نوشته های احسان

بگذار و بگذر

نوشته های احسان

بگذار و بگذر

نوشته های احسان

*/ سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشد. ( پائولو کوئیلو)
*/ آرامشی که اکنون دارم،مدیون انتظاری است که دیگر از کسی ندارم(سیلویا پلات)
*/ تا باد مخالف نباشد، بادبادک بالا نمی رود!
*/میخوای واسه هدفت تلاش کنی یا میخوای یه عمر حسرت بخوری؟؟!!
*/ بندبازها درست موقع سه قدم آخر می‌میرن. چون فکر می‌کنند دیگه رسیدن و اون سه قدم رو با غرور بر‌می‌دارن.
*/ یگانه صافکار دلهای تصادفی خداست...
*/بدی بزرگ شدن اینه که دیگه زخمامون با بوس کردن خوب نمیشه!
*/ ﻗﺪﺭﺕ ﮐﻠﻤﺎﺗﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﻻ ﺑﺒﺮ ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺭﺷﺪ ﮔﻠﻬﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻧﻪ ﺭﻋﺪ ﻭ ﺑﺮﻕ !
*/برای قایق های بی حرکت، موج ها تصمیم می گیرند..
*/به ما گفتن یک‌بار بیشتر زندگی نمی‌کنی، ما هم پاشدیم، جمع کردیم و رفتیم که زندگی کنیم، نگو همین پاشدن، جمع کردن و رفتن خودِ زندگی بود!
*/انسان مدام باید مشغول کار باشد. سازندگی کند، وگرنه از درون پوک می شود. و بیکاری بدتر از تنهایی است. آدم بیکار در جمع هم تنهاست ...

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۳۹ مطلب با موضوع «منابع مفید» ثبت شده است

مدتی هست شعرهای پروین اعتصامی بدجور منو به فکر فرو میبره، 

به این نتیجه رسیدم  درکنار تبدیلات دوبعدی و ماتریس و جبرخطی و تکنیک های مهندسی و  خلاصه کوفت و زهرمارهایی که بیشترین وقت رو ازم میگیره، کمی هم حافظ و سعدی و مولانا و ....بخونم،

 فیلم های معناگرا ببینم و خلاصه از ادبیات و هنر و فرهنگ برای خودم توشه ای بردارم....

دوربین عکاسیم  هم احتمالا تو این یکی دو هفته تعطیل از گاراژ خودش بیاد بیرون...تا ببینم چه پیش آید و چه حاصل افتد! این شعر از پروین اعتصامی منو درگیر خودش کرده:


به سر خاک پدر، دخترکی.....صورت و سینه بناخن میخست

که نه پیوند و نه مادر دارم.....کاش روحم به پدر می‌پیوست

گریه‌ام بهر پدر نیست که او.....مرد و از رنج تهیدستی رست

زان کنم گریه که اندریم بخت.....دام بر هر طرف انداخت گسست

شصت سال آفت این دریا دید.....هیچ ماهیش نیفتاد به شست

پدرم مرد ز بی داروئی.....وندرین کوی، سه داروگر هست

دل مسکینم از این غم بگداخت.....که طبیبش ببالین ننشست

سوی همسایه پی نان رفتم.....تا مرا دید، در خانه ببست

همه دیدند که افتاده ز پای......لیک روزی نگرفتندش دست

آب دادم بپدر چون نان خواست.....دیشب از دیدهٔ من آتش جست

هم قبا داشت ثریا، هم کفش.....دل من بود که ایام شکست

اینهمه بخل چرا کرد، مگر.....من چه میخواستم از گیتی پست

سیم و زر بود، خدائی گر بود......آه از این آدمی دیوپرست

پروین اعتصامی


 

۱۴ نظر موافقین ۱۳ ۲۷ اسفند ۹۷ ، ۱۱:۰۲
صبر در برابر سختیها و مشکلات، مدیریت بحران، اقیانوس آرام بودن و.....
چه قله های مرتفعی هستند در شخصیت آدم های موفق....یعنی میشه به این قله ها دست یافت؟
اگر دوست داشتید و وقت داشتید داستان زیر رو بخونید:

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشۀ بی پایانی را ادامه می دادند.

 زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند... از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است . 

در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم . یک خانوادۀ روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعۀ کوچک ، شش گوسفند و یک گاو است . در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آنکه در اتاق بیماران بسته بود، امّا صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمۀ تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: 

« گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید ؟ وقتی بیرون می روید ، یادتان نرود در خانه را ببندید . درس ها چطور است ؟ نگران ما نباشید . حال مادر دارد بهتر می شود. 

بزودی برمی گردیم...»

 چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی ه گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش. » مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: « اینقدر پُرچانگی نکن. » امّا من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پُر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بیهوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آنکه هنوز نمی توانست حرف بزند، امّا وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هائی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: « گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم. » نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا ً کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالیکه اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اینکه مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: « خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا ً برای هزینۀ عمل جراحیش فروخته ام. برای اینکه نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.» در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. 

از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، امّا قلب دو نفر را گرم می کرد.




۴ نظر موافقین ۱۵ ۲۶ اسفند ۹۷ ، ۲۱:۳۱

روزی مردی با عیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.در آن حال ،سائلی به در منزل امد وآنها وی را مایوس کردند. 
اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد وزنش را طلاق داد،وآن زن شوهر دیگری اختیار کرد.
 روزی شوهر با او غذا می‌خورد ومرغ بریانی نزد ایشان بود که ناگاه سائلی به در منزل آمد.
 ان مرد به عیالش گفت:این مرغ را به این سائل بده .آن زن چون مرغ را نزد سائل برد. دید شوهر اولش هست؛مرغ را به او داد وگریان برگشت.
 شوهر از سبب گریه اش سوال کرد ؛گفت :سائل شوهر سابق من بود وقصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد.
 شوهرش گفت :و الله آن سائلی که محرومش نمودید،من بودم!


این حکایت از کشکول شیخ بهائی هست....شخصیت شیخ بهائی برای من قابل احترامه...متن زیر مقدمه این کتاب هست: 

۶ نظر موافقین ۸ ۰۳ اسفند ۹۷ ، ۰۹:۲۸

چه طور جرات میکنی بگویی

از چشمانش معلوم است که آدم خوبی نیست؛از حرف زدنش پیداست که آدم بی پدر و مادری ست؛از راه رفتنش پیداست که لات بی سر و پایی ست؟


چرا کالبد انسانی،جسم،میتواند دستاویزی برای قضاوت باشد؟

و چرا حتی نام میتواند در تو آن حسی را ایجاد کند که احتمال نادرست بودنش وجود دارد؟

از چه میترسی؟

ازینکه مردی به دلیل چشمانی با رگهای سرخ،دست های آلوده ای داشته باشد؟

آیا تو باور گذشته ها نیستی؟"


"ویران باید کرد.

چه بسا معیارها را که فرو باید ریخت.

چه بسا مَثَل ها را،که فراموش باید کرد.

چه بسا سخنان بزرگان را، که دور باید ریخت.

چه بسا منطق ها را،که جواب باید گفت.

و چه بسیار بهانه ها و قوانین را،که دگرگون باید کرد..."

نادر ابراهیمی

@bakelasbashim

۰ نظر موافقین ۶ ۱۲ بهمن ۹۷ ، ۰۰:۱۰

وای خدای من...این پست از کانال باکلاس باشیم محشره:


در روزگاران پیشین، شغلی بنام خوشه ‌چینی وجود داشت. آنها که دست شان تنگ بود و خرمن و مزرعه ای نداشتند، پشت سر دِروگر ها راه میرفتند و خوشه های جامانده را از زمین بر میداشتند و گاها صاحب مزرعه به دروگران دستور میداد که شلخته درو کنند تا چیزی هم گیر خوشه چین ها بیاید. حافظ نیز در شعرى چنین میفرماید : 

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

دستفروشان «خوشه چین» های روزگار ما هستند، آنهایى که در این هوای سرد چشم دارند به اینکه از جیب ما «اسکناسی» بیرون بیاید و چیزی از بساط مختصرشان بخریم. گاهی لازم است شلخته درو کنیم و شلخته خرج کنیم ... 

۱۴ نظر موافقین ۸ ۰۵ بهمن ۹۷ ، ۱۲:۱۳

برای هیچ کانالی به اندازه کانال با کلاس باشیم تو تلگرام ارزش قائل نیستم؛ اصلا تلگرام منفجر بشه برای من تفاوتی نداره فقط تنها نگرانیم همین کاناله..کاش لااقل تو یکی از پیامرسانهای دیگه تکرار می شد:


یکی تو بیست و سه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو ده سال بعد به دنیا میاره،اون یکی بیست و نه سالگی ازدواج می‌کنه و اولین بچه شو سال بعدش به دنیا میاره.


یکی بیست و پنج سالگی فارغ التحصیل می‌شه ولی پنج سال بعدش کار پیدا می‌کنه،اون یکی بیست و نه سالگی مدرکشو می‌گیره و بلافاصله کار مورد علاقه شو پیدا می‌کنه.


یکی سی سالگی رئیس شرکت می‌شه و در چهل سالگی فوت می‌کنه، اون یکی چهل و پنج سالگی رئیس شرکت می‌شه و تا نود سالگی عمر می‌کنه.


"تو نه از بقیه جلوتری نه عقب تر"

"تو توی زمان خودت زندگی می‌کنی"

پس آروم باش، از زندگی لذت ببر و خودت را با دیگری مقایسه نکن!


@bakelasbashim



۵ نظر موافقین ۱۱ ۰۲ بهمن ۹۷ ، ۲۱:۴۲

باب پنجم - در عشق و جوانی: حکایت ۱۶(منبع)

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم بکوئی و نظر بروئی. در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی؛

از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا بسایه دیواری بردم مترقب که کسی حر تموز از من ببرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه روشنائی بتافت، یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید، چنانکه در شب تاری صبح برآید یا آب حیات از ظلمات بدرآید.

قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته. ندانم به گلابش مطیب کرده بود یاقطره چند از گل رویش   در آن چکیده؟ فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم

ظـمـاء بـقـلـبـی لـا یکـاد یـسـیغـه

رشـف الزلال ولو شـربـت بـحـورا

خرم آن فرخنده طالع را که چشم

بـر چـنین روی اوفـتـد هر بـامداد

مسـت می بـیدار گـردد نیم شـب

مست ساقی روز محشر بامداد

 

ترجمه انگلیسی:

۱۱ نظر موافقین ۴ ۱۵ دی ۹۷ ، ۰۹:۵۲

امروز شنونده برنامه ملاقات از رادیو گفتگو بودم؛ برنامه ای که به شرح حال زندگی اساتید، مشاهیر، نخبگان و نوابغ مییپردازه؛ امروز با جناب آقای دکتر حسین آقائی نیا گفتگو میکردن...برای من که جالب بود..خصوصا شعری که در انتهای برنامه آقای دکتر از مولانا خوندن بسیار زیبا بود:


در خانه غم بودن از همت دون باشد
و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی
زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد
وان را که وفا خوانی آن مکر و فسون باشد
آن جای که عشق آمد جان را چه محل باشد
هر عقل کجا پرد آن جا که جنون باشد
سیمرغ دل عاشق در دام کجا گنجد
پرواز چنین مرغی از کون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری
آن دل که چنین گردد او را چه سکون باشد
جام می موسی کش شمس الحق تبریزی
تا آب شود پیشت هر نیل که خون باشد

 

۵ نظر موافقین ۱۴ ۱۴ دی ۹۷ ، ۰۹:۰۳