نوشته های خیس من

ساحل آرامش لحظه هام

خانوم طوطی..

  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶
  • ۰۸:۳۰

دانشگاهمون دو تا خانوم طوطی داره به رنگ سبز مغز پسته ای..خیلی مامان!

از زمانی که کلاس پردازش تصویر میرفتم اونا رو بخاطر میارم که پشت پنجره کلاس میومدن و منو دید میزدن!....هنوزم هستن

همینجوری هم ولن تو دانشگاه!

امروز که میومدم آزمایشگاه یکیشون داشت روی درخت در دستگاه همایون آواز میخوند.....

همینا فعلا..


اصالت بهتـر است یا تربیت خانوادگی ؟

  • يكشنبه ۲۶ آذر ۹۶
  • ۰۴:۴۶

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.

گروه سُنّی!

  • جمعه ۲۴ آذر ۹۶
  • ۱۲:۰۶

یه پیِس خیلی خیلی مهم از کتاب پر رمز و راز زندگی من(داش احسان رو عرض میکنم..معرف حضورتون که هست یا هستم)، دروان نوجوانی بنده هست و در اون دروان سالهایی است که من با "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" آشنا شدم و از ثمرات اون کانون بهره مند شدم...هر چند آثارش کم و بیش در زندگیم مشاهده میشه و هر از گاهی من رو یاد اون باغ سرسبز میندازه

کاری نداریم موسس این کانون کی بود، الان در چه وضعیتیه و کارکردش به چه میزان موثر بود؟

ولی در اون دوران من واقعا خلا فکری و ذهنی و خلاقیت و آموزش رو برای خودم با کانون پر کردم..(ادامه مطلب رو تحویل بگیرید.)....

  • ادامه مطلب
  • شرح حال برجانه....

    • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶
    • ۱۳:۳۳

    احسان هستم..

    از اعماق تنگ ولی روشن یک آزمایشگاه تحقیقاتی با شما سخن میگویم..
    بر سنگفرش مقاله ای علمی و سیزده صفحه ای، پیشانیِ اندیشه میسایم..
    و هر از گاهی نبشته ای بر تارک دفترچه ام مینوازم
    تا باشد دکتر ام اچ کا، استاذ راهبر من، از من خشنود گردد
    و من در هنگامه برجِ قمر در عقرب، شرح حالِ برجانه(ماهانه) داد سخن کنم.....
    (چیه؟ دانشجوی مفلس و تو آمپاس ندیدید؟)

    دهقان فراموش نشدنی..

    • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶
    • ۲۱:۳۲

    دهقان فداکار ؛

    در 16 آبان 40 که از او به عنوان یک قهرمان فداکار یاد شد و فانوس معروفش در 11 آذر 96 خاموش شد...


    روحش شاد...


    پای منو به مسجد بازنکن....

    • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶
    • ۲۰:۰۱

    بعد مدتها بری مسجد ، سرویس بهداشتی هم شیک و مجلسی

    ولی یهو وقتی که کار از کار گذشته تازه بفهمی به شیر آب، شلنگ  وصل نیست!

    شما باشی چکار میکنی؟

    خدا رو شکر باز میشد با مشت آب پر کرد!

    بیخیال میزآقای کوتوله

    • پنجشنبه ۹ آذر ۹۶
    • ۰۱:۱۴

    پست قبلیم رو بعضی از دوستان تصور کردند با لحن عصبانی نوشتم

    ولی اینطور نبود

    بیشتر حالت درددل داشت...

    بامید خدا شنبه ضمن اینکه از خیر اون اتاق خواهم گذشت میرم تو یه اتاق معمولی و البته خالی میشینم

    آقای کوتوله هم قدشون کوتاه نبود بلکه قد فکرشون کوتاه بود

    در هر صورت اینا طبیعیه...من بهتره به کارم فکر کنم

    بقول دو پست قبلم هم: مرنج و مرنجان.....

    میز آقای کوتوله...

    • چهارشنبه ۸ آذر ۹۶
    • ۲۱:۳۴

    آدم کوتوله و بچه مغزی که چسبیدی به اتاقت و حاضر نیستی پس از اتمام مسئولیتت از اتاقت و تجهیزاتش بگذری و بمن که یکماهه به عنوان جایگزینت معرفی شدم تحویل بدی، با این بچه بازیات داری نشون میدی که اصلا مدیر حرفه ای نبودی

    باشه بازم صبر میکنم تا با این بچبازیا یکم روح کوچکت رو التیام بدی

    قبلا میگفتن برخی مدیرا میزشون به جونشون بسته است باور نمیکردم، ولی امروز به چشم خودم دیدم.

    میزتم مال خودت کوتوله...امیدوارم تو یه متر و نیم قبرت هم بتونی بکشونی با خودت ببری میزتو....

    دانشجوی ایرانی در یوگسلاوی

    • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
    • ۰۸:۲۳

    خاطره واقعی یک دانشجوی ایرانی تحصیل کرده در یوگسلاوی در دهه 70 میلادی

    ‌در یوگسلاوی رسم بود که دانشجویان خارجی پس از فراغت از تحصیل به دیدار رهبر یوگسلاوی برده می شدند و ایشان برایشان سخنرانی می کرد.

    مطابق همین رسم ما را هم به دیدار تیتو بردند و ایشان ضمن سخنرانی خاطره ای از دوران انقلاب در یوگسلاوی و پیروزی آن تعریف نمود. 

    تیتو گفت: چندسال پس از پیروزی انقلاب و استقرار دولت از کا گ ب اطلاع دادند که در کابینه شما یک جاسوس سیا وجود دارد .وی را شناسایی و دستگیر کنید.

    تیتو می گوید: تمام تلفن ها و مکاتبات و رفتار افراد کابینه را تحت کنترل قرار دادیم و پس از مدتی مایوس شدیم هیچ نشانی از جاسوس پیدا نکردیم.

    پس از مدتی جستجو، نا امیدانه و عاجزانه درخواست  شناسایی و معرفی جاسوس در کابینه را از روسیه  نمودیم.

    از  "ک گ ب" به ما اطلاع دادند "معاون اول تو در کابینه #جاسوس_سیا است."

    تیتو از این خبر متحیر می شود و پس از اتمام یکی از جلسات کابینه از وی می خواهد بماند.

    تیتو می گوید:

    در یک جلسه دو نفری اسلحه را روی شقیقه معاون اول گذاشتم و از وی سوال کردم آیا تو جاسوس سیا هستی!؟

    او که متوجه شد قضیه لو رفته است به جاسوسی خود اعتراف نمود.

    تیتو از او سوال می کند از چه وقت  با سیا  همکاری می کنی؟

    پاسخ : از زمان دانشجویی قبل ازپیروزی انقلاب در زمان جنگهای چریکی!

    س: در این مدت با تمام کنترل های امنیتی، هیچ ارتباطی با سیا، از تو کشف نشد!؟

    ج : الان هیچ ارتباطی با سیا ندارم.

    س: چگونه عضوی هستی که ارتباط نداری؟

    ج: سیا مسئولیتی به من واگذار کرده که وظیفه ام را انجام می دهم!

    س: مسئولیت تو چیست؟

    ج: به من ماموریت داده شده تا  "در سپردن پست ها به افراد غیر متخصص اقدام کنم " و تا کنون هم این گونه عمل کرده ام!

    تیتو می گوید: نگاهی کردم به افراد کابینه و مدیران ارشد دیدم همین طور است!!! هیچ کس سر جای خودش نیست !

    مثلا طرف دکترای کشاورزی دارد ولی وزیر نیرو است و یا دیگری برق خوانده اما وزیر مسکن است!

    معاون تیتو می گوید:

     تحلیل سیا این بود که با این روش، انقلاب بدون کودتا و حمله خارجی از درون متلاشی می شود!!!

    یه همساده داریم.....

    • چهارشنبه ۱ آذر ۹۶
    • ۲۱:۴۴

    یه همسایه داریم در کنوانسیون هیئت مدیره برج خراب شده مون عضوه....

    عشقش اینه که اسم واحدهای بدهکار رو در طی یک اعلامیه بچسبونه به سینه آسانسور!!
    ما برای اینکه اسممون نره تو اعلامیه سینه آسانسور معمولا شارژمون  رو همون اول کار و خام خام میریزم تو حسابش
    ولی بعضی واحدها شاکین....که حالا چند روز عقب جلو شده آیا درسته شماره واحد ما رو اعلامیه کنی سینه آسانسور؟

    حقیقتش منم با این همسایگان معترض موافقم....یکی دو بار هم به این همسایه کنوانسیون متذکر شدم که بابا آبرروریزی نکن....این راهش نیست ولی تو کتش نمیره
    معمولا به دلیل اینکه مشغله ام زیاده زیاد به کارای برجمون کاری ندارم...ولی آیا بنظر شما در ماه 11 ام از سال 2017، آیا این شیوه ها صحیحه؟

    ♫♫♫♫♫♫

    • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶
    • ۱۷:۵۵

    بعضی وقتها اونجوری که میخوای پیش نمیره

    بعضی وقتها احساس میکنی داری دور خودت میچرخی و هر چی تلاش میکنی بجای اینکه بالا بری، میری پایین! درست مثل این!

    بعضی وقتها حسابی از دست خودت شاکی میشی

    اینطور موقع ها من خودمو فلک میکنم! نه اینکه مثلا با دسته بیل بیفتم به جون خودم! ولی حسابی خودمو مجازات میکنم، مجازات میکنم که آروم بشم، یعنی درواقع بدست حاکم وجدان، نفس پلیدم رو مجازات میکنم! 

    گوربابای علم روانشناسی...من همینم داداش(یا بعضا آبجی!)

    خلاصه زندگی همینه داداش(یا بعضا آبجی!)

    این شعری که داش خشی(خشایار اعتمادی) خونده رو دوست میدارم بعضی وقتها:  ♫♫♫♫♫♫

    یه وقت هایی یه جاهایی آدم از زندگیش سیره

    می خواد از غصه ها دور شه ولی پاهاش به زنجیره


    یه وقت هایی آدم یک جا دلش می گیره از دنیا

    فریب پشت هر لبخند دروغ مهربونی ها


    یه وقت هایی یه جاهایی آدم از زندگیش سیره

    می خواد از غصه هاش دور شه ولی پاهاش به زنجیره


    کسی محرم نبود با من نه هم غصه نه یک همدم

    همه زخم زبوناشون یه دردی شد روی دردم


    دیگه از آدما خستم دیگه نایه شکستن نیست

    دیگه لای کار بیهوده از کسی هم غصه با من نیست


    به هر ک اعتمادم و سپردم دشمنی دیدم

    که حتی از من و سایم مثل بیگانه ترسیدم



    فالوده سیب...

    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶
    • ۲۰:۱۰

    امروز عصر جاتون خالی یه خوابی زدم به بدن، گمونم تا وسطای ملکوت بود نمیدونم شایدم هپروت! رفتم و برگشتم..

    خیلی فاز داد(به قول امروزیا) اصلا انگار هر چی خستگی این چند وقته خودشو چپونده بود تو اعماق وجودم از تن خارج شد...

    خدایا چقدر ارامش و استراحت برای  بدن لازمه

    خسته شده بودم از بس هی پتکوپ پتکوپ پتکوپ........! خلاصه خیلی وقت بود به چنین آرامشی نیاز داشتم

    به این نتیجه رسیدم خواب برای من خیلی مفیده..حداقل بقیه از شرم خلاص میشن برای چند ساعتی..

    بعد از خواب هم یه فالوده سیب خوردم اونم جاتون خالی..سیب کلا ارامش میده به آدم! البته آدم ....ما که ادم نیستیم بلکه فرشته ایم!

    اقایون و خانوما سیب رو رنده کنید یکم گلاب هم بهش بزنید با قاشق بخورید این میشه فالوده سیب! نرید گاز بزنید این روزا بی کلاسی محسوب میشه خخخخخخخخخ

    گمونم یه چند وقتیه داره رسم وبلاگ و وبلاگ نویسی ور میفته البته تصور غلط من شاید باشه....ملٍّت بدجوری تو این کانال ها و قنات های فضای مجازی گیر افتادن.....با چشم خودم دیدم چند نفر میرن دستشویی گوشیا روهم میبرن که اونجا هم بیکار نباشن و کانالا رو چک کنن!

    گمونم از اون دو تا ملک که کارای خوب و بد رو مینویسه و میگن تو شونه ها یا رو شونه های ادم میشینین این گوشی نزدیک تر باشه!

    حقیقتش من منتظر روزیم این وبلاگ نویسی وربیفته اون وخ خودم راحت بشینیم حرفای دلمو اینجا بریزم رو داریه!