نوشته های احسان

بگذار و بگذر

نوشته های احسان

بگذار و بگذر

سلام به دی ماه...ماه محبوب من...

چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۹، ۰۱:۱۷ ب.ظ

خوش حال شدید من یه هفته نبودم؟ اصلا معلوم بود؟ معلوم باشه یا نباشه اول از دست خودم و بعد از دست همتون، بعد از دست بیان ناراحت بودم!.....یه عکس با حجم زیاد هم گذاشتم که دقّ دلیم در بیاد!:)...الان کامل دراومده:) اون مخاطبایی هم که میان مفتی مفتی پست های زیر خاکی میخونن و لبخند میزنن و میرن هم حالشون جا اومد؟:) البته حالا مگر چقدر وبلاگ من مهم بود؟ کسی که اینجا رو نمیخونه خدا رو شکر...اتفاقا من گذاشتم یکم اینجا خلوت شه تا حرفهای خودمونی تر و مهمتری رو بزنم!....بذار یه عده برن و ما رو با وبلاگ بیان آنسکیور یا ناامن تنها بذارن...الان حسابی اینجا جو عرفانی شده....خودمم و خودممو و یه چند تا کاربر وفادار به بیان.....یه دودایی میاد و میره!! چند تا پرتو نور می بینم..گمونم کار خورشید خانمه....خلاصه یه داستانی داریم اینجا.تو این چند روز ویرگول برام ایمیل فرستاد که برگرد به ویرگول، ولی من وسوسه نشدم....من همینطور ادامه میدم..برای اینکه باز مفتی مفتی نیایید بخونید و با یه لایک و خدایی نکرده زبونم لال دیسلایک، بدون نظر برید هم گزینه لایک رو برداشتم..نظراتم خصوصی میکنم(البته هوز تصمیمم قطعی نشده)...اصن یه وضعی...بنظر شما به ما که تو این اوضاع اسفناک وبلاگ نویسی بازم داریم مینویسیم نباید یه پولی بدن؟ حالا پولم ندادن ولی خب قدر ما رو بیشتر بدونن....اصلا قدرمونوم ندونستن اشکالی نداره اینا جیب مارو نزنن قدر دونستن پیشکش! کاش همون خانم حلیمه سلیمی یه فیلیپینی بزنه به آقای مهندس قدیری تا دیگه اینقدر وعده سر خرمن به ما کاربرا نده!  راستی بهتون گفته بودم چند وقت پیش یه خانمه از پشت کوبوند به سپر اسب سفیدم؟!!! واقعا هر چی در مورد رانندگی خانمها تعریف کردم پس میگیرم! هر چند تصادف اتفاق میافته و نمیشه به کسی خورده گرفت ولی از اینکه سپر اسب سفیدم یکم زیرش شکست و دردش گرفت دل منم به درد اومد! البته شکستگی  به گونه ایه که اصلا معلوم نبست ولی خب از دست خانمه دلخور شدم..هر چند با رافت اسلامی و گذشتی که بایسته و شایسته احسان هاست، من خیلی سریع بعد از اینکه پیاده شده بودم ببینم چی شده، دوباره نشستم پشت فرمون و فقط به جمله " خانم یکم آرومتر رانندگی کن" بسنده کردم..حالا هر کی بود بعد کلی شلم شوربا....بگذریم..مگر ما هر کی هستیم؟ دیگه مشغول کلاس و مقاله ام..همین الانم یه ارائه مجازی دارم.....شما چی؟ شما کجای مملکتو مثل من دارید خراب می کنید؟::))

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۹/۱۰/۰۳

نظرات  (۱۱)

۰۳ دی ۹۹ ، ۱۶:۱۱ فاطمه حسینی

ما وبلاگ نویسا اصلا خیلی مظلومیم گناه داریم :)

:)) ما جایی از مملکتو خراب نمیکنیم امتحانات ترم داره مارو خراب میکنه 

پاسخ:
واقعا...خیلی هم گناه داریم:)
امتحان ترم  میدید؟ مجازی؟ خوش بگذره:)
عکس این دختراتون(گلدوناتونو) کی میذارید؟راستی یه گل دیفن باخیا دارم خیلی بزرگ شده  و برگاشم زیاد شده..نمیدونم چکارش کنم..شما میدونید؟
۰۳ دی ۹۹ ، ۱۶:۵۷ فاطمه حسینی

نمیدونم باید چیکارش کرد 

ولی شما برگا به اون قشنگیو کم نکنین عوضش گلدونشو بزرگتر کنین :) 

😂نمیدونم یکی یکی میزارم

:) متاسفانهههه

پاسخ:
اخه برگاش مزاحمه
اینجور هی بزرگ شه و من هی گلدون بخرم که نمیشه:)
خوبه
۰۳ دی ۹۹ ، ۱۷:۱۸ فاطمه حسینی

😂اره خوب 

ولی گناه دارن😂

پاسخ:
کی؟ گلا؟ گلدون؟ جیب من؟ کدوم یکیش؟:)
۰۳ دی ۹۹ ، ۱۷:۲۰ سَیِّده ...

باز جای شکرش باقیه که یک روزنه ای از طریق نظرات باز گذاشتین... 

بله به ویرگول برگردین... ((:

پاسخ:
اونم میبندم:)
باشه:)
۰۳ دی ۹۹ ، ۱۷:۲۵ فاطمه حسینی

حالا که بحث جیب شد نظرم عوض شد بزن بره 😑 انقد که این گلدونا گرون شده

پاسخ:
نه کلا برگهای اضافه باید چیده شه..فقط باید روششو یاد بگیرم
راویان اخبار و طوطیان شیرین گفتار:) آورده اند که: روزی پیرمردی برای نوه اش کتابی گهربار و خطی به سوغات برد. نوه از دیدن آن کتاب بسیار خوشنود گشت و آن را در گوشه ای امن قرار داد. در نوبت ثانی، پدربزرگ هنگام دیدار نوه جریده ای در دست داشت و به او داد و گفت؛ اگر می خواهی آن را بردار. و به او تاکید کرد هنگام رفتن، جریده را خواهد برد. پسرک هم فرصت را غنیمت شمرد و مشغول مطالعه آن کاغذ ها گشت. پیرمرد از او پرسید: چرا آن زمان که آن کتاب نفیس را به تو اهدا کردم؛ آنچنان برای مطالعه اش حریص نبوده ای که برای خواندن این جریده هستی! و نوه پاسخ داد: از بابت کتاب خیال آسوده ای داشتم که همیشه در دسترسم خواهد بود و خواندنش را به تعویق انداختم؛ اما در مورد این نشریه نگران بودم نخوانده از دستم برود! ..................................... سلام و درود بر استاد احسان بزرگوار! البته که عدم حضور شما به چشممان آمد و صد البته که وبلاگ شما مهم است. غرض از تعریف داستان، بیان این مسأله بود که تا قبل از هفته ی پیش، پیرو سرک کشیدن به وبلاگ جنابتان، خیلی سریع و گذرا نوشته ها را می خواندم و خواندن آن زیرخاکی ها را به زمان بعد موکول می کردم:) اما در این هفته، در باب همان عکسی که آپلود نموده بودید؛ چه تفکر ها که نکردم!!!! (شاید دکتر احسان قصد رفتن به نیجریه را دارد!!! شاید هم به تازگی با باشگاه سلتیک قرارداد بسته است!!! نکند اسکاتلند را واسطه ای برای رسیدن به فرانکفورت می داند!!!! اما اسکاتلند کجا و آلمان کجا؟! حتی در پایان از جست و جوی معکوس در گوگل، خواستار کمک شدم که آ ن هم به نتیجه ی مطلوبی منجر نشد!!! ) مخلص کلام اینکه، هم اکنون با اطلاع از هدف شوم و شنیعتان بسی ضایع گشتم:/ دق دلیتون هم در اومد گویا! و همینطور حال ما، جا!! به هر حال که چه خوشتان بیاید و چه نیاید؛ بنده ی حقیر که خواننده ی قلمتان هستم:) و اصلا تازه شما را پیدا کردم:)) ............ در ضمن، به جهت بخشش و لطف و احسانتان، دست مریزاد و حقا که به قول شاعر: همت آن است کز آوازه ی "احسان" گذرد / هر که این بادیه را طی نکند حاتم نیست!
پاسخ:
وای چه خوب مینویسد..دقیقا هم دوبار پست من کامنت میذارید..مرسی..
چه داستان مرتبط و قشنگی..من درآوردیه یا واقعیه داستانتون؟
سلام و درود بر خواننده اهل قلم  برزگوار که من هنوز کاملا نشناختمشون!
بابت هندونه های شب یلدا که زیر بغلمون گذاشتید ممنون ولی من از جام در نمیام:)
چه خوب تحلیل کردید عکسه رو..یادم باشه از این عکسهای سرکاری زیاد بذارم:)
خدائیش باشگاه سلتیک رو از کجا درآوردید؟ بخاطر رنگش؟ آخه از این عکس چطور رسیدید؟ مگر طرفدار این باشگاه بوده باشید از قبل..یعنی شما یه خانم فوتبالی هستید؟ یادمه سنتون زیاد بود....خداکنه اشتباه کنم...یه خانم مسن که طرفدار باشگاه سلتیکه؟:)
چه جوری معکوس سرچ میکنید بمنم یاد بدید:خدا بمن رحم کنه!
به به چه شعرایی..حافظا:)
۰۴ دی ۹۹ ، ۰۸:۲۶ بهارنارنج :)

من یبار ماشین در حالت توقف بودا خورد به سمند جلویی یعنی صدا هم ندادا یهو یه خانم لولی:|واقعا لولی از ماشین پیاده شد چنان  داد دو بیداد و ادا درآورد دخترشم احتمالا که دست پروردع همون مادر بود شیشه کشیده بود پایین قاطی صدا مادرش یه چیزی می‌گفت

حالا من چیکار میکردم؟:|یه اپسیلونم ماشین تکون ندادم ارنجمو گذاشتم ذپایین شیشهذسرمو تکیه دادم به دستم و فقط سر تکون دادم، واقعا این حجم از بیشغوری غیرقابل درک بود تا اینکه یه پسر جوون از ماشینش پیاده شد که معلوم بود اونم از وحشی بازی همراهیاش تعجب کرده اومد گفت خانم حواست کجاست گفتم اقا ماشینشو نگاه کن اول بعد حرف بزن یک ساعته خیابون گذاشتید رو سرتون دیکه اقاهه ماشین چک کرد بزور اون خانمو نشوند توماشین رفتن:|

پاسخ:
میومدید پایین قفل فرمونو میکبوندید تو شیشه ماشین روبرویی...مثل یه دانشجوی من که یه خانم کاراته کا بود و دقیقا همین کار رو کرده بود:)
۰۴ دی ۹۹ ، ۰۹:۵۰ عرفان‌‌ ‌‌‌‌

چه خوب که تو این ماه محبوب دنیا اومدم :)

پاسخ:
ماه تولدتونو تبریک میگم..ماه خوبیه

طعنه می زنین استاد؟! " طعنه بر ما مزن ای دوست که خود معترفیم! " ............... اگر هم به جد می فرمائید که سپاسگزارم و قطعا شما از منظر لطفتون می نگرید.

من در آوردی که نیست؛ یادمه گوینده ی رادیو جوان تعریف می کرد. حالا در خاطرم نیست که نوشته ی خود نویسنده ی برنامه ی رادیویی بود یا نقل از نویسنده ی دیگر....

اختیار دارید دکتر! به نظاره نشستن انسان های تحصیل کرده ای به مثابه ی شما که به دور از شعار های فیگور روشن فکری (و در حقیقت روغن فکری) هنوز هم دیدگاه های امیدوارانه ای نسبت به مسائل، مستقیم و غیر مستقیم، مطرح می کنند؛ لذت بخش است. حقیقتا نقاط نظری در نوشته هایتان وجود دارد که مرا بر سر ذوق می آورد! از قبیل اینکه:

مانند عده ای از انتلکتوئل های بی بنیه، هی ، دم از رفتن از " این مملکت " نمی زنید.

در کنار فیلم های مطرح و تعریفی دنیا، سریال ها و تلویزیون ملی را نیز تماشا می کنید.

علاوه بر موسیقی های اقوام و جهان، به رادیو گفت و گو هم گوش می دهید:))

تلوبیون دارید:)((

اساتید و دانشجوهایتان را دوست دارید و با محبت از آنها یاد می کنید:)

به جای فعالیت های منفعل گونه!!! ی بیشتر آدم های به اصطلاح  تحصیل کرده (مانند انتقاد کردن صرف از فلان نهاد و بهمان ارگان و غیره و ذلک که بسیار هم بازار داغی دارد این روز ها!) سعی می کنید خودتان موثر باشید. (حتی با تحریک کردن وجدانتان)

و...

همه ی اینها نکات دلنشینیست که امید به زندگی را در امثال من تقویت می کند:)

البته که "تا حدی" فوتبالی هستم؛ اما خب نه تا آنجا که با دیدن رنگ پیرهن تیم های مختلف، به سرعت نامشان در ذهنم مجسم شود! سلتیک، نتیجه ی همکاری مغز کوچک زنگ زده ام و گوگل بود:)

به قول گفتنی چرا حرف در دهان بنده می گذارید؟! آن عدد دورقمی در آدرس ایمیلم، سال تولد حقیر است؛ آن هم به شمسی! هر چند در همان سال هم کمتر از چهارده روز زندگی کرده ام! آخر برادر من، آدم به کدام دهه هشتادی ای می گوید مسن! :)

جست و جوی معکوس؟ تصویری که می خواین جست و جو کنین (مثلا همون تصویر در وبتون) رو لمس کرده و نگه دارین؛ از میان گزینه های باز شده، " جست و جوی تصویر در گوگل " رو انتخاب کنین.

اگر هم عکسی خارج از فضای وب رو می خواین جست و جو کنین؛ گوگل رو باز کنین، بالای صفحه گزینه ی "image"  رو بزنین و از بین فایل ها، عکس مورد نظرتون رو پیدا کرده و آپلود کنین. (البته این یکی مخصوص کامپیوتر و لپ تاپه؛ نه موبایل. اگر هم با موبایل بشه من بلد نیستم!)

اوهوم! صائبا:)

پاسخ:
نه خدا نکنه طعنه کجا بود؟ به جد میفرماییم یعنی عرض میکنم:)
رادیو جوان هم گوش میکنید؟
من از وقتی که فاطمه صداقتی کنترات رادیو جوان رو برداشته دیگه کمتر رادیو جوان گوش میکنم...بس که من از این زن و اون ادا اطفاراش  متنفرم
ممنون ولی حسابی چوبکاری میفرمایید:
از این مملکت نمیرم چون اولا پولشو ندارم دوما مام میهن بدجوری منو اسیر خودش کرده سوما بنظرم باید اینجا رو بیشتر خراب کنیم:) یعنی درست کنیم حالا گذشته از شوخی
فیلمم می دیدم ولی خب قبلا بیشتر..ولی خب فکر کنم همه سریالای تلویوزیون رو یه جورایی ببینن حداقل پایتخت رو
رادیو گفت و گو هم گوش میکنم چون دیگه سنمون داره میره بالا..پیرمرد شدیم
هر جا دیدید کسی اخبار زیاد می بینه و گفت و گو براش جذابه بدونید سنش داره میره بالا...مثلا میرسه به 30 سال:) صرفا برای رد گم کنی:)
اساتیدو نه ولی دانشجوهامو دوست دارم:) ضمنا بعضی اساتید خانم هستن و مغذورم:)
اینو واقعا از کجای پست های من دراوردید که باید موثر باشیم؟ حودم هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم:)
...
خدا رو شکر
خانمها رو چه به فوتبال آخه..نکنه قرمز و آبی هم هستید؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا ما رو ببخش و بیامرز!
واقعا متولد 15 اسفند 79  هستید؟ نسبت به سنتون افکار بزرگی دارید...دهه هشتادی ها مسن فکری محسوب میشن:)
جسارتا اینو بلد بودم...گفتم شاید روش دیگه ای هست که ما پیرمردا بلد نیستیم!:)
ممنون...

آری، گوش می کردم. تا قبل از کرونا و قرنطینه و در ماشین. ........ جدأ؟!؟!؟! تصور من این بود که مشکل ازخودمه که از انرژی خانم صداقتی اوردوز می کنم!!! تازه با این وجود، حدود شش ماه متوالی در سال 96 ، هر روز صبح رو با ' انرژی بی نهایت ایشون، حرفهای تکراری، حرکات کششی (در ماشین:/ ) و گفت و گوشون با هیراد حاتمی' شروع می کردم! ........... یادش بخیر! استاد مهران دوستی و پیمان طالبی گوینده های محبوب من در رادیو جوان بودند که یکی به دیار باقی شتافت و دیگری به قاب تلویزیون! ............ با این توصیفات، بنده که از5 سال پیش تاکنون؛ بخش های خبری 14 ، 19 (خبر ورزشی شبکه سه) و 22 سیمای ملی ؛ 20 یا 23 در شبکه ی استانی خودمون ؛ و بخش های خبری دیگر (*منشوری و غیر قابل پخش) رو نگاه می کنم؛ پیر شدم؟! ...... البته هنوز به توفیق گوش کردن رادیو گفت و گو نائل نیومدم:) ................... رد گم کنی تون، عجیب بوی واقعیت میده استاد:) .............. عه؟ جالب شد! این معذوریت برای دانشجویان خانم، صدق نمی کنه یعنی؟! :) ................ گشتم بود؛ چشم بصیرت میخواد دیدنش! ............ من که سرخابی نیستم و اصلا به همین خاطر میگم "تا حدی" فوتبالی ام. اما کم نیستن خانم های غیرتمند و متعصب در این مسأله! لذا اینطور نفرمائید استاد؛ فمنیست ها، دور از جانتان، ترورتون می کننا! ............ حقیقتا متولد 15 اسفند 79 نیستم! 79 سال کبیسه بود.(شانزدهم) ........ بزرگوارید؛ به قول شاعر: "نظر پاک این چنین بیند / نازنین جمله، نازنین بیند"
پاسخ:
آخ آخ..استاد مهران دوستی..روحش شاد...کافه رادیوشو خیلی دوست داشتم..خدا رحمتش کنه
شما یادتون نمیاد اون اوایل که رادیو پیام اومده بود صدای داریوش کاردان هم شنیدنی بود...یادش بخیر
تو رادیو گفگتگو و رادیو اقتصاد برنامه های آقای راسخ شنیدنیه...به سن شما نمیخوره از اینا گوش کنید:)
خانمها دچار دگردیسی شدن دقیقا شبیه ما آقایون:)

سلام، وقتتون بخیر، یه مدت سر نزدم چون فکر میکردم از نظر گذاشتنم ناراحت میشید و دوست ندارید! 

آیا از نظر گذاشتن سین^_^ ناراضی هستید؟ 

اینطور دیگه مطمئنم سر بزنم یا نزنم:)

 

 

پاسخ:
سلام وقت شما هم بخیر..نه چرا باید ناراحت بشم؟
خیر
ممنون از پیامتون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">