون بافت...

چند وقت پیشم اگر خاطرتون باشه پرسیده بود چرا  کتانژانت آلفا روی کیسی بزرگتر مساوی زیتا میشه؟ 

اوایل تحویلش میگرفتم ولی دیگه خیلی بهش رو دادم...

زندگی من کاروانسرا نیست که هر وقت خواست پابرهنه بپره وسطش!

واما چند سئوال از خوانندگان عزیز:

1- واقعا اون دو تا دیود تو اون مدار چه غلطی میکنن؟

2- دانشجوی من میل بود یا فیمیل؟

3- واقعا کتانژانت آلفا روی کیسی بزرگتر مساوی زیتا هست یا نه؟

4- چرا گفتم زندگی من کاروانسرا نیست؟


راستی یادتان هست یه دانشجوی بوکسور هم داشتم...

گفته بودم که 6 واحد انداختمش..تو همین پست

با اجازتون مشروت؟ مشروط؟ شد!!!

از بقیه دانشجوها پرسیدم نقش من در مشروطی ایشون چی بوده؟ هم بالاتفاق گفتند دقیقا به اندازه 6 واحد!

واما چند سئوال از خوانندگان عزیز:

5-لازمه وژدان درد داشته باشم یا خیالم آسوده باشه؟

7- کاری خوبی کردم 6 واحد انداختمش؟

8- بنظرتون ممکنه با دستکش های بوکسش بیاد سر راهم قرار بگیره و ماساژم بده؟؟!!


چشمانِ خمارت

منو تنهاییِ من سویی، تو و خواهان زیادت سوی دگر

منو چشمانِ نزار سویی، تو و چشمانِ خمار سوی دگر

منو سرمای وجودم سویی، تو و انجینِ بخارت سویِ دگر

منو گردنِ شکسته سویی، تو و هیدرولیکِ سکّان سویِ دگر

منِ گم گشته و ناپیدا سویی، تو و کنترل کروزت سویِ دگر

منِ غرقِ در یمِ قسط سویی، تو و شاسیِ بلندت بسانِ شهلا سویِ دگر

من و فرجام بدِ عشقِ رخت سویی، تو و عاشقانِ سهل و آسان سویِ دگر


 

چیه؟ آدم نمیتونه برای عشقش شعر بگه؟ عژب دوره زمونه ای شده ها!

اصلا چه اشکالی داره همه عاشقِ یارپریچهرهِ‌ی صافکاری نقاشی شده‌ی باریک ماریکِ هیپوفیزید اَند لیزر اَند اُپتیکال کَستومایزد اَند پروتزیشنال باشن ولی من عاشق آهن پاره ای به اسم تویوتا اف جی کروز مدل 2018؟ نه میخوام ببینم اشکالی داره؟!!! (دستامو ول کن عامو...)

من که فقط یه میلیارد ناقابل کم دارم این ماشینو بخرم و عملا نمیتونم...لااقل براش شعر میگم....اینم نگم؟

اگر انتقاداتتون به وزن و قافیه شعر من زیاده لازم به ذکره  همینم کلی زور زدم از خودم شعر در وکردم...بنده آخرین شعری که سرودم مال 15 سال پیشه:)...هیچ ادعایی هم نداشته و ندارم.....بجاش میتونید از شعر زیر استفاده کنید:


نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم...دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم

تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم...گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم

همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب...اشتباه از نگه کاه به گاهش کردم

دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر...غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم

دور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافت...گرچه زندانی شبهای سیاهش کردم

حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه...وآنقدر سوختم از غم که تباهش کردم

مهربان گشت مه من به سرودی “گلچین”...تا نثار قدم این مهر گیاهش کردم

احمد گلچین معانی

من و اَلِکس...


سمت چپیه منم؛ 

سمت راستیه بانو اَلِکس(الکساندرا)؛

 وسطی هم تک پسرمونه به اسمِ دَنیِل!

رویاپرداز و هپروت‌مکانِ خلدآشیان هم خودتونید! والّا! :)))

فریب زندگی اسلایسی را نخوریم!

یک نفر عکسی از پاهای تُپل نوزادی را در توئیتر به اشتراک گذاشته و زیرش نوشته: اگر می‌خواهید گاز بگیرید برید ته صف!

صدها نفر برای این پاهای بامزه غش و ضعف رفته‌اند. چند نفر نوشته‌اند همین فردا میرم «شوور»! می‌کنم، دو_سه نفر نوشته‌اند اصلاً من به عشق همین پاها میخوام بچه‌دار شم و...


مردی روی نوک کوهی ایستاده و دست‌هایش را باز کرده و نوشته: زندگی یعنی فتح قله‌ها!


زنی در اینستاگرام عکسی از قرمه‌سبزی که پخته منتشر کرده و نوشته: هرکی هرچی دلش میخواد بگه. من عاشق اینم که برای همسرم قرمه‌سبزی بپزم، اونم بیاد بشینه موهامو ببافه. 

دهها نفر نوشته‌اند: آره خوشبختی یعنی همین! خوشبختید شما... حسودیم شد... خوش به حال جفت‌تون... دلم برای خودم سوخت و ...


مردی عکسی از سوئیچ ماشینی که خریده را منتشر کرده و نوشته «بالاخره خریدمش». جماعتی لایک کرده‌اند که خوش به حالت و مبارکه و...


اینها همه بُرش‌هایی از زندگی هستند نه تمام آن. زندگی اسلایسی! آن بخش از زندگی که دست‌چین می‌کنیم و به‌واسطه‌ی شبکه‌های مجازی به دیگران اجازه می‌دهیم آن را ببینید و بسیاری بر اساس همین «اسلایس» ما را قضاوت می‌کنند.

بسیاری از آنها که برای آن پاهای تپل دوست‌داشتنی غش و ضعف می‌روند اگر همان کودک را به آنها بدهید که ساعت سه نصفه شب بیدار می‌شود، زار می‌زند، نمی‌خوابد، پوشکش نیاز به تعویض دارد، شیر می‌خواهد، خواب را از آدم می‌گیرد و... بعید است هنوز فقط به خاطر گاز گرفتن پاهایش به او وفادار بمانند و کماکان بچه بخواهند. کودک فقط گاز گرفتن نمی‌خواهد، احساس مسئولیت و مراقبت دائمی هم می‌خواهد. می‌توانید؟


این تصور که زندگی مشترک فقط آن لحظه است که بوی خوش قرمه‌سبزی در فضای خانه می‌پیچد یا مرد می‌نشیند به بافتن گیسوی زن، یک فانتزی زیباست اما وقتی عملی نمی‌شود بسیاری از همسران احساس ناکامی می‌کنند که پس چرا زن من قرمه‌سبزی نمی‌پزد؟ یا چون همسرم موهام رو نمی‌بافه پس دوستم نداره!


مردی که خسته از جدال در یک زندگی بی‌رحمانه به خانه می‌آید و هنوز ذهنش درگیر پرخاش رئیس و ضرر و زیان ناشی از معامله و ترافیک کُشنده و بی‌ثباتی بازار و ... است دل و دماغی برایش نمی‌ماند که شب‌هنگام وقتی می‌رسد بنشیند به بافتن گیسو!


البته که اگر این کار را بکند عجب مرد نیکویی است اما اگر هم حال و حوصله‌اش را نداشته‌ باشد دلیل بر فقدان عشق و دوست نداشتن همسر نیست. آن یک عکس که دیده‌اید هم نشان خوشبختی تمام‌وقت آن زوج نیست. فقط یک بُرش دست‌چین‌شده از یک زندگی است. یک اسلایس!


فتح قله‌ها لذت‌بخش است اما قبل از آنکه کسی روی نوک‌ کوهی فاتحانه عکس یادگاری بگیرد، باید رنج بالا رفتن از آن را به جان بخرد. عرق‌ ریختن، زمین‌ خوردن، تحمل سرما و گرما، تاول زدن پا و... آن عکس فقط یک بُرش است. فقط یک اسلایس لذتبخش!


مردی که عکسی از سوئیچ ماشینش را به اشتراک گذاشته هم دشواری خریدن آن را که علنی نکرده. غبطه‌ خوردن به آن لحظه گرچه واکنشی طبیعی است اما شاید اگر رنج رسیدن به این موفقیت را می‌دانستیم هرگز غبطه نمی‌خوردیم. این تنها یک بُرش از زندگی مرد است. یک اسلایس، نه تمام آن.


خلایق حق دارند هر اسلایسی از زندگی‌شان که دوست‌ دارند را به نمایش بگذارند اما ما حق نداریم آن یک اسلایس را «تمام» زندگی‌شان فرض کنیم، دست به مقایسه‌اش با زندگی خودمان بزنیم و احساس ناکامی کنیم. 


زندگی اسلایسی می‌تواند آفت آرامش‌مان باشد اگر باور نکنیم که بسیاری از عکس‌هایی که می‌بینیم و حرف‌هایی که می‌شنویم تنها بُرش‌هایی گزینش‌شده‌اند، نه تمام آن!




👤 #احسان_محمدی

@bakelasbashim

سوزن نخ کن!

جدیدا هم صحبت خوبی برای راننده تاکسیا شدم! از کرایه ها شروع میکنم، بعد به قیمت باتری و سرپلوس و سگ دست و شغال دست میرسم! همشم که گرون شده! به این آخریه گفتم هر چقدر نگران تاکسی ات هستی، نگران روح و روان و اعصابتم باش! خیلی خوشش اومد! خیال کرد من خیلی ادم حسابیم! 

پیرمردهای تو مترو هم راحت با من هم صحبت میشن!

امروز دو سه خط مترو سوار شدم نزدیک 50 هزارتومن جنس خریدم! چه چیزای بدرد بخوری میارن تو مترو! جدیدا خانوما هم میان قسمت مردونه جنس میفروشن! ندیده بودم! فروششون بیشتره!

آقا سوزن نخ کن!! تو مترو سوزن نخ کن میفروشن، آقایون همه دو تا سه تا سوزن نخ کن میخریدن! من موندم آخه سوزن نخ کن رو آقایون میخوان چیکار؟!!!!



کلاسمو کنسل کردم....به دانشجوهام گفتم اگر میتونید جایگزین روز کنسل شده، فلان روز بیایید؛ همه مخالفت کردن جز یکی دو تا دانشجو، پیام این یکی خیلی به دلم نشست:

سلام العلیکم استاد، ..... هستم از شاگردان شما در همه مراحل زندگی ، استاد عزیز شما هرچی بفرمایید همونه حرف حرفه شماست بفرمایید جمعه بیا ، من میام

یه چند تا دیگه دانشجو این شکلی داشتم اول قیام میکردم، بعد خروج میکردم! یار صدّیق به اینا میگن! دانشجویی را اینا معنا میبخشن! بقیه اش صوصول بازیه!:))



شیطان درونم چند وقتیه داره مخ منو میزنه که یه فرصت مطالعاتی بگیرم، از این بهشت برین و دارالخلد و ام القرای اسلامی رهسپار بلاد کفر بشم و یک فرصت مطالعاتی اونجا بگیرم، خدا رو چه دیدی؟ شاید همون آلمان قسمتمون شد! البته چهارتامشکل عمده وجود داره! یکی اینکه من آلمانی بلد نیستم! دوم اینکه اونجا قطعا آلمانی زیاده! سوم اینکه دستشویی شون فرنگیه! چهارم اینکه میترسم برم بانوی ژرمنی رو پیدا کنم ولی کبری 11 بیفته دنبالم!! نظر مثبتتون چیه؟ برم فرصت مطالعاتی یا بیخیالش شم؟ (خدائیش درست راهنمایی کنید من بدبخت نشم! سرنوشت منو دارید با مداد تدبیرتون رقم میزنیدا، برای سحر دختر خواهرتون نقاشی نمی کشید که!)

شوالیه ها

چه جلسه زشتی!

چه آدمای زشتی!

چقدر ظرفیت یه آدم میتونه کم باشه!

چقدر کینه های شتری زشته! 

امروز عصر تو یه جلسه کاری، دو نفر از اعضای جلسه که از خیلی وقت پیش، از هم دل خوشی نداشتند ولی در ظاهر با هم همکار و رفیق بودند، حسابی از خجالت هم دراومدند!!  این دو کودک پرسنّ و سال، هر چند مودب و با نزاکت روی صندلی شون نشسته بودند، ولی سر یک موضوع  بی ارزش علمی؛ به گمان من، کت و شلوارشون رو از تن درآوردند(نگران نباشید لخت نشدند! من چون نمیدونم کِی باید وارد صنعت استعاره بشم، یهویی و ناشیانه رفتم تو استعاره!!)، و بسان دو شوالیه(که من اسمشونو میذارم شوالیه های Q و N)، کلاه‌خود و زره‌ بر تن، با شمیشرهاشون دوئل سرنوشت سازی کردند! داشته ها و نداشته های علمی شونو به رخ هم کشیدند، به  طوری که شوالیه Q به شوالیه N می گفت تو باید سر کلاس من بشینی و یاد بگیری! در ادامه کار و لاجرم، شوالیه Q شمشیرشو در قلب شوالیه N فرو برد و قیافه قهرمانانه ای بخود گرفت!!! ما هم لاجرم! تماشا میکردیم! 

ولی من از هر دو شوالیه حالم بهم خورد! چقدر روح کوچکی داشتند! سر مسائل پوچ و هیچ، اصرار داشتند حقارت روحی خودشونو نشون بدن! یه ضرب المثل لوکوزامبورگی میگه: درخت هر چی پربارتر، افتاده تر!

من حداقل برای شوالیه Q احترام زیادی قائل بودم و فکر میکردم خیلی شخصیتش بالاست، ولی امروز از چشمم افتاد و  بنظرم شوالیه Q خودکشی کرد! دیگه جایگاهی نداره پیش من! شوالیه N هم قبلا اجر و قربی نداشت! تازه شوالیه Q هنوز دکتراشو هم نگرفته اینقدر شارت و شورت میکنه برای شوالیه N! 

بگذریم..


اینا رو گفتم تلنگری باشه برای خودم!  که شمشرمو سریعتر و بیشتر در قلب شوالیه های حریف فرو کنم!!!(نه بابا شوخی کردم!)

بهتره بیشتر رو خودم کار کنم که مثل شوالیه های امروز، کوچکی روح خودم رو در معرض نمایش دیگران نذارم! 

چقدر زشته غرور و خود برتر بینی!!

ولی عجب هیجانی داشت!







۱ ۲ ۳ . . . ۳۹ ۴۰ ۴۱
* آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
* تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
* میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
* بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
* یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
Designed By Erfan Powered by Bayan